یکشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۷

استاد محمد جواد طباطبایی : "تاریخ جهان با ایران آغاز می‌شود"




" در پاسخ به یاوه گویان ایرانستیز"

"تاریخ جهان با ایران آغاز می‌شود"


جواد طباطبایی این‌بار در قریب به دو ساعت سخنرانی کوشید اساس طرح فکری‌اش را که بیش از ٣٠ سال است از زمان انتشار «درآمدی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران» و حتی پیش از آن، مطرح کرده بود، در قالب نظریه «ایرانشهری» بیان و تشریح کند و به منتقدانی که این روزها کم نیستند نیز پاسخ بدهد. او در بیست و چهارمین نشست از سلسله نشست‌های ایرانشهری که در خانه گفتمان شهر و معماری برگزار شد هم انتقادهای تند و گزنده‌اش به نظام دانشگاهی در ایران را تکرار کرد و هم بر این اندیشه مرکزی‌اش تاکید کرد که واقعیت ایران و دولت ملی در ایران سابقه‌ای کهن دارد و ربطی به پیدایش دولت‌های ملی در اروپا ندارد. او حتی کوشید توضیح دهد که چرا در ایران مفهوم دولت ملی با وجود واقعیت تاریخی آن پدید نیامده و در انتهای بحثش منتقدان را آگاهانه یا ناآگاهانه مخالفان وحدت ملی ایران خواند و گفت ایشان حتی ممکن است ندانند اما مخالفت‌شان با ایرانشهر به تهدید این وحدت ملی می‌انجامد. آنچه می‌خوانید روایتی از این سخنرانی است:

اندیشه سیاسی در ایران سابقه‌ای ندارد

دو-سه دهه‌ای بود که من بحث اندیشه ایرانشهری را مطرح و این اصطلاح را به کار برده بودم اما در شرایط خاصی از چند سال پیش، بیشتر به آن توجه شده است و حتی در فضای دانشگاهی درباره آن چند رساله نوشته شده است. اگر بگویم اکثر کسانی که درباره این بحث، صحبت می‌کنند تا حد زیادی به درستی نمی‌دانند درباره چه صحبت می‌کنند، اغراق نکرده‌ام. من این اصطلاح را ٣٥ سال پیش در مقاله‌ای درباره خواجه نظام‌الملک طوسی و اندیشه ایرانشهری در سیاستنامه او به کار بردم که بعدها به کتاب تبدیل شد. اما بحث من از کجا آمد. بحث اندیشه سیاسی در اروپا سابقه‌ای طولانی دارد اما در کشور ما هیچ سابقه‌ای ندارد. یعنی از زمان تاسیس دانشکده حقوق و علوم سیاسی تا حدود سال ١٣٣٠ اصلا اندیشه تدریس نمی‌شد و علم سیاست در ذیل حقوق عمومی فهمیده می‌شد. سطح علوم سیاسی در ایران آن دوران، بسیار پایین و رشته حقوق، دارای اهمیت بیشتری بود و به همین دلیل من نیز به این رشته گرایش پیدا کردم و در ایران، علوم سیاسی نخواندم. بعد از انقلاب، در سال‌هایی که درس من تمام شده بود و دفاع کرده بودم در یکی از مراکز دانشگاهی مهم فرانسه، گردهمایی گروه کوچکی بود که دریدا، جلسات آن را اداره می‌کرد و استادیاران و شاگردان و دوستان او از طیف چپ تا افراد غیرچپ و تا حدی لیبرال و چندنفری از دانشجویان دکترا یا مثل من که دفاع کرده بودند در آن شرکت می‌کردند. در سال ٦٣-٦٢ که من در این جلسات شرکت کردم، بحث‌های جدیدی در اندیشه سیاسی در اروپا درگرفته بود مثل ماجراهای لهستان و متزلزل شدن کمونیسم، و هنوز دیوار برلین تخریب نشده و سوسیالیسم برجا بود اما در ایران وجود نداشت. بحران‌هایی که در جنبش چپ در اروپا ایجاد شده بود و تاثیر آن در جریان‌های لیبرال اروپایی از سوی دیگر و متزلزل شدن نظام تثبیت شده دانشگاهی اروپا، از دهه ٧٠ میلادی و ٥٠ خورشیدی به بعد سبب شد کسانی متوجه این بحران بزرگ لااقل در حوزه نظر شده و گردهمایی‌های ماهانه‌ای را تشکیل دهند. من تنها ایرانی شرکت‌کننده در این جلسات بودم و وقتی از این جلسات بیرون می‌آمدم، پرسشم این بود که این بحث‌ها به چه درد من و کشورم می‌خورد و اساسا بحران‌های اروپا، چه نسبتی به بحران من دارد؟ بعد به بررسی این موضوع می‌پرداختم که آیا ما نیز دارای بحران هستیم و آیا ما هم می‌توانیم از سنخ اندیشیدن فلسفی درباره سیاست بهره‌ای بگیریم و برای ما چقدر مهم است؟ بنابراین، بعد از برگشتن به ایران به تدریج نوع اندیشیدن سیاسی آنها را درباره مسائل ایران به کار گرفتم.
دانش غرب در باب شرق در ذیل یک مفهوم، قابل بررسی نخواهد بود
غربی‌ها وقتی درباره ما صحبت می‌کنند به ناچار ابزارهای خود را به کار می‌گیرند اما آیا این ابزارها قابل انتقال به ایران است و آیا می‌توان بحث در باب تحول مفاهیم را از غرب فرا گرفت؟ اساسا مسائلی در ایران وجود دارد که با ابزارهای مفهومی غرب تا حد زیادی قابل توضیح نیستند و باید مانند صنعت گران چیره دست، ابزارهای غربی را مورد دخل و تصرف قرار دهیم و مفاهیمی مانند قدیم-جدید، رنسانس یا جهان باستان را در باب مفاهیم خود به کار ببریم. تا آن زمان جهان اسلام مطرح بود و از ایران به عنوان یکی از کشورهای آن نام برده می‌شد؛ در اینجا هنر ایرانی فصلی از هنر اسلامی و اندیشه ایرانی، بخشی از اندیشه جهان اسلام است. اگر کلی سخن بگوییم این مساله قابل درک است اما اگر موارد تاریخی خود را مطالعه کنیم، به نتایج اروپاییان نمی‌رسیم. این همان مطلبی است که ادوارد سعید نیز به آن رسیده بود. او معتقد بود دانش غرب در باب شرق، در ذیل یک مفهوم، قابل بررسی نخواهد بود. آنچه او در این باره مطرح می‌کرد از نظر ایدئولوژیک خوب بود اما به لحاظ علمی با وجود اینکه بر بسیاری از منابع و به زبان و ابزارهای دانش غربی مسلط بود، هیچ ارزشی درباره ما ندارد. اگر شرق‌شناسی آنچه باشد که ادوارد سعید گفته است، ایران، در ذیل شرق و جهان اسلام قرار نمی‌گیرد و من بعدها این تعبیر را به کار بردم که ما بیرون از جهان اسلام بوده‌ایم. با بررسی‌هایی که انجام داده‌ام، برخلاف آنچه نویسندگان و مورخان غربی نوشته‌اند، حتی آنهایی که ایران را می‌شناخته‌اند از کنار واقعیات تاریخی و تاریخِ فرهنگی ما عبور کرده‌اند. باید مرکز ثقل در باب ایران را از نظام دانش غربی به ایران منتقل کنیم. به همین دلیل می‌گویم دانشگاه‌های ما، هیچگاه ملی نبوده‌اند. دانشگاه‌های ما هنوز ملی نشده‌اند و اساتید دانشگاه‌های ما حتی نمی‌توانند از پایین‌ترین سطح ایدئولوژی غربی، بالاتر صحبت کنند. به طور مثال هرگاه بحث از ایرانشهری می‌شود، می‌گویند این یک نظریه فاشیستی است در حالی که اندیشه و تمدن ایرانشهری، یک بحث کاملا علمی است. متاسفانه دانشگاه‌های ما در بومی‌ترین نقطه، غیربومی هستند.

ایرانشهری یعنی تداوم اندیشه ایرانی در دوره اسلامی

بررسی موردی من در حالات و نوشته‌ها و آثار خواجه نظام‌الملک طوسی، که یکی از عالمان و امرای بزرگ ایرانی بوده، نشان داد که خواجه نظام‌الملک طوسی، صرفا یک کارگزار نبوده است؛ او با اینکه هم علوم روز را می‌دانسته و هم به علوم دینی تسلط داشته و هم به‌شدت دیندار بوده ولی زمانی که در باب سیاست صحبت می‌کندتوجهش به ملیت است. او نخستین شخصی است که در باب اندیشه ایرانشهری، وارد شده است و با تفکیک نظامنامه شریعت از نظامنامه سیاست، طریق ایجاد دولت بر اساس نظامنامه‌های سیاسی را تدوین کرده است. بررسی‌های بیشتر من توضیح می‌دهد که وقتی ایرانی‌ها درباره سیاست صحبت می‌کرده‌اند، ایرانی حرف می‌زدند. نام این را ایرانشهری گذاشته‌اند به معنای تداوم اندیشه ایرانی در دوره اسلامی. بنده این اصطلاح را از جایی وام نگرفته‌ام بلکه این واژه، در تمام منابع ایرانی آمده و در اینجا شهر به معنای دولت و ایرانشهر به معنای کشور و دولت ایران است. از اینجا به این بحث رسیدم که به تاسی از سیاستنامه، اسم آن را شریعت نامه گذاشتم. اساسا در سیاستنامه‌ها، موضوع بحث، مناسبات قدرت سیاسی و در شریعتنامه‌ها، شریعت و اجرای احکام شریعت است و اساسا ربطی به یکدیگر ندارند زیرا شریعتنامه‌ها از سنخ سیاستنامه‌ها نیستند. در دوران خلافت خلفای اموی و عباسی، چون شریعت با سیاست همگام شده بودند، این‌گونه تعبیر می‌شد که اگر خلیفه فاسد هم باشد، چون احکام را اجرا می‌کند؛ پس فساد خلیفه، اشکالی نخواهد داشت. ایرانیان حتی زمانی که هنوز مذهب تشیع فراگیر نشده بود هم، ایرانشهری فکر می‌کردند یعنی مساله و اولویت‌شان، اداره دولت بود. البته اجرای احکام هم می‌کردند اما مساله ایرانشهری نیز از مهم‌ترین اولویت‌ها بود.

تعبیر «ایران» جعل رضاشاه نیست

همان‌طور که می‌دانید ما، دارای نگاه نقادی نسبت به خود هستیم که در بیرون از ایران کمتر وجود دارد. در بررسی بعضی از شریعت‌نامه‌نویسان بسیار مهمی که در منطقه فرهنگی ایران وجود داشته‌اند از بصره و بغداد گرفته تا خراسان بزرگ، هیچ نویسنده‌ای یافت نمی‌شود که در باب خلافت صحبت کرده باشد زیرا ساختار ذهنی ما با خلافت اصلا سازگار نیست و خلافت به عنوان شعوبیه در دیدگاه ایرانیان جایی ندارد. حتی شریعت‌نامه‌نویسان مهمی که در حوزه فرهنگی ایران بوده‌اند نیز در باب سیاستنامه نوشته‌هایی دارند، مثل ابوالحسن ماوردی، متفکر، فیلسوف و قاضی‌القضات آل بویه که نخستین کتاب و نظریه منضبط خلافت را نوشته، او سیاستنامه هم نوشته، به این علت که از بغداد تا عراق عجم، نظام خلافت جواب نمی‌داد و نمی‌توانست یک نظریه منسجم اساسی پیدا کند. ایران از ابتدا کشوری متفاوت و با نظام اندیشه‌ای متفاوت نسبت به جهان عرب بوده است. ایرانشهر یا ایران زمین، یعنی ایران بزرگ فرهنگی و این محدوده جغرافیایی، از بخارا تا شامات و مصر را در بر می‌گرفته است. ایران، یک واقعیت تاریخی است؛ کافی است به تمام منابعی که از قرن دوم درباره تاریخ ایران نوشته شده مراجعه کنید حدود و ثغور ایران کاملا مشخص و روشن است. به همین دلیل، اگر به خصوص یک استاد تاریخ بگوید که ایران را رضاشاه ساخت و جعل اوست، بدان معناست که مرخص است، زیرا به هیچ‌وجه چنین نیست و او نمی‌داند ایران تا زمان رضاشاه در زبان‌های اروپایی «پرس» (پرشیا) خوانده می‌شد و بعدا به این نتیجه رسیدند که این پرشیا در وضعیت جغرافیای سیاسی ایران، بخشی از فارس است و بنابراین پیشنهاد کردند که کلمه ایران را که دست‌کم ٢٠٠٠ سال سابقه دارد به کار ببرند. بنابراین تعبیر «ایران» جعل رضاشاه نیست. کسانی که چنین اشتباهی را مرتکب می‌شوند، بیش از هرچیز با شعور دانشگاهی ما تسویه می‌کنند
، یعنی گوینده باید خجالت بکشد که چنین بگوید. یکی از این افراد در دانشکده‌ای تدریس می‌کند که زمانی دهخدا رییس آن بوده، در حالی که متن فارسی او ده غلط دارد.

نژاد در شاهنامه مطلقا به معنای بیولوژیک امروز نیست

«ایران» در درجه نخست یک اسم است، اما واقعیتی هست که این اسم ناظر بر آن است. در مورد همه کشورها اسم شان ناظر به یک واقعیت بیرونی نیست، بلکه واقعیتی مجعول است که بعدا برایش اسمی ساخته شده است، مثل افغانستان که تنها شامل بخشی از مردم آنجاست. اما کلمه ایران که بیش از هزار بار فقط در شاهنامه و سایر منابع ما تکرار شده، ناظر بر یک واقعیت بسیار پیچیده است که به سادگی نمی‌توان آن را انکار کرد و استعمال آن را در کنار مفهوم قدیمی «نژاد»، نژادپرستانه خواند. دانشگاه ما دانشگاه ایرانی نیست، زیرا با کلمات خودش که مفاهیم خاص ایران است، نمی‌تواند صحبت کند. یعنی وقتی دانشگاهی ما و غیردانشگاهی ما کلمه «نژاد» را به کار می‌برد، آن را از شاهنامه اخذ نکرده و نمی‌داند آنجا معنایش چیست، بلکه آن را در ترجمه کلمه race انگلیسی و سایر زبان‌های دیگر به کار برده است، در اینجا «نژاد» به معنای نژادهای بیولوژیک جدید مثل سفید و سیاه و... است، در حالی که استعمال قدیمی نژاد در شاهنامه مطلقا به معنای بیولوژیک امروز نیست. به همین خاطر است که این ادعا که تعبیر ایرانشهری مضمونی شووینیستی و فاشیستی است، کاملا خطاست زیرا کسی که چنین ادعایی می‌کند، نمی‌داند این کلمات (مثل نژاد) در فارسی کهن چه معنایی دارند. حداقل ٢٠٠٠ سال است که در ایران اقوام متفاوت زندگی کرده‌اند و در میان ایشان هرگز رابطه‌ای که در racism و نژادپرستی جدید اروپایی به وجود آمده، ظاهر نشده است. رستم که بزرگ‌ترین پهلوان ملی ما است، از طرف مادر آریایی نیست و نسبش به ضحاک می‌رسد. بنابراین رستم هم مثل همه ما آمیخته‌ای است از اقوام مختلف این کشور و اهمیتش در وحدتی است که از سیستانی و نسل ضحاک با آریایی ایجاد می‌کند. اهمیت این پهلوان در این است که در عین آمیختگی از یک اصل مهم یعنی اصل پهلوانی و اصل خرد و اصل داد دفاع می‌کند. کمال تاسف است که با ندانستن، عمر و هزینه دانشجویان را تلف می‌کنیم.

دانشگاه ما دانشگاه ملی نیست


دانشگاه ما دانشگاه ملی نیست. نیمی از کلماتی که امروز به کار می‌بریم، فارسی نیست و رادیو و تلویزیون نیز فاجعه فارسی حرف زدن است. اما دانشگاه ما روی ترجمه‌ها صحبت می‌کند. یعنی مثلا مفهوم class در علوم اجتماعی جدید را به طبقه ترجمه کرده و فکر می‌کند که «طبقه» در زبان فارسی همان معنایی را دارد که در مارکس و جامعه‌شناسان جدید می‌دهد. اصلا چنین نیست. وقتی فرد این اختلافات را نداند، به غلط می‌گوید جامعه ایران طبقاتی است. نمونه کامل این خطا آن است که می‌گویند از قصه هابیل و قابیل تا به امروز مبارزه طبقاتی در جریان بوده است. البته چنین فردی ادعا می‌کند که ایدئولوژی من ایدئولوژی وحدت است، اما از سوی دیگر می‌گوید به قول مارکس تاریخ همواره مبارزه طبقاتی بوده است. سوال این است که این مبارزه طبقاتی با آن وحدت چه نسبتی دارد و تضاد طبقاتی از کجای آن وحدت بیرون آمده است؟ لغزیدن از اینجا به آنجا فاجعه‌ای التقاطی است و بخش مهمی از روشنفکری نیز دچار آن است، مثلا ایرانشهری را همان دولتشهری می‌پندارد، زیرا ما به طور طبیعی قافیه و سجع را دوست داریم و قافیه و سجع برای ما علم ایجاد می‌کند! در حالی که این خطایی محض است. اخیرا نوشته‌ام که تعبیر ایران بسیار پیچیده است. یعنی اگر به هزار مورد شاهنامه توجه کنیم، درمی‌یابیم که مضمون آن پیچیده است. گفته‌اند ایران مفهوم آبستن است، زیرا پشت مفهوم «افغانستان» و «عراق» چیزی وجود ندارد. زیرا تعبیر «عراق عرب» به قرینه «عراق عجم» ساخته شد و اسمش از ما است. زیرا یک فرض این است که کلمه «عراق» از «ایران» درست شده باشد. چنان که اشاره شد، ایرانشهر یک دولت بوده است قبل از اینکه مفهوم «دولت» در معنای جدید آن ظاهر شود. از سوی دیگر ایران به معنای ایرانی برای تمام ساکنان ایران زمین نیز به کار رفته است، یعنی ایران کشور و دولت آن کشور و ملت آن کشور است. به این دلیل است که گفته‌ام ایران توانسته دولت ملی ایجاد کند، قبل از اینکه این اصطلاحات به وجود بیاید. از آنجا که دانشگاه ما دانشگاه ملی نیست، کلمات «ملی» و «ملت» را هم از ترجمه اخذ کرده است، یعنی وقتی اروپاییان گفتند در قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی دولت‌های ملی ایجاد شد، به دنبال آن ما گفتیم که یعنی واقعیت nation درست شد و بعد دولت (state) را ایجاد کرد و بعد واقعیتnation-state درست شد و بعد کلمه ناسیونالیسم پدید آمد. به این ترتیب ما مفاهیم ملت و دولت و ملی‌گرایی را ساختیم. با همین تعابیر گفتند از ایران حرف زدن ملی‌گرایی است و ملی‌گرایی نیز چیز بدی است، زیرا از آن فاشیسم و نظام‌های استبدادی بیرون آمده و بنابراین حرف زدن از ایران به فاشیسم می‌انجامد.
«ممالک محروسه» همان دولت در معنای جدید آن است
در حالی که اولا قبل از آنکه ما کلمه «ملت» را معادل nation قرار دهیم، ایران دارای واقعیت ملی بوده است. یعنی تمامی اقوامی که در ایران بودند از زمان‌های بسیار دور ملتی را ایجاد کرده بودند و این ملت است که دولت خودش را در زمان‌هایی مثل هخامنشی و ساسانی ایجاد کرده است. صفویه نیز نوعی دولت ملی است. بنابراین اینکه دولت واقعیت جدیدی در ایران است، از نظر کلمه و لفظ چنین است، زیرا کلمه «دولت» در فارسی و عربی به این معنای امروزین به کار نمی‌رفته است و معنایی اندک متفاوت از دولت به معنای state داشته است و ما از طریق ترجمه این تعبیر را ساخته‌ایم. اما چون ایران ملت بوده است، توانسته دولت خودش را در دوره‌های بسیار طولانی ایجاد کند. ما می‌توانیم بگوییم دولت ملی داشته‌ایم، دولتی که دولت ممالک محروسه ایران بوده است. کلمه «ممالک محروسه» همان دولت در معنای جدید آن است. کسانی که به بحث من انتقاد می‌کنند، یک مساله‌شان مخالفت با دولت است. یعنی می‌گویند بحث ایرانشهری در نهایت تقویت دولت است. ایراد این ادعا آن است که اولا من در کنفرانسی توضیح دادم که حقوقدان‌های ما هنوز کلمه دولت را درست استفاده نمی‌کنند، مثلا می‌گویند دولت روحانی در حالی که اینها حکومت هستند، نه دولت. دولت واقعیت دیگری است که یک ملت ایجاد می‌کند. حکومت کارگزار دولت است و اداره امور ملت را انجام می‌دهد، ملتی که دارای دولت است. حکومت‌ها گذرا هستند و آنچه می‌ماند، دولت است. دولت ایران از آغاز هخامنشی همواره دولت ممالک محروسه و دولت ملت ایران بوده که از اقوام بسیار فراهم آمده است. بنابراین این ایراد که بحث ایرانشهری دولت را تقویت می‌کند، اگر منتقد بفهمد چه می‌گوید، درست است.
این دولت ملی ما است و گفتن اینکه مردم‌شناسان می‌گویند کلمات دولت و ملت از درجه اعتبار ساقط شده، خطاست. ترامپ که در راس مقتدرترین دولت فعلی جهانی است، آمد نخست گفت من می‌خواهم امریکا را قوی‌تر کنم، یعنی حتی مقتدرترین دولت هم حس می‌کند که ضعیف‌تر شده است. در حالی که برخی اینجا می‌گویند دولت وجود ندارد! چرا دولت وجود ندارد؟ پس چه چیز وجود دارد؟ نماینده تجسم این ملت در کجاست؟ در دولت باید باشد. اینکه حکومت بد است یا خوب است، بحث دیگری است. اما امری ورای حکومت هست که دولت ملی ایران است و وظیفه همه ما این است که (من در حوزه نظر بحث می‌کنم) از این دفاع کنیم. بنابراین ایران دولت ملی بوده است و این اتفاق قبل از آنکه دولت‌های ملی در معنای جدید ظاهر شوند، در ایران رخ داده است.


مفاهیم از سیر تاریخ اخذ شده‌اند و مجعول نیستند

از آنجا که دانشگاه و نظام علمی ما ملی نیست، ناچار واقعیت خودش را در قالب‌هایی می‌ریزد که از جای دیگری گرفته است. این دانشگاه از ابتدا بند نافش به دانشگاه‌های اروپا و امریکا وصل بوده است و اگرچه هیچ چیز از آنجا نمی‌فهمد، اما می‌تواند بدترین چیزهایش را از طریق آن بند ناف وارد کند. وقتی غربی‌ها می‌گویند در قرون ١٥ و ١٦ دولت‌های ملی ایجاد شده‌اند، معنایش این است که در کشورهای غربی دولت‌های ملی در این قرون ساخته شده‌اند و اگر بپرسید در ایران چطور؟ می‌گویند ما نمی‌دانیم. این طبیعی است، زیرا آنها متخصص ایران نیستند و ایرانیان باید مطالعه کنند که دولت و ملت ایران کجا ظاهر شد. دولت و ملت ایران باستانی و قدیم است. آنچه مشروطه و رضاشاه ساختند، این بود که به آن دولت قدیم، سازماندهی دولت جدید دادند، یعنی نهادهای دوران جدید را ساختند، نه اینکه اینها دولت ایجاد کنند. چنین چیزی خنده‌دار است. اما چرا واقعیت ما متفاوت است و اروپا نمی‌تواند به ما پاسخ دهد؟ علت روشن است، زیرا تاریخ آنها با ما متفاوت است. مفاهیم از سیر تاریخ اخذ شده‌اند و اموری مجعول نیستند. مطالعه واقعیت‌هاست که ما را به آنجا رسانده که باید مفاهیمی ایجاد کرد و مواد متشتت را در قالب مفاهیم جدید ریخت. به دلیل تحول تاریخی متفاوت با مفاهیم غربی نمی‌توانیم تاریخ ایران را مطالعه کنیم. اروپا تا آغاز دوران جدید امپراتوری مقدس رمی- ژرمنی بود، یعنی به عبارت دیگر حکومت مسیحی تا قرن ١٥ در اروپا جاری بود و ملتی وجود نداشت. به عبارت دیگر ملی‌گرایی کفر به حساب می‌آمد، زیرا به این معنا بود که یکی از اقوام در داخل جمهوری مسیحی بزرگ نسبت به وحدت امت مسیح ادعاهایی کند. می‌دانیم برخی چنین ادعاهایی کردند و اعدام و سوزانده شدند. آنجا هم امت بود تا زمانی که به تدریج اختلافاتی میان شاهان با پاپ پدید آمد و اصلاح‌گران دینی برای فهم جدید دین و به خصوص مفهوم کلیسا کوشیدند و به‌تدریج ملت‌ها یا گروه‌های انسانی از واقعیت امت جدا شدند و مثلا ملت فرانسه یا ملت آلمان یا ملت انگلیس و... شدند. از زمانی که مثلا شاه فرانسه حاضر نشد برای جنگ‌های پاپ مالیات و خراج از مردمش بستاند، نزاع و اختلاف ایجاد شد. از اینجاست که مردم فرانسه به تدریج ظاهر می‌شوند. مورد عجیب انگلستان است که استقلال کلیسای آنگلیکن را اعلام کرد و شاه مدعی شد که هم سر کلیسا است و هم سر یا رییس دولت است.

شاهنامه داشتن مستلزم ملت بودن است

چرا در ایران چنین رخ نداد؟ زیرا ما هرگز وارد امت نشدیم. در جهان اسلام هم مثل همه ادیان لازم است که خلیفه‌ای برای جانشین بنیانگذار دین باشد، اما ایرانیان هرگز آن خلیفه رسمی را به رسمیت نشناختند. اما ما به شکل متفاوتی جانشینی پیامبر(ص) را فهمیدیم و با این فهم متفاوت به کلی از جهان اسلام بیرون بودیم. یعنی در درونش بودیم، چون کشوری مسلمان بودیم، اما بیرونش بودیم زیرا وارد امت نبودیم، به همین دلیل است که عرب‌ها هنوز هم ما را به رسمیت نمی‌شناسند. زیرا ما از آغاز بیرون بودیم. در زمان آل بویه ایرانیان خلیفه تعیین می‌کردند و خلیفه را جایگزین می‌کردند، زیرا می‌گفتند این خلیفه با من سازگار نیست (نه اینکه من با او سازگار نیستم) . می‌دانید که انتقام اصلی را با آمدن ترکان به ایران گرفتند، این بود که شمشیرداران ترکی که در اختیار خلافت بودند، بر ایران مسلط شدند. تعبیر من این است که مسلط شدن آنها انتقامی است که خلافت از ایران گرفت، زیرا ایران زیر بار خلافت عباسی نرفت. این انتقام دوم است، انتقام اول داستان پیچیده‌تری دارد که در تاریخ طبری و بلعمی گفته‌اند و گفته‌اند وقتی ایران سقوط کرد، شخصی گفت بالاخره عرب انتقامش را از عجم گرفت. فرانسوی وقتی از درون امت مسیحیت بیرون آمد، ناگزیر بود که تعبیر ملت را به کار ببرد، اما ما بیرون امت بوده‌ایم و ما خودمان را ملت می‌فهمیدیم و بنابراین نیازی نداشتیم بگوییم چه هستیم. به این علت است که در شاهنامه هزار ایران و ترکیبات آن برای واقعیت ما به کار رفته است و به این علت این کتاب را حماسه ملی ایران خوانده‌اند، زیرا بیان وجود یک ملت است. ابن کثیر عرب در قرن هشتم گفته است که عرب نمی‌تواند شاهنامه داشته باشد. مشخص است زیرا شاهنامه داشتن مستلزم ملت بودن است.

دولت تبلور مناسبت یک ملت است

به عبارت دیگر اگر کسی خود را بر مبنای امت تعریف کند، نمی‌تواند شاهنامه داشته باشد، زیرا شاهنامه تاریخ ملی است. امت ملت نیست که بتواند شاهنامه داشته باشد. ادبیات ما بعد از فردوسی و حافظ در این جهت است. اعراب غیر از شاهنامه حافظ و سعدی نیز ندارند، زیرا این افراد تنها شاعر بزرگ نیستند که شعر خوب گفته باشند، بلکه حافظ بیان اسطوره ملی ما است. غیب او بیان چیزی است که ظاهر نیست، زیرا ما ملت غیب هستیم. یعنی کلمه «ملت» به معنای nation وجود نداشته است، اما همیشه ملت بوده‌ایم. حافظ لسان غیب یعنی زبان ملتی است که لازم نبوده کلمه «ملت» را درست کند. به این دلیل ما دولت هم بوده‌ایم. دولت تبلور مناسبت یک ملت است و این مناسبات ملی و ممالک محروسه ما است که دولت خودش را به معنایی که گفتم، ایجاد کرده است: دولت‌های بد و دولت‌های خوب. آنها که خوب بودند را نگه داشته و خاطره خوبی از آنها دارد و آنهایی که بد بودند، وضع‌شان روشن است. به مفهوم ایرانشهر بازگردم که نزد من متفاوت است از اینکه دیگران چگونه این اصطلاح را به کار می‌گیرند و عمدتا نیز نفهمیده‌اند. بحث ایرانشهر و اندیشه ایرانشهری کوششی برای توضیح منطقی است که این ملتی که دولت خودش را ایجاد کرده است. این تحول منطقی متفاوت از منطق‌های دیگر مثل اروپا دارد. بحث ایرانشهر کوشش برای توضیح این است که ما متفاوت بوده‌ایم. لازم به توضیح است که این به معنایی که منتقدان گفته‌اند، مفاخره و... نیست. ما که رجز نمی‌خوانیم بلکه بیان تاریخ و واقع می‌کنیم که می‌تواند غلط باشد. اما مفاخره و فخرفروشی نیست. با خوب و بد آن کار ندارم. من بیان واقع می‌کنم. ما ملتی بودیم که تحول متفاوت داشتیم، اینکه این تحول بدتر از تحول عربی یا اروپایی است، بحث من نیست. کوشش من این است که منطق تحول تاریخی خودمان را نشان دهم. این تحول تاریخی منطقی متفاوت از آن‌چیزی دارد که تاریخ‌های مبتنی بر امت متفاوت اعم از اسلام یا مسیحیت دارند.

مخالفت با ایرانشهری به جریان‌های گریز از مرکز باز می‌گردد

این منطق پیامدهای مهمی دارد که مخالفان بدون آنکه بدانند، با آنها مخالفت می‌کنند. این نتایج و پیامدها آن است که یک منطق ملی بر امور ما جاری است که آن منطق مطابق با منطق کشورهایی که ذیل امت هستند و ایدئولوژی‌های ذیل آنها، متفاوت است، یعنی ما ملت بوده‌ایم، با تاریخ خاص خودمان و فهم این منطق که ایران ممالک محروسه بوده و همیشه تنوع قومی، زبانی و فرهنگی داشته، اما نهایت این تنوع یک ملت واحد است با یک فرهنگ عام که مخرج مشترک این اقوام است، با زبانی که زبان ملی است و این اولا بیان واقع است و ثانیا نتایج مهمی دارد. مخالفت با ایرانشهری به جریان‌های گریز از مرکز باز می‌گردد؛
جریان‌هایی که این وحدت را تضعیف می‌کنند. کسی که مخالف ایرانشهر است، اهداف استراتژیک دیگری را دنبال می‌کند که همان تضعیف این وحدتی است که اینجا ایجاد شده است. این وحدتی است که در بسیاری از جاهای دنیا و اطراف ایران مثل افغانستان و عراق ایجاد نشده است. عربستان و سوریه کشور نیستند. هدف اصلی مخالفان تضعیف وحدتی است که به طور طبیعی در تاریخ تحول ما ایجاد شده است و ما هرگز به زور در داخل این وحدت نرفتیم. ما وحدتی را ایجاد کرده‌ایم که البته هزار اشکال دارد. مخالفان به دنبال منافع مافیایی هستند. مخالفان با بحث در مورد ایرانشهر در سطح علمی‌ای نیستند که وارد این بحث شوند، بحث شان علمی نیست و در واقع نوعی اعلان جنگ به وحدتی که وجود دارد، می‌کنند و هدف‌شان از بین بردن ریشه‌های این وحدت طبیعی ملی ما است. ایران همیشه یک کشور بوده است. بخشی از این بحث‌ها ناچار به دریای تشتت قومی و تجزیه طلبی‌های متکثر می‌ریزد. این بحث‌ها دانشگاهی و علمی نیست، بلکه در واقع ناظر به اعلان جنگ به واقعیت وحدت ملی ما است. حرف من در نهایت این است که هدف بحث ایرانشهری این بوده که بتوان این منطق ملی را توضیح داد. نتایج آن برای امروز روشن است. ما از قدیم‌الایام همیشه وحدت ملی متکثر داشته‌ایم. قبلا ابزارهای لازم برای دیدن این واقعیت پیچیده را نداشته‌ایم و این ابزارها را نتوانسته‌ایم ایجاد کنیم. پیامدهای بحث منطق ملی برای ما این است که ما دارای یک وحدت ملی بودیم و هستیم. فهم این منطق مساله اساسی کنونی ما است؛ به عبارت دیگر این باید موضوع اصلی دانشگاهی باشد که باید ساخت. از اینجا به بعد است که دانشگاه ملی با علمی ایجاد خواهد شد که علم ما است، علم بومی ما نیست، علم جهانی ما است، زیرا سهم ما در تاریخ ملت‌ها و تاریخ دولت‌ها است. دانشگاه‌های دیگر به این دلیل ملی هستند که توانسته‌اند نسبتی میان علم ملی خودشان با علم جهانی ایجاد کنند، نه علم بومی که نمی‌دانیم چیست و هر کس از زعم خود می‌گوید. بحث نظریه ایرانشهری به هیچ‌وجه بحثی ایدئولوژیک یعنی بحث مناسبات قدرت نیست و علمی است و هر کس از زاویه مناسبات قدرت وارد شود، می‌خواهد آن را به انحراف بکشاند. ما به هیچ‌وجه نباید وارد این بیراهه شویم. هدف فهم این منطق ملی ما و دفاع از آن منطق ملی دولت ملی ما است.

ایران، نخستین دولت جهان

از زمانی که در اروپا مفهوم دولت در معنای جدید درست شد، شروع کردند به توضیح اینکه دولت در کجاها بوده و به طور تاریخی ظاهر شده است. یک مورد حرف هگل در حدود ١٨٢٠ در درس‌هایش است که می‌گوید تاریخ جهانی با ایران آغاز می‌شود. زیرا ایرانیان نخستین دولت (der Staat) را درست کرده‌اند. از نظر هگل چین و هند به این معنا دولت نبودند. هگل می‌گوید دولت یعنی دولت جدید که ما در اروپا می‌فهمیم، نطفه‌اش در ایران بسته شده است. هگل می‌گوید چین و هند نظام‌های استبدادی مبتنی بر اقتدار یک شخص بودند، یعنی وحدت شان کثرت را نمی‌پذیرفت. در حالی که دولت جدید، دولت کثرت‌ها و دولت اقوام متکثر است. او کلمه آلمانیReich (رایش) را به کار می‌برد که بعدا هیتلر آن را به گند کشید. اما رایش به معنای دقیق همان شاهنشاهی قبلی ما است. هگل می‌گوید ایران رایش یعنی شاهنشاهی بود؛ به این معنا که دولت واحد مرکزی کثرت‌ها را می‌پذیرفت یا به زبان فلسفی جدیدتر، این کثرت‌ها در یک رابطه دیالکتیکی پیچیده‌ای با نظام وحدت عمل می‌کرد. هگل می‌گوید اینجاست که تاریخ جهانی با ایران آغاز می‌شود، زیرا قبل از آن استبداد است و در استبداد تاریخ نیست. تاریخ آنجایی آغاز می‌شود که میان حاکم و شهروندان یا رعیت نسبت متفاوتی از آنچه در مصر باستان و چین بود، برقرار شود. می‌دانیم در ایران برده داری نبود و در ساخت تخت جمشید همه حقوق می‌گرفتند، در حالی که در ساختن اهرام بردگان نقش داشتند. بنابراین دو نسبت متفاوت میان مردم و شاه در ایران و مصر باستان وجود داشته است. البته تاریخ ما صفحات تاریک بسیاری نیز دارد، اما مساله مهم این است که ما منطق متفاوتی ایجاد کردیم که نسبت میان کثرت‌ها و وحدت است و تاریخ جهانی اینجا آغاز می‌شود و به اروپا می‌رسد.
عاطفه شمس - محسن آزموده

دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۷

دلسوزی

دلم بدجوری برای ایران می سوزد. بر کسی پوشیده نیست که مدتی است یک گروهی بر ایران فرمانروایی میکنند که حرف اصلی شان این است که ما زورمان میرسد و هر کار بخواهیم میکنیم. 

مرغ یک پا دارد و ان یک پا هم پیش ماست. نه مدرک داریم نه تجربه، نه فهم داریم نه شعور ولی هر حرفی دلمان خواست می زنیم و اگر از ما انتقاد کردی هم می زنیم تا حالت جا بیاید و بفهمی یک من ماست چند من کره دارد. 

کلید بهشت و جهنم پیش ماست، لاهوت و ناسوت را ما از بر کرده ایم. ژن خوب داریم و از همه برابر تریم و این همه بدبختی که می بینی عین عدل است. 

از هر چیزی هم که سر در نیاوردیم ممنوعش میکنیم هر کس هم که مقابل ما ایستاد با عربده کشی و قداره بندی و لات بازی و شارلاتان بازی یا از میدان  به درش میکنیم و اگر نشد می کشیم و می دریم و نابود میکنیم. 

مردم خودمان را با ترس و آدم کشی سرکوب میکنیم و قدرت های خارجی را هم یا تهدید می کنیم و اگر تهدید نتیجه نداد یواشکی نامه فدایت شوم می فرستیم که آن ترهات و اباطیل برای مردم خودمان بود، حالا شما بیا هر چه خواستی البته تقدیم میکنیم به این شرط که نان ما را آجر نکنی. 

دین خدا و انسانیت و ایران را همه در توبره کرده اند، سه من را به هزار دلار شیاطین می فروشند. 

با  این جماعت نابکار و دغل و هوچیگر باید چکار کرد ؟ 

شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۷

۲۱ سال

ما در ۲۱ سال گذشته از دوران خاتمی ( جامعه مدنی )، دوران احمدی نژاد ( ضد اصلاحات، ضد غرب، انرزی هسته ای حق مسلم ماست، قطعنامه ها ... )
و دوران روحانی ( برگشت به اصلاحات، برجام .. . ) گذشتیم.

پیش از ان هم «جنگ جنگ تا رفع فتنه در جهان»  و دوران خودکفایی و دوران قدرت و زوال «آرشیتکت اقتصادی ایران» آقای رفسنجانی گذشتیم.

۴۰ سال گذشته، همه ما خاطرات تلخ و بد و تلخ تری داریم.  یادتان می آید که قرار بود
 بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آید  ؟

وزیر خارجه قبلی آمریکا رِکس تیلرسون یک صحبت جالبی کرد او گفت :
 "Is this going to be the way it is for the rest of our lives and our children’s lives and our grandchildren’s lives? We’ve never had that conversation.”
آیا این وضع ( نبود رابطه بین آمریکا و ایران ) قرار است برای بقیه زندگی ما و زندگی فرزندان ما و نوادگان ما ادامه داشته باشد ؟ ما هیچ وقت در این باره گفتگو نکردیم.

پرسش من هم همین هست ؟ آیا این وضع قرار است تا آخر عمر ما و اخر عمر بچه های و بچه های بچه های ما ادامه پیدا کند ؟

آیا هیچ لحظه ای، روزی سالی نخواهد رسید که ما بگوییم نه ! نه دیگر بس است ! دیگر از  زیر دست بودن و فقیر بودن و جهان سومی بودن و افتخار به گذشته و اقسوس به حال و نا امیدی نسبت به آینده خسته شده ایم.

آیا نباید در زندگی یک ملت و یک کشور که روزگاری یک ابر قدرت اقتصادی، صنعتی و فرهنگی و هنری بوده، یک روزی برسد که به جای زیستن برای یک لقمه نان، به زیستن در جایگاه شایسته خود بیاندیشد ؟

جمعه، تیر ۲۲، ۱۳۹۷

به سوی شایسته سالاری بخش ۱

در یادداشت های پیشین استدلال کرده ایم که بزرگترین مشکل جامعه مشکل مدیریت کلان اجتماع است. 
این ضعف مدیریت در همه جا به چشم میخورد و هر جا که به دنبال ریشه یابی باشی ریشه آن را در نبود مدیریت درست پیدا میکنی. 

اگر دموکراسی را به صورت حکومت برگزیدگان مردم تعریف میکنیم باید از خود بپرسیم که آیا مشکلات ما با این روش حل میشود یا نه. 

ما به مدیر خوب و خردمند و کارا نیاز داریم. آیا می توان مطمین بود که مردم مدیر خوب خردمند و کارا را می شناسند و او را انتخاب میکنند ؟ چطور میتوان به این اطمینان رسید ؟ 

آشکار است که مردم چه به صورت فردی و چه به صورت اجتماعی می توانند اشتباه کنند و هم میتوانند فریب داده شوند و به اشتباه بیافتند. ما نمیتوانیم صرف اینکه مردم کسی را برگزیده اند موضوع را حل شده فرض کنیم. 

تمام فرم های حکومتی یک وسیله هستند، هدف خوشبختی مردم است، مهم این است که به این هدف برسیم مهم این است که بهترین وسیله را که ما را با سرعت بیشتر به این هدف می رساند انتخاب کنیم. 

از اینجا به این نکته میرسیم که ما باید دنبال سازوکاری باشیم که افراد شایسته را به مقامهای شایسته میرساند. 

دموکراسی نه برای شایسته سالاری لازم است و نه کافی. شایسته سالاری در مسیری جدا از دموکراسی حرکت میکند. 

شایسته سالاری باید به دقت تعریف شود و معیارهای تشخیص شایسته گان باید صددرصد بی طرفانه عمل کنند همانطور که 
در قبولی در دانشگاه انتظار داریم معیار رفتن به دانشگاه هیچ ارتباطی با نام خانوادگی، رنگ پوست، صورت ظاهری و باور شخصی نداشته باشد باید سازوکاری بیاندیشیم که معیار دسترسی به مقامهای مدیریتی هم به طور کامل بی طرفانه انتخاب شوند. 


پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۷

وقتی عاقلها کاری نمیکنند ....

پدر و مادرم به من یاد دادند که همیشه محتاط باشم. کلاهم را بچسبم که باد نبرد. سرم به کار خودم باشد. 
ولی چهل سال است که همه ما نهایت احتیاط را میکنیم ولی زندگیهایمان چنگی به دل نمیزند. حسرت مردم دیگر را میخوریم. 
گاهی باید خودت را به خطر بیاندازی و بیافتی جلو 
ولی اگر کسی دنبالت نیامد چه ؟
اگر بلند شدی و شوخی خودت را کردی و کسی نخندید چه ؟
اگر ایستادی و داد خودت را زدی و همه جوری رفتار کردند که انگار تنه درختی هستی که مزاحم راهشان شده ای چه؟

وضعیت کنونی وضعیتی است که نپذیرفتنی است. نمیتوانی به خودت بگویی که اینهمه فقر، این همه بی عدالتی، این همه خودخواهی، این همه خیانت همین است که باید باشد.

چطور میتوانی ببینی که داد، بیداد میشود و انسانهای شریف مثل زباله پایمال میشوند ؟ چطور میشود زندگی کرد و دید، بیدار شد و شنید، هشیار شد و بویید چطور میشود این درد را لمس کرد و ساکت ماند ؟
چطور می توانی راه را ببینی و آن را از بیراه تشخیص بدهی و باز ببینی که از قصد و بی تعارف بیراهه میروند و بیراهه را نشان می دهند و به بیراهه می برند و خاموش بنشینی و دست روی دست بگذاری ؟

چه کسی بود آن کسی که گفت که خدا از دانایان پیمان گرفته که در برابر گرسنگی مظلوم و سیری ظالم ساکت نشنینند ؟

از طرفی دیگر،  چکار کنی وقتی یکی هستی از هفتاد هزار هزار انسان سرگردان ؟
وقتی کسی نیستی وقتی کاره ای نیستی و باز می بینی آنها که کسی هستند و کاره ای، کاری نمیکنند ؟

چکار کنی وقتی نه تنها کاری نمیکنند،که اگر قد بلند کنی، پتک هایشان را برمی دارند و به سویت می آیند تا برت گردانند؟

یادم می آید که یک روز بارانی، به یک مناسبتی، یک گزارشگر رادیویی از دختری جوان درباره یک انسان خوب پرسید. نظر آن دختر جوان این بود که تجربه نشان داده خوب ها هم شکست می خورند. حالا کار نداریم که چه رگ های گردنی متورم شد از این نظر بی گناهِ بی آزار و آن که به قشری بودن دیگران ایراد میگرفت، قشری ترین واکنش ممکن را نشان داد.
برگردیم به حرف آن خانم، بله خوب ها هم شکست می خورند در واقع به تازگی به نظر میرسد خوب ها همیشه شکست می خورند، خوب ها همیشه تاوان خوبیشان را می دهند.

گاهی  مجبور میشوی از خودت بپرسی، آیا نمیشود که آن خدای خوبی که خودش چه مژده ها داد که خوبی پیروز خواهد شد، یک بار هم که شده یک آدم خوبِ خوبِ از خود گذشته را به پیروزی برساند، بلکه دل صاحب مرده ما گرم بشود به کورسوی شعله یک شمعی در این ظلمات عظما.

حالا ما نمیگوییم که نویسنده این مقاله از آن ادمهای «خوب» است. ولی انقدر است که «می خواهد» خوب باشد. مگر خواستن چه عیبی دارد ؟ خواستن که چیزی نیست که بتواند حمل بر خودستایی بشود.

خدایا خودت عاقبت همه ما را ختم به خوبی کن ! آمین.


پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۶

ایرانی که در اختلافات سیاسی وجناحی غرق شده است


این یادداشت از یکی از دوستان است.
عربستان سعودی که همواره مورد تمسخر مدیران کشور ماست، رقم خیرکننده ۵۰۰ میلیارد دلار برای إيجاد تكنولوژي هاي سبز نوين و پنل های خورشیدی در فضایی به وسعت ۲۶ هزار کیلومتر مربع سرمایه گذاری کرده است تا جایگزین سوخت های فسیلی کند. عربستان سعودی هم اکنون بزرگترین و مدرن ترین تاسیسات آب شیرین کنی منطقه را دارد و اخیرا قراردادی به ارزش 7.2 میلیارد دلار با BNP Paribas امضا کرده است تا ۹ مرکز بزرگ دیگر را در کرانه دریای سرخ راه اندازی کند.
امارات متحده عربی با تخصیص ۱۶۳ میلیارد دلار سرمایه گذاری عظیمی انجام داده است تا سال ۲۰۵۰ میلادی بیش از ۵۰ درصد نیاز انرژی اش را از منابع تجدیدپذیر تامین کند. سرمایه گذاری در منابع انرژی تجدیدپذیر یعنی هم کاستن از هزینه های انرژی های گران قیمت فسیلی و کاستن از آلودگی و اثرات هولناک تغییرات اقلیمی از جمله خشکسالی است که هستی کشورهای خاورمیانه را نشانه گرفته است. همچنین امارات تسهیلات ویژه ای برای استفاده از خودروهای الکتریکی و رسیدن به چشم انداز شهر carbon-freeبدون-کربن اعمال کرده است.
در کره جنوبی تدوین و اجرای توسعه بدون کربن و سبز در سال ۲۰۰۸ هماهنک با دغدغه های زیست محیطی و با هدف کاهش وابستگی به سوخت های فسیلی و مقابله با چالش تغییرات اقلیمی تصویب و در دست اجرا قرار گرفت. براساس این طرح تا سال ۲۰۲۵  کره جنوبی جزو ۵ کشور اول دنیا درصنایع و تکنولوژی های سبز قرار می گیرد و همزمان قراراست شغل های مرتبط با تکنولوژی های سبز ایجاد شود.
سنگاپور نیز طرح مبارزه با تغییرات اقلیمی را از سال ۲۰۰۵آغاز کرده است. تقریبا همه ۱۶۵۰ برج و ساختمان های بزرگی که از سال ۲۰۰۵ تا کنون ساخته شده اند براساس انرژی های سبز ساخته شده اند . براساس سند چشم انداز ۲۰۳۰ میلادی سنگاپور ۳۵ درصد منبع انرژی هاي شهري و حمل و نقل باید انرژی های نو و تجدیدپذیر باشد و ۸۰ درصد ساختمان ها باید گواهینامه سبز دریافت کنند.
هلند، الگوی توسعه کشاورزی
کشور هلند و مدیریت خیرکننده آن را می توان از عجایب دنیای مدرن نامید. کشور کوچک هلند ۴۱ هزار کیلومتر مربع که یک چهلم وسعت ایران است با بهره گیری از تکنولوژی فوق پیشرفته کشاورزی و صنعتی اش دومین صادرکننده مواد غذایی دنیا بعد از آمریکاست. راندمان تولید محصولات کشاورزی هلند فاصله خیره کننده ای با کشورهای پیشرفته حتی آلمان و آمریکا دارد ! هلندی ها در سال ۲۰۰۰ میلادی با شعار " تولید محصول دوبرابر با استفاده از نصف منابع انرژی و آب" جنبشی را آغاز کردند که با بهره گیری از شرکت های دانش بنیان و start-up های کشاورزی صنایع غذایی پیشرفته خود را بسیار پیشرفت تر کردند. هلند سالانه  ۷۹ میلیارد دلار---تقریبا ۲ برابر صادرات نفتی ایران-- محصولات غذایی و کشاورزی صادر می کند و علی رغم وسعت بسیار کوچکش از آلمان و فرانسه و چین و ژاپن بسیار جلوتر است.
کافی است راندمان تولید گوجه فرنکی در هلند را با چین مقایسه کنیم. هلند در هر مایل مربع ۱۴۴۰۰۰ تن گوجه فرنکی تولید می کند درحالیکه این رقم برای چین ۳۸۶۰  تن در هر مایل مربع است که ۳۸ برابر بیشتر است. دانشگاه WUR هلند که مغز متفکر پشت نوآوری های کشاورزی است به ده ها کشور مشاوره ویژه ارایه می کند که البته کشور ما جزو آنها نیست!
بنابراین برای نجات ایران از خشکسالی حتی نیاز به توقف کشاورزی نیست و فقط کافی است از الگوی توسعه کشورهایی مثل هلند پیروی کرد.
ایران امروز که در اختلافات سیاسی و جناحی غرق شده است از خطر واقعی که کیان و هستی اش را بیش از هر چالش داخلی و حتی خطر حمله نظامی خارجی بيشتر تهديد مي كند، عمیقا غفلت کرده است. ایران امروز باید شعار " Big drought is coming” یعنی " خشکسالی بزرگ می آید" را بر همه شعارهایش الویت دهد و همه امکانات کشور را با نگاهی آینده نگر معطوف دشمن بزرگ خشکسالی کند که از مرزهایش گذشته است و شهرهایش را یکی پس از دیگری با بی رحمی در می نوردد.

شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۶

ایزدستان

روزی روزگاری ، ایران بزرگ ، یک کشور یک پارچه با یک پول، یک ارتش و یک فرماندهیِ،  اما یک کشور چند مذهبی، چند زبانی و چند قومی بود.
ایران را چند پاره کردند، بعد از انکه سلطه امپراطوری اعراب و عثمانی به سر امد از دل اینها کشورهای عراق و سوریه درآمد. هر کدام از این کشورها هم هنوز چند مذهبی و چند قومی و چند زبانی هستند.
اکنون که می خواهند عراق را تجزیه کنند، قرار است از دل عراق کردستان را به صورت یک کشور ساختگی جدید دربیاورند.
ولی مشکل حل نشده، و نخواهد شد. کردستان جدید هم یک کشور چند مذهبی، چند قومی و چند زبانی خواهد بود.

آنهایی که امروز می گویند، عراق و ایران باید به حق تعیین سرنوشت کردها احترام بگذارند آیا فردا که تُرکمن ها و ایزدی ها بخواهند کشور خودشان را داشته باشند آیا کردها حاظر هستند که به حق تعیین سرنوشت ترکمن ها و ایزدی ها احترام بگذارند ؟

آنها که میگویند که عراق باید اجازه بدهد کردستان تشکیل شود، آیا فردا به کردستان خواهند گفت ، که کردستان باید بگذارد ترکمن آباد، و ایزدِستان هم تشکیل شود ؟

آیا کردستان خواهد گذاشت که تجزیه شود؟ یا پیشمرگ های کرد، سر ترکمن ها و ایزدی ها را از بدن جدا خواهند کرد ؟

کی می خواهند بفهمند که کشورسازی مشکل چند قومی و چند زبانی و چند مذهبی بودن را حل نمیکند؟ کی می خواهند بفهمند که راه حل این مشکلات تنها همراهی، همفکری ، همکاری ، مهربانی و همزیستی در کنار هم و زیر چتر یک حکومت یکپارچه با ، یک فرماندهی، یک نیروی نظامی، یک پول ، یک کشور و یک دولت است ؟

یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۶

آفرینش ۲

آفرینش
گر ویدال

Image result for creation gore vidal

از پنجاه سال پیش که شاهنشاه داریوش بزرگ به دین زرتشتی گِرَوید، خانواده سلطنتی همیشه خانواده ما را گرامی داشته اند، و این همیشه به من این احساس را داده که من یک بزرگمرد تقلبی هستم، چرا که بستگی من با زرتشت بزرگ که به انتخاب من نبوده، هیچ کس نمی تواند پدربزرگش را خودش برگزیند.

جلوی در اُدیون، توسیداد جلوی من را گرفت. توسیداد مرد آرام و میان سالی است که رهبری گروه محافظه کارها را از زمانی که پدر زن معروفش سیمون مرد، به عهده گرفته است. در نتیجه او تنها رقیب پریکِل رهبر حزب مردمسالار است.

برچسب های سیاسی اینجا ناپرسونند ( نادقیقند) رهبران هر دو حزب درواقع اشرافی گرایند اما برخی از اشرافی ها چون سیمون جانب زمینداران ثروتمند را می گیرند، و برخی دیگر چون پریکِل با مردم عوام محل نرد مهر می بازند، این پریکل انجمن بدنام مردم لات محل را قدرت بخشیده، در ادامه کارهای آموزگار سیاسی خود ایفیالِت که یک رهبر سیاسی تندرو بود که ده دوازده سال پیش به گونه اسرارآمیزی به قتل رسید.
طبیعی بود که محافظه کار ها مقصر قتل شناخته شدند. اگر کار آنها بوده باید به آنها تبریک گفت، هیچ گروهی از مردم لات را نباید در مقام تصمیم گیری برای یک شهر گذاشت، تا چه رسد به یک امپراطوری.
به یقین اگر پدر من از یونان و مادر من از ایران بود ( به جای وارون این ) من باید عضو حزب محافظه کار میشدم، حتا اگر آن حزب همواره باید از ایران انگیزه ای برای ترساندن مردم می ساخت.
با اینکه این سایمون همیشه اسپارتا ها را دوست می داشت و از ما متنفر بود، من دوست داشتم که او را از نزدیک می شناختم.
همه در اینجا می گویند که خواهرش اِلپینیس در شخصیت و منش بسیار به او ماند، او زنی ستودنی و از دوستان وفادار من است.
این دموکریت با احترام به من میگوید که از موضوع خارج شدم و من به او یادآوری میکنم که بعد از آنهمه ساعت که به حرفهای هرودوت گوش کردم، دیگر نمی توانم با یک منطقی از یک موضوع به موضوع مرتبط دیگر بروم. این هرودوت مثل پرنده ای که از این شاخه به آن شاخه می پرد می نویسد، من هم از او پیروی میکنم.

توسیداد در صحن اودیون به من گفت : «گمان کنم یک رونوشت از هر چه اینجا شنیدیم به شوشه فرستاده خواهد شد»
من با بی حوصلگی گفتم چرا نه ؟ شاهنشاه بزرگ از داستان های شگفت انگیز خوشش می آید، او به قصه های  افسانه ای علاقه دارد.
به نظر می امد که این جمله را با بی تفاوتی کامل نگفته بودم چون انگار که توسیداد و گروهی از محافظه کاران که آنجا بودند خوششان نیامد.
رهبران حزب ها  در اتن از ترس کشته شدن کمتر تنها در بیرون میگردند، دموکریت به من می گوید که هر گاه او گروهی از مردان پر سروصدا را می بیند که در مرکز آن یک «پیاز کلاه خود دار» یا یک «ماه نارنجی» ایستاده اند، اولی پریکل است و دومی همیشه توسیداد. میان پیاز کلاه دار، و ماه نارنجی، شهر به گونه آزاردهنده ای تقسیم شده است.
امروز روز ماه نارنجی بود، به یک دلیلی پیاز کلاه دار در مراسم خواندن حاظر نشده بود. آیا می تواند دلیل این غیبت این باشد که پریکل از نحوه پخش صدا در اودیون شرمسار است؟ ولی من فراموش کردم که شرم، احساسی است که برای آتنیان شناخته شده نیست.

جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۶

بهتر است.


با صدای بوسه ها آهنگ سازی بهتر است با دل خونین سحرگه عشق بازی بهتر است
ور تو آیی و به اشعارم بنازی بهتر است بهتر آن باشد کنون من شعرها سازم ز شوق
هر سحر ویرانه دل را باز سازی بهتر است گر تو ویرانم کنی هر شب به یک لبخندِ خوش
آهن دل را به چشمانت گدازی بهتر است هر زمان از چشم تبدارت بیافشانی شرر
بعد از آن بر نعش بی جانم بتازی بهتر است گر بیایی و جداگردانی ام سر عیب نیست
گر نگهداری به دل از عشق رازی بهتر است ور بگویی سر عشق جان گدازم را به شهر


پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۶

بیایید یک .... بسازیم !

بیایید یک دانشگاه بسازیم ولی نه هر دانشگاهی، جایی که دانش نه آموخته بکه آفریده میشود، جایی که سخن های تازه گفته میشود وارهیده از حد و کران، بی حد و اندازه به پیش می رود. جایی که دانشجو، به دنبال همه دانستنی ها می رود، و مسیرش با بن بست این حرفه و آن حرفه روبرو نمی شود، جایی که دور از ترس و زور و فروتنی های ساختگی است و به مردم گستاخی و قویدلی نوآفرینی، نوگرایی، آینده گرایی آموخته میشود، نه یک مشت چیزهای از برکردنی، جایی که هیچ چیز سد راه نیست، نه سن، نه جنس ، نه پول، نه روز، نه شب، درهایش همیشه باز است و هر کس تا هر جا خواست می تواند برود تنها کرانِ افق تو، خود تویی، تو خود حجاب خودی و دیگر هیچ.
جایی که همه چیز شُدَنی است، جایی که به «ناممکن» می خندد، جایی که به کسی «احترام» نمی گذارد، و تنها «بزرگ» ما، ارزشهایی چون دانشجویی، کنجکاوی و نوآفرینی هستند. جایی که کسی استاد نیست، همه دانشجو هستند. 
جایی که دانشگاه است، نه آموزشگاه، هر کسی می تواند بپرسد، و از هر چیزی، و می تواند به آزمایشگاه برود و هر فرضی بکند و آن را بیازماید جایی که دانستنی ها را در بند نکرده اند، هرکسی می تواند بداند، و از هر چیزی. ویژه کاری در میان نیست. اگر چیزی می خواهی که نیست، میتوانی آن را بسازی. همه چیز نو است، هر چیزی که در جای دیگر کهنه شده، در آن جا، نو سازی شده، هیچ چیز کهنه نمی شود. آن جا هر روز، هر سال، هر ماه خودش را نوسازی میکند، همچون بافتی زنده و بالنده. 
جایی که پاسخ درخواست ها بله است، جایی که پذیرفته میشوی، انچه به تو نه میگوید قانون طبیعت است، نه قانون های من درآوردی ما. تشویق بسیار است، همسنجی و سنجش در جریان، ولی منفی بافی و سرکوب پیدا نمیشود. 
جایی که مغزها از آن نمیگریزند، جایی که مغزها به آن پناه نمی آورند، جایی که مغزها در آن خودشان را پیدا میکنند ،جهان را در می یابند، جایی که دانشجو می آیی، و دانشجوتر می روی !
جایی که پرسیدن به خودی خود زیباست، و پژوهیدن به خودی خود ارزشمند است، پاسخ پرسش هایت را خودت باید پیدا کنی، جعبه سیاه نیست، جعبه سپید هم نیست، ماشین نیست، که چیزی به آن بدهی و چیزی از آن بگیری،

گستره «امکان» هاست، سفره همیشه پهن فرصت هاست. 

جایی که همه راه های تاریخ بشریت، در کنار هم گذاشته شده، هر کس چیزی برای یاد دادن دارد، می آید، هر کسی می خواهد چیزی یاد بگیرد، می آید، هر کس پرسشی دارد می آید، هر کس پاسخی دارد می آید.

جایی است برای آینده، نه گنجینه ای برای گذشته، دروازه ای است همیشه باز، کتابخانه باز، آزمایشگاه باز، کارگاه باز، جایی است برای در دسترس بودن، دستان تو دیگر کوتاه نیست، بزرگترین کتابخانه دنیا، جایی برای بودن، باشگاهی برای همه کسانی که به دنبال ساختن آینده ای نو برای خودشان و دیگران هستندد. آزادی که بروی، بدوی، بخزی، پرواز کنی، شیرجه بروی، 
بپرسی، ببینی، بشنوی، بگویی، دورخیز برداری، حتا آزادی که درجا بزنی، در اندیشه غرق شوی، به یک نقطه خیره بشوی
از خودت صدا دربیاوری، به صداهای دیگران گوش بدهی، آزادی که بشنوی، بسوهی ، ببویی، بسوزی ، بسوزانی، بپری، بپرانی، بخوانی، بنویسی، بِکِشی، بکشانی، ، بچشی ، بچشانی، بپرسی ، بنالی، بدوشی، بِهیسی یا بفریادی، بنازی،بسازی، بدوزی، خراب کنی، آباد کنی، بجویی، بیابی، گم کنی، دور بزنی، آهسته بروی، پیوسته بروی، تند بروی، خسته بروی، تنها باید رفت، به پیش، به پس، به کنار، به بالا، به پایین، هر روز باید دید، ریزتر، درشت تر، دورتر ، قبل تر، بعد تر، گران تر، ارزان تر، بزرگ تر، خرد تر، کلان تر،

همه ایده ها خوبند، هیچ پرسشی احمقانه نیست، هیچ کار نویی بد نیست، «بد» کینه است، «بد» درد است، «بد» افسردگی است، رفتن خوب است، آسمان سقف نیست، زمین کف نیست ....


یکشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۵

ایران پیشرفته، توسعه یافته، ثروتمند، بزرگ

فاصله ایران با یک کشور پیشرفته چون آلمان چقدر است؟ 

شاید بگویید بسیار زیاد، من می خواهم بگویم که فاصله ما با آلمان یک اندیشه است، یک باور، همین که باور کنیم که می توانیم، اگر تلاش کنیم، می توانیم حجم کاری را که باید بکنیم اندازه بگیریم، نیروهایمان را برای این کار بسیج کنیم. 
همین که در این مسیر قرار بگیریم، سرنوشت خودمان را رقم زده ایم. 

اگر امروز بجنبیم، یک روز نزدیک تر شده ایم. ما باید تولید ناخالص ملی مان هر روز از روز پیش بالاتر ببریم. 
ما باید از یک یک مردم مان برای تولید بیشتر استفاده کنیم،

حتا یک نفر از دانشجوهای ما نباید، حتا به فکر رفتن به خارج باشد. ما باید در ایران تولید کنیم، در ایران بسازیم، در ایران بفروشیم و در ایران بخریم. 

این کار شُدَنی است. چگونه ؟ 

هر چیزی که بشر می سازد آن را به کمک ابزار می سازد، و آن ابزار اکنون، یک ماشین، یک دستگاه است، این دستگاه ها را می شود خرید، می شود ساخت، می شود دوباره ساخت،می شود از نو طراحی کرد، می شود در شمار بسیار ساخت، یا تنها یک نسخه. این کار شدنی است. 

باید این کار را کرد، باید خودرو و همه قطعات آن در ایران ساخته شود، باید پوشاک و همه مدل های ان در ایران دوخته شود، باید یخچال، تلویزیون، گاز، ماشین لباسشویی، ماشین ظرفشویی، وسایل خانه، نوشت افزار، سخت افزار ، نرم افزار در ایران ساخته شود. 

دولت ایران باید از مردم ایران بخواهد، به دنبال ساخت و تولید باشند، نه به دنبال وارد کردن و مصرف کردن. 

فرهنگ تولید و فروش باید جا بیافتد، تنها یک اندیشه، تنها یک باور، فاصله ما تا پیشرفته بودن است، باید هر چه نیاز داریم، از سوزن خیاطی تا موتور هواپیما را خودمان بسازیم. 

برای این که این کار انجام شود، باید کودکانمان را با این فرهنگ بار بیاوریم، باید در مدرسه به آنها کار هایی بدهیم برای ساختن
 و اگر خواستند، چیزی را خودشان بسازند، آنها را تشویق کنیم. اگر دانشجوی ما دنبال این افتاد که دستگاهی را خودش بسازد باید از اولین مرحله تا آخرین مرحله کمکش باشیم و تشویقش کنیم. 

باید کار گروهی را تشویق کنیم، و به مردم یاد بدهیم که نمی توانند همه کارها را خودشان به تنهایی انجام بدهند و وقتی در یک گروه قرار گرفتند باید نقش خودشان به بهترین شکل ایفا کنند و گمان نکنند که یکی دارد از آنها بهره برداری میکند یا به نام خودش درمی آورد. 

بدون راستگویی و راستکرداری و رعایت عدل و انصاف نمی توانیم به آینده روشن برسیم، بدون فداکاری و گذشتن از نفع زودهنگام برای رسیدن به سود جمعی و دراز مدت نمی توانیم به هدف برسیم. 

ایرانی باید نیازهای ایرانی را تامین کند.  باید تنها به فکر ساختن و نوآوری و فرآوری و بهسازی کالاهای مورد نیاز باشیم. باید از مصرف آنچه دیگران ساخته اند ننگ داشته باشیم. باید به فکر همه کشور باشیم نه به فکر خودمان و خانواده خودمان. 

باید آغاز کنیم وگرنه تماممان  میکنند.

جمعه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۵

کارواژه سازی

ما استنباط می کنیم، استخراج می کنیم، استفراغ می کنیم، استیناف میکنیم، استرداد میکنیم. گاهی هم
اخراج میکنیم، اسهال داریم، اعلام میکنند، ارضا می شویم، ابقا می کنند، امضا می گیریم، ادغام می کنند، ادرار می کنیم.

پرسشی که در ذهن من هست، این است که کدام نابغه ای در هزار و دویست سال گذشته گمان کرد که این جور فعل یا کاروازه درست کردن کار درست و مناسبی است؟ آیا این قاطی کردن ها که بیشتر از روی تنبلی و ناآشنایی با زبان فارسی و ساختارهای واژه سازی و کارواژه سازی بوده، به ناتوان کردن و بیمار کردن زبان انجامیده یا به توانا کردن آن؟
به عنوان نمونه، اگر بخواهیم اسم مفعول بسازیم از فعل استنباط کردن، آیا باید بگوییم «استنباط کرده شده» یا باید باز دست به دامان زبان عربی ببریم و بگیم «مُستَنبِط» ؟ در کجا این زخمی کردن زبان فارسی خواهد ایستاد.

من که کاره ای نیستم، ولی همچنان حق داشتن باور را دارم، و باور من این است که ما باید دورخیز برداریم و پیشرفت کنیم، و در کنار ملت های اروپایی و غربی باشیم نه دنباله رو آنها ، یا اینکه در گذر زمان، ملتی بیچاره و پایین دست خواهیم شد، و وقتی که نفتمان خریدار نداشته باشد، مشکلهای اقتصادی ما به شدت بحرانی خواهد شد و ما را به خاک و خاکستر خواهد نشاند.

رستاخیز و دوران نوزایی ما نخواهد آغازید، مگر اینکه زبان ما بتواند از خود نوزایی و نوآفرینی نشان دهد و تا وقتی که ابزار این نوزایی را از زبان دریغ می کنیم آب در هاون میکوبیم.

دوشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۵

تا کی ؟

  • تیر ۱۳۹۵ اتوبوس سربازان از کرمان به شیراز به دره نی ریز می افتد، نوزده سرباز جان خود را از دست می دهند. 
  • ۰۷ فروردين ۱۳۹۳ اتوبوس کودکان راهیان نور واژگون می شود، یازده نفر قربانی می شوند.
  • ۱۹ آبان ۱۳۹۴ اتوبوس کاروان راهیان نور دانش آموزان دختر که از کرمان عازم منطقه شلمچه خوزستان بود، در کمربندی شیراز واژگون شد.
  • اسفند ۷۶ اتوبوس حامل دانشجویان ریاضی شرکت‌کننده در بیست و دومین دوره مسابقات ریاضی دانشجویی که از اهواز راهی تهران بود (مسابقات ریاضی دانشجویی) به دره سقوط می کند.
  • ۱۵ آذر ۱۳۹۱ ۲۹ دانش‌آموز دختر مدرسه دخترانه روستای شین‌آباد در آتش‌سوزی دچار سوختگی شدند که دو نفر از آن‌ها بر اثر شدت جراحات واردە فوت کردند. همچنین انگشتان سه تن از دانش‌آموزان به دلیل شدت سوختگی و عدم قبول پیوند قطع شد.
  • ۲۴ تیر ۱۳۸۸ پرواز شماره ۷۹۰۸ هواپیمایی کاسپین به مقصد ایروان سقوط می کند ۱۶۸ سرنشین هواپیما شامل ۱۵۳ مسافر و ۱۵ خدمه آن جان باختند.
  • ۶ فروردین ۱۳۹۵:در پی سقوط یک فروند بالگرد اورژانس در نزدیکی دریاچه مهارلو در اطراف شهرستان کوار استان فارس تمامی ۹ سرنشین این بالگرد جان باختند
  • ۱۹ مرداد ۱۳۹۳: آنتونوف-۱۴۰،، متعلق به شرکت سپاهان ایر با ۴۸ مسافر و خدمه بود، سرنگون شده، همه سرنشینان جان می بازند.
  • ۱۹ دی۱۳۸۹: پرواز شماره ۲۷۷ ایران‌ایر سرنگون می شود. ۷۸ نفر از ۱۰۵ مسافر و خدمه آن کشته شدند

جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۵

درها را به روی هم باز کنید

کینه و تنگ نظری و تاریکی هوا را مسموم کرده. از زیبایی نباید ترسید حتا اگر از ان بهره ای نداریم. از تیزهوشی و کامیابی نباید دلگیر شد حتا اگر به آن دست نیافته ایم. 

رشک بردن، آسمان را تاریک کرده، به تکاپو افتاده ایم که آماج رشکمان را در دل خاک پنهان کنیم، در حالیکه چشمان قهوه ای درخشانش یک لحظه بسته نشده اند. هر صدای خوشی را خاموش می خواهند شهرهارا زشت، روی ها را سوخته و آش و لاش، فقر را در همه جا در پرواز می خواهند. از همه رنگ ها، سیاه را می پرستند، 

در ها را باز کنید، یک آهنگی بزنید با نی و عود، همه جا آینه بگذارید، رنگ بپوشید، سرود بشنوید، آبِ به رنگ آغشته بنوشید.

سیاه رو ها را از شهر بیرون کنید، کلید شهر را به خنیاگران بدهید.

خدا ما را در درد نمی خواهد، خدا می خواهد، ما از دنیایش بهشتی زمینی بسازیم تا ما را سزوار بهشت الهی خود کند.

خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. هر چه زیبایی بیافرینیم به خدا نزدیک تر شده ایم.


شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۴

زنده باد زندگی، مرگ بر مرگ،

زنده باد زندگی، نو آوری، آبادی، نو آفرینی  زیبایی و زیباگردانی
  مرگ بر مرگ، کهنه گرایی، ویرانی و زشتی، زشت کردن
.
باید به فکر حل مشکل ها بود، نه مشکل سازی.
هر وقت به جای آزار دادن مردم، به دنبال  تسکین دردهای آنها بودیم  حال و روزمان بهتر می شود.
حالا به هر انگیزه ای، حتا به خاطر انگیزه مادی، البته انگیزه معنوی بهتر است. تنها تفاوت ما و آنها همین است.  آبادکردن همیشه سخت تر از ویران کردن است. گروهی به ساختن افتخار می کنند و گروهی به ویران کردن.
یک گروه افتخار می کند که با یک شیشه اسید زیبارویی را زشت رو کرده، یک گروه افتخار می کند که با یک عمل جراحی بیست و شش ساعته، صورت یک جوان را به یک مرد پیوند زده و او را از زندگی دردناکی که داشته نجات داده.
یک گروه افتخار می کند که با یک قوطی نوشابه یک هواپیمای مسافربری با ۲۲۴ انسان، هر یک با یک دنیا زندگی و امید را سرنگون کرده ،
یک گروه دیگر افتخار میکند که یک وسیله ساخته که انسان ها را به چابکی و با خیال راحت هزاران فرسنگ جابجا میکند.
برویم دنبال ساختن، برویم دنبال نو آفرینی، برویم دنبال مشکل حل کردن، دردها را از میان بردن، زشت ها را زیبا کردن. 
زنده باد زندگی، مرگ بر مرگ.

و کدام ملت از ایرانی سزاوارتر از پیروزی در این راه است ؟ ملتی که از آغاز تاریخ خود، آبادانی و دادگری را راه و روش اهورایی خواند و ماموریت مینوی خود را یاری دادن اهورا در این راه دانست.


                                                                                                                                                  
آقای هاردیسون  چپ ، که پس از یک رویداد در حال انجام وظیفه در آتش نشانی سر و صورتش سوخت آقای هاردیسون راست پس از پیوند صورت آقای رودبا به او


پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۴

اعلام خطر !

زمانی که آنها فن آوری نیمه رساناها را می ساختند، ما در کوچه ها بحث انگلس و مارکس را می کردیم،
زمانی که آنها فن آوری رفتن به ماه را بنیانگذاری می کردند، ما تازه سخن از تمدن بزرگ می زدیم
زمان که آنها لیزر و فن آوری لیززی را می یافتند و در می نهادند ما ... 

داستان روشن است، ما خوابیم، گیجیم، حالیمان نیست که فن آوری دانش بنیان، حرف اول را می زند، کارهای مان جدی نیست، 
ما مهندس تربیت می کنیم ولی مهندسان ما یاد نگرفته ند نوآوری کنند، یا اصلن چیزی بسازند هزاران هزار مهندس مکانیک داریم ولی هنوز قطعات ماشین را از فرانسه وارد می کنیم و سرهم می کنیم. 

هزاران هزار مهندس الکترونیک داریم ولی یک رادیوی درست و حسابی هم نمی توانیم بسازیم

فن آوری درحال نو شدن است و ما حرف می زنیم، 

هنوز هم نیمی از درآمد های دولت از طریق نفت است، قیمت نفت پایین امده، چرا؟ بخشی از آن به خاطر فن آوری جدیدی است که از دل سنگهای ژرفای زمین نفت بیرون می کشد، شکاندن آبی صخره های زمین و تزریق بخارآب زیر فشار و داغ. 

هنوز فن آوری انرژی های نوپذیر، قادر به تامین بخش عمده ای از کاروژ و انرژی دنیا نیست ولی پیشرفت دارد به سرعت انجام می شود ، هزینه باتریهای خورشیدی دارد کم می شود و سهمشان دارد بالا می رود. 

ما در حال از دست دادن منابع اندک سرمایه خود هستیم ، ما در حال فقیرتر شدن هستیم  و آنها دارند آینده ای را پایه گذاری می کنند که در آن از نفت ما و ما در آن نشانی نیست. 

خطر سخت است و سهمگین،
ما باید بدون اینکه خود را نگران، چیزهای پیش پا افتاده، و فلسفی کنیم، تمام سرمایه و هوش و زمان و امکانات خود را وقف بدست آوردن فن آوری نو بکنیم، باید به سرعت باد بگیریم چطور در کشور خود رادیو، تلویزیون، ماشین حساب، خودرو ، هواپیما و میلیون ها کالای دیگر را که به آن نیاز داریم بسازیم

دلارهای نفتی دارد ته می کشد دست از اندیشه های پست و احمقانه برداریم، مردم را در امور پیش پا فتاده زندگی و کارهای شخصی به حال خودشان بگذاریم و انسان های شایسته و هوشمند را پیدا کنیم و آنها را به کارهای شایسته بگماریم بدون وقت تلف کردن در صدد بدست آوردن فن آوری ساخت کالاهای مصرفی باشیم. 


سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۴

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

بعد از ماجراهای سال ۱۳۵۷ به نظر می رسد که وجدان گروهی جامعه ایران به این نتیجه رسید که دگرگونی در کادر سیاسی کشور، راه گشا نیست و دگرگونی واقعی باید در اندیشه انسانها صورت بگیرد، و این جمله میلیون ها بار در مهمانی های شب جمعه ها و گپ زدن های تو صف ها و تاکسی ها گفته شد و می شود که :«اول باید فرهنگ مردم درست بشه»
این نویسنده پیش از سفر به جاهای دیگر دنیا و خواندن درباره ملل و کشورهای دیگر متمایل به همین نظر بودم ولی بعد از اینکه با تاریخ و اوضاع کشورهای دیگر آشنا شدم، دلایل بسیار دیدم مبنی بر این که می شود پیشرفت اقتصادی، صنعتی ، مالی و دانشی داشت پیش از اینکه همه مردم ثروتمند و دانشمند و فرهنگ مند بشوند.
البته به نظر می رسد که این عقیده خلاف نظر نود درصد مردم ایران است همان طور که به نظر می رسد نود درصد مردم ایران بر این باور هستند که زبان پارسی معرَب شده مان (ف ارسی) مشکلی ندارد و نیازی به نوآوری نیست و چند ده هزار واژه عارسی و فَرَبی  (فارسی و عربی)
که قانون های چندینه کردنشان (جمع بستنشان) هم با هم سازگاری ندارد می توانند به خوبی از پس لشکر یک میلیونی و رو به افزایش واژه های انگلیسی بربیایند.

به هر حال و به هر روی مشکل فرهنگی مردم ایران در حال حل شدن است این را می شود در هر گوشه ای و در هر کوی و برزنی دید.

از کسانی که محکوم به اعدام شده اتد و در پای دار بخشیده می شوند تا جنبش آزادیهای یواشکی، تا هزاران سازمان مردم نهاد (NGO) تا تقدیر هایی که از انسان های نیکوکار می شود، تا کارهای دلیرانه ای که زنان برای گرفتن حق خود می کنند، تا گفتگوهایی که درباره تلاش برای جلوگیری از ستم به هم میهنان افغانی می شود تا جنبش ها و کارزارهایی که برا پاکیزه کردن محیط زیست صورت می گیرد تا تب پژوهش و مقاله نویسی و دکترا گرفتن و کتاب نویسی و کتاب خوانی می شود تا
کسانی (آتنا فرقدانی) که برای گرقتن حق کودکان کار به زندان می روند.
تا زنانی که برای گرفتن حق رفتن به ورزشگاه به زندان می روند تا ... هزاران نمونه دیگر.

مردم به راه افتاده اند که فرهنگ ایرانی را بهتر کنند ،مردم کوچه و بازار، نه روشنفکرها و هموندان فرهنگستان ایران ی استادان دانشگاه
مردم ! کاش بودم و من هم نقشی هرچند کوچک در این نوزایی و بالندگی فرهنگی ایران عزیز ایفا می کردم.

در هر صورت اگر در عقیده اول مجبور به بازنگری شده ام ، در عقیده دوم به نظر می رسد که حق با این نویسنده بوده ،  در واقع درآمدن ده ها واژه بیگانه و ناآشنای انگلیسی به زبان فارسی وضع زبانی را آشفته تر کرده و مردم هم انقدر که به قضیه فرهنگ رویکرد و توجه داشته اند به قضیه زبان بی توجهی کرده اند آنچه تا کنون دیده ام مرا متقاعد نکرده که واژه سازی و واژه آفرینی بی اهمیت است بلکه بیشتر باور من را بر اهمیت بنیادین واژه ها استوار تر کرده .

یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۴

آفرینش ۱

 

آفرینش

 گُر ویدال 

بدبختی من کامل نبود، پس با اینکه از بینایی محروم شدم،
از شنوایی محروم نشدم، به این خاطر مجبور شدم 6 ساعت تمام به سخنان یک نفر که خودش را تاریخ دان می داند و از آنچه آتنی ها دوست دارند، آن را جنگهای ایرانیان بدانند سخن می گفت، گوش بدهم. این سخنان یک چنان یاوه هایی بود که اگر این چنین پیر و ناتوان نشده بودم، از جای خود در اودیون برمی خواستم و همه آتنیان را با پاسخ دادن به یاوه های او رسوا می ساختم

اما، پس از این همه، این من هستم که سرچشمه جنگهای «یونانیان» را می دانم ،
چگونه او می تواند چیزی از این داستان بداند؟ چگونه هیچ یک از این یونانیان می تواند این داستان را بداند. این من بودم که بیشتر عمرم را در بارگاه ایران گذراندم و حتا هم اکنون در هفتاد و پنجمین سال زندگی خود هنوز من در خدمت پادشاه بزرگ هستم همان گونه که به پدرش و دوست گرامی ام خشایارشا خدمت کردم و پدر او پیش از او ، قهرمانی که حتا یونانیان نیز او را به نام داریوش بزرگ می شناسند.

زمانی که خواندن دردناک این «تاریخدان» ما به پایان رسید - خواندنی که صدای یک نواخت و لحجه خشن دوریانی او، آن را خسته کننده تر کرده بود، خواهر زاده هجده ساله من دموکریت می خواست بداند آیا من حاظرم بمانم و با آن مرد سخنی بگویم.

به من می گفت که من باید با او صحبت کنم، چراکه همه به من خیره شده اند، و آنها می دانند که تو باید خیلی خشمگین باشی. دموکریت اینجا در آتن فلسفه می خواند پس این به این معنی است که از بحث و مجادله لذت می برد. «دموکریت ! بنویس اینها را، چرا که به خاطر درخواست تو است که من این گزارش از چگونگی و چم گواگیِ جنگ های یونانیان به تو بر می خوانم ، و من از هیچ کس نخواهم گذشت حتا از تو، کجا بودم؟،  اودیون ! »

در این هنگام لبخند دردناک یک نابینا بر صورتم نقش بست. دردناکی اش را یک شاعر ناوارد یک بار از روی حالت چهره انان که نمی توانند ببینند توصیف کرده بود.  البته من به نابینایان زمانی که خود بینا بودم توجه چندانی نداشتم. اما از سوی دیگر من هیچگاه انتظار نداشتم آنقدر عمر کنم که به پیری برسم چه برسد به کوری ! اما سه سال پیش وقتی که ابرهای سپیدی که  روی شبکیه چشمم جا خوش کرده بود کِدِر شد،  آخرین چیزی که دیدم چهره تار شده خودم بود در آینه سیمین. این در شوش بود در کاخ شاهنشاه بزرگ. در آغاز گمان کردم اتاق پر دود شد ولی در آن هنگام تابستان بود و آتشی در کار نبود.یک لحظه خودم را در آینه دیدم و دیگر نتوانستم خودم را ببینم دیگر هیچ ندیدم هرگز. 

در مصر پزشکان عملی که قرار است ایرها را به بیرون بفرستد انجام می دهند اما من پیرتر از آن بودم که به مصر بروم. از این فراتر من به اندازه بسنده دیده ام. دیگر بس است. آیا مگر آتش سِپند را که روی اهورا مزدا ، خدای خرد است ندیده ام؟
من ایران و هند و کَتای را هم دیده ام. هیچ کس دیگر به کشورهایی که من رفته ام نرفته است.
آه از حرف خود دور شدم و این عادت پیران است. پدربزرگم در سال هفتاد و پنجمی خودش ساعتها سخن می گفت بدون اینکه یکی از موضوعاتش به دیگر پیوستی داشته باشد. سخنانش همه پرت و پلا بود. اما، البته او زرتشت بود پیامبر راستی و همانگونه که خدای یگانه ای که او خدمتش می کرد در هر زمینه آفرینش دست اندرکار بود، همانگونه زرتشت پیامبرش. نتیجه برانگیزاننده بود اگر می توانستی از آنچه که می گفت سر در بیاوری

دموکریت از من می خواهد که آنچه روی داد زمانی که ما اودیون را پشت سر می گذاشتیم بنویسم. باشد، این انگشتان تو خواهد بود که خسته خواهدشد، صدای من خاموش نخواهد شد و نه حافظه ام به تاریکی خواهد گرایید

وقتی هرودوت هالیکارناسسی توصیف خودش را از «شکست» ایرانیان در سالامیس در سی و چهارسال پیش تمام کرد، صدای کف زدن حاضران گوش آدم را کر می کرد. در ضمن صداپراکنی تالار اودیون بسیار بد است. به نظر می رسد من تنها کسی نیستم که تالار موسیقی جدید را ناکامل می یابد. حتا آتنیانی که از موسیقی چیزی سر در نمی آورند می دانند که اودیون عزیزشنان  یک عیبی دارد. . این تالار جدید را به تازگی به فرمان پریکل سر هم بندی کردند و پریکل هزینه اش را با پولی که از شهرینهای یونان برای پدافندیدنشان گردآوری کرده بود پرداخت کرد. خود ساختمان در واقع تقلیدی است سنگی از چادر خشایار که در میان آشوب آخرین نبرد ایران در یونان به دست یونانیان افتاد آنها از ما متنفراند  ولی از ما تقلید می کنند. 


در حالیکه دموکریت دست مرا گرفته بود و به تالار موسیقی رهنمون می شد، من از هر گوشه می شنیدم که مردم می گفتند ، فرستاده ایران!سفیر ایران!

این حرف ها چنان به گوش من برخورد که گویا  تکه های شکسته سفالینی بودند که آتنیان آنچنان که عادتشان است هر از چند گاه بر آن ها نامهای کسانی که ناراحت یا خسته شان کرده اند، می نویسند. کسی که بیشترین رای را دراین گزینش و برون رانش، میگیرد باید شهر را به مدت 10 سال ترک گوید، و چه قدر خوشبخت میشود !

بگذارید چندی از چیزهایی که سر راهم به گوشم خورد برایتان بگویم:
  «شرط می بندم از چیزهایی که شنید زیاد خوشش نیامد»
  «یکی از برده های خشایارشا است، مگر نه»
   « نه او از مغان است»
   «آن دیگر کیست»
   « کشیش ایرانی، آنها سگ و مار می خورند» 
   «و با مادر و خواهر و دخترشان هم خوابه میشوند»
    «پس پدر و برادر و پسرهایشان چه ؟»
 «گلوکان ! تو از گفتن این حرفها سیر نمی شوی !»
   «مغان همیشه کور هستند،باید باشند،  آیا او نوه اش است؟»
    « نه معشوقه اش است»
« نه گمان نکنم،  ایرانیان مانند ما نیستند»
      «البته ! آنها در جنگ ها می بازند، ما می بریم»
       «تو از کجا می دونی، تو وقتی که ما خشارشا را فرستادیم به خانه اش در آسیا، هنوز بدنیا نیامده بودی»
       «پسرک خوشگل است»
      «یونانی است، باید باشد، هیچ پسر بربری نمی تواند انقدر خوشگل باشد»
      «او از اَبدِرا می اید،  نوه مگاسِرون.»
      «از خانواده آنها؟ اَه، آشغالِ زمین»
       «آشغال ثروتمند، مگاسرون مالک نیمی از معدن های سیم در تِرِیس است»

    از دو حس باقیمانده دیگرم، لمس و بویایی بگویم، از آن نخستین حرف بسیاری نتوانم گفت، چه با تمام توان بازوی دموکریت را چنگ زده ام، و چیزی را نمیتوانم لمس کنم ،ولی از آن چه حس بویایی ام دریافت میکرد می توانم گزارش کنم.
مردم آتن در تابستان کم به حمام می روند و غذای آنها پیاز و ماهی مانده است، ( احتمالن مانده از زمان هومر ) و در زمستان و این روزها که هفته ای است که کوتاه ترین روزسال در آن است - اصلن به حمام نمی روند.
  مرا هول دادند، یک نفر بازدم خودش را به صورتم فرستاد، به من ناسزا گفتند.
 البته من آگاهم که موقعیت من به عنوان سفیر پادشاه بزرگ در آتن موقعیت خطرناکی است و نه تنها آن، بلکه بسیار دو پهلو و مبهم است. خطرناک به این خاطر که در هر لحظه این مردم پرجوش و خروش ، می توانند یکی از آن انجمن هایشان را که در آن تنها مرد ها می توانند سخن بگویند و بدتر از رای دهند را بر پا دارند.  در آنجا مردم پس از شنیدن سخنان یکی از شارلاتان های  فاسد یا کم خرد این شهر، به خوبی می توانند از پس داغون کردن یک پیمان مقدس بربیایند. کاری که چهارده سال پیش کردند وقتی گروهی را فرستادند که استان ایرانیِ مصر را تسخیر کنند. آنها به تمامی شکست خوردند. این ماجراجویی در واقعی دوبرابر برای انها سرافکننده بود، چرا که شانزده سال پیش از آن سفارت خانه ای در شوش بر پا شده بود برای آتن و صلح دایمی با ایران را در دستور کار خود داشت. سفیر کبیر آن کَلیلاس، ثروتمندترین مرد آتن بود. در آن زمان پیمان نامه ای نوشته شد و در ضمن آن آتن حکومت شاه بزرگ بر شهرهای یونانی آسیای خُرد پذیرفت. در برابر پادشاه بزرگ هم پذیرفت که ناوگان نیروی دریایی ایران را از دریای اژه دور نگهدارد. پیمان نامه بسیار طولانی بود. در حقیقت من همیشه این باور را داشته ام که در طول تنظیم این پیمان نامه به پارسیک بود که من به چشمانم آسیب همیشگی وارد کردم. به یقین، آن ابرهای سپید در آن ماه هایی که من مجبور بودم هر یک از واژگانی که دبیران می نویسند بخوانم، کلفت تر شد.
پس از غایله مصر سفارت خانه دیگری در شوش برپا شد. پادشاه بزرگ بسیار عالی مقام بود و از این که آتنیان در کار پیمان پیشین با تجاوز به مصر پیمان شکنی کرده بودند گذشت. به جای آن، او به گرمی از دوستی خود با اسپارتا سخن گفت.
آتنیان دهشت کردند، و به درستی هم، آن ها از اسپارتا می ترسند.
به فاصله چند روز، موافقت شد، که پیمان نامه ای که هیچیک از دو طرف تا آن موقع نمی توانست به آن اقرار کند،  همچنان برقرار است. و برای نشان دادن اعتماد خودش به بندگان یونانی اش - که او گاهی یونانیان را چنین می خواند - او نزدیک ترین دوست پدرش خشایارشا را، کوروش اسپیتامه ، اینجانب را به سوی آنان می فرستد.
نمی توانم بگویم که که از این کار خوشنود شدم، من هیچگاه نمی توانستم تصور کنم که آخرین سالهای عمرم را در این مکان سرد و پر باد در میان مردمی که به سردی و پر بادی این مکان هستند خواهم گذرانید.
از سوی دیگر، و چیزی که میگویم تنها میان من و تو باشد، دموکریت ، در واقع این سخنان تنها برای تو است و می توانی پس از مرگ من که گمان کنم با این تبی که مرا از درون میگدازد و این سرفه هایی که گفتن این مطالب را به اندازه شنیدن ان ها دشوار میکند، در همین یکی دو روز باشد، تو میتوانی بعد از مرگ من از با این مطالب هر کار که میخواهی بکنی ... رشته افکارم از دستم رفت، چه می خواستم بگویم،
... اه بله از سوی دیگر پس از مرگ دوست عزیزم خشایارشا، و به تخت نشستن پسرش ارتاخشیر موقعیت من در شوش دیگر آسوده نیست. من آنقدر با تخت و تاج قدیم وابسته ام که بعضی از اشخاص جدید کمتر به من اعتماد میکنند، البته شاهنشاه بزرگ با من مهربان است. اگر هنوز می توانم اندکی تاثیر گذار باشم، این بیشتر به خاطر موقعیت مادرزادی من است.
من آخرین نواده پسری
زرتشت پیامبر بزرگ خدای یکتا، اهورا مزدا، در یونانی خدای خرد هستم. 



 

سه‌شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۴

سماق بمکید

مملکت هزار درد بی درمان دارد و دلاوری می خواهد که سینه سپر کند و رویین تن باشد و  از دسترس هوچیگران و سربازان گمنام و نام آور دور باشد و به دردهای مردم نزدیک. ریش انبوه داشته باشد، و قامت بلند و صدایی خفن و هم آن چیزی که در فرنگ به آن Charisma می گویند. ید بیضا و عصای موسا و فوت مسیحا و هوش ابن سینا می خواهد و باید که  کوروش وار و داریوش وار گام بردارد،
فر ایزدی و فیض روح القدسی و امداد غیبی و لطف الهی همراه او باشد از دروغ و ریا و دزدی و بیگانه دوستی پاک باشد و به او انگ خیانت نتوان زد.
خلاصه، کار هر بز نیست خرمن کوفتن، القصه آن دوستان که به کلید زنگار زده نگاه کردند و برگه رای در صندوق پلاستیکی ریختند حالا چاره ای ندارند جز این که هم قسم حضرت عباس را باور کنند و هم دم خروس.



فعلن سماق بمکید تا نوبتتان برسد. یک روزی می آید آن مردی یا بانویی که همه ایرانیان باز بتوانند به او «اعتماد» کنند، کسی که
هر چند رویش در ماه دیده نمی شود ولی روی ماهش را می شود دید، کسی که دستگیر شدنی نیست، گلوله ای نیست و ساخته نشده که بتواند صدایش را خاموش کند نیازی به یار و همیار و منشی و کارچاق کن و جاده صاف کن و رسانه ندارد.
بی بزک چهره اش نورانی است.

بعضی که ضریب هوشیشان بالاتر از خوانده هایشان قرار گرفته، می گویند به رهبر و راهبر و قهرمان و کهرمان و این چرت و پرت ها  نیازی نداریم، خودمان خودجوش می جوشیم و می آییم بالا، نفرین به کسی که انکار کند توانایی شما را ! من که باشم که جز این بگویم ! ولی بازده سی و پنج سال گذشته تان  چنگی به دل نمی زند و کارنامه چندان درخشانی نیست.
تا بلند می شوید می کوبند بر سرتان و می اندازنتان گوشه هلفدونی و چون کسی از بالا و چون آتشی زیر این دیگ نیست، جوششتان سرد می شود و می رود پی کارش.

فردا که بهار آید صد لاله به بار آید.  

یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۴

فرهنگ شهادت طلبی ما ؟

متن زیر را یکی از دوستان نوشتند، من از ایشان اجازه خواستم که این متن را چون بسیار صادقانه  نوشته شده بود و آشکارا از دل برآمده بود و ناگزیر بر دل نشست، ، در وبلاگ خودم بازگو کنم. ایشان با مهربانی به من اجازه دادند. این متن شاید تجربه و احساس و حرف دل بسیاری از ایرانیان باشد.
-----------------------------------------------------------------------------------
سال تحصیلی 59 و 60 بود و من محصل دوره ی راهنمایی بودم. دقیقا اوج دوران شروع جنگ و بزن بزنهای حزب های داخل ایران و بنی صدر و مجاهدین و خلاصه جوگیری های اول انقلاب بود، تو این گیر و دار مدیر مدرسه ی ما که از اون آدم های شیش تیغه ی دوران قدیم با یک کت همیشه اتو کشیده و ضرب دستی قوی بود از مدرسه کنار گذاشته و مدیر جدیدی اومد که فامیل اش " شهادت " بود.
این آقای شهادت از اون تجربه های جدید برای ما نسل ما بود ، مدیری با ریش آنچنانی و کت و شلوار مندرس و اتو نشده .برای آقای مدیر جدید ما صاف و منظم تو صف ایستادن مهم نبود ، اجازه می داد بچه ها زنگ تفریح توی راهرو بمونن و البته بر خلاف مدیر قبلی خیلی هم بچه ها رو کتک نمی زد و زنگ تفریح ها هم بین بچه ها توی حیاط راه می رفت و حرف می زد و حتی به دانش آموزان دست می داد، ولی از اون طرف چیزهایی می گفت که برای ما تازگی داشت ، اینکه بایستیم و آنقدر شعار بدیم تا صدامون به واشنگتن برسه ، اینکه همکلاسی هامون رو زید نظر داشته باشیم و برای رضای خدا هر چی راجع بهشون می دونیم به مدیر و ناظم لو بدیم ، اینکه هر روز سر نماز جماعت ظهر تو حیاط مدرسه از گناهان خودمون به درگاه خدا استغفار کنیم و از این جور جوگیری ها.... خلاصه ما هم که تو اون زمان برخلاف نوجوان های امروزی نمی دونستیم کجای دنیا چه خبر هست تغییر مسیر دادیم و یک ساله مدرسه ی ما تبدیل شد به یک پایگاه فکری مذهبی از اون نوع آقای شهادت.
یادمه اون سالها با عده ای از همکلاسی ها کلکسیون تمبر داشتیم و روزی توی حیاط یهو از آقای شهادت پرسیدم : "آقا تمبر جمع کردن اشکال داره؟" و اون هم با همون حالت با وقار همیشگی گفت:" اگر این کار در راه رضای خدا باشه آره ، ولی وقتی شما کلکسیون جمع می کنی بیشتر از خدا حواست به کلکسیون هست و ممکنه نمازت قضا بشه!"
، خلاصه این صحبت تاثیر گذار آنچنان در من اثر گذاشت که تا مدتها هر وقت به یاد آلبوم تمبر می افتادم عذاب وجدان می گرفتم.یک بار هم که همراه بچه های سرود با ملودیکایی سرود خمینی ای امام رو می زدم به من گفت :" مواظب باش با این ساز به جز این آهنگ ها چیزی نزنی" و بعد چیزهایی راجع به اون دنیا و سرب داغ تو گوش ریختن گفت که تا مدتها جرات نمی کردم تو خونه مون حتی آهنگ تولدت مبارک رو بزنم.
خلاصه این جناب شهادت که این روزها شدیدا به فامیلی اش هم مشکوک هستم و فکر می کنم از آن اسامی بوده که بعد از انقلاب مثل فامیلی " شاه پسند" به شهادت تغییر کرده یک نظام عجیب غریب فکری رو توی هم نسلی های من شروع کرد که کم شباهت به نظام کنونی داعش نیست، یادمه حتی تو اون سالها برای ما که تشنه ی هیجان بودیم کلاس آموزش رزمی و اسلحه هم در مدرسه می گذاشت.
حالا که بیش از ثلث قرن از اون سالها می گذره می بینم که هیچ کدوم از ما اون طور که آقای شهادت می خواست دانش آموزان متعهدی نشدیم! نیمی از همکلاسی ها کوچیدند و علی رغم تحصیلات شان به همان جایی رفتند که سالها نامش را با مرگ فریاد می زدند ، نیمی دیگر هم بر خلاف توصیه ی جدی آقای شهادت یا هنرمند شدند و یا ورزشکار و یا کاسب و یا معلم .
خلاصه اون سالها و جو اون سالها گذشت و به جز این خاطرات مشترک در ذهن هم نسلهای ما چیزی به جا نمونده ... تنها چیزی که برای من سوال است اینکه آقای شهادت الان چکار می کند؟ آیا او بر خلاف ما عوض نشده و هنوز زندگی فقیرانه و با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش را دارد؟یا اینکه مدیر یکی از کارخانجات تخصصی و پردرآمد خودرو سازی است ؟ آیا الان تو همون محله ی جنوب تهران زندگی می کنه یا سفیر و کاردار در یکی از کشورهای اروپایی است ؟ و اینکه هنوز فامیلی اش شهادت است یا چیز دیگه!!! و اینکه این فرهنگ شهادت طلبی نسل ما با این همه تلاش مدیران چه شد ؟؟؟

یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۴

ما و آنها

ما چه بخواهیم و چه نخواهیم در دنیایی زندگی می کنیم که در آن یک رقابت تنگاتنگ در جریان است. در واقع نه تنها یک رقابت که در هر سپهری و در هر زمینه ای رقابتی هست در هر مسابقه ای برندگانی و بازندگانی هستند. 
باید به یاد داشت که نه برنده بودن همیشگی است و نه بازنده بودن که گفته اند گهی پشت به زین و گهی زین به پشت. 

وقتی با کشوری یا منطقه ای روبرو میشویم که ازما در بعضی عرصه ها جلو افتاده، واکنش های گوناگونی میتواند رخ دهد.

یک - جا خوردگی
: در این جا ما یکه می خوریم و از این که آنها از ما پیشی گرفته اند، احساس پستی ناگهانی به ما دست می دهد

دو - انکار، دشمنی و کینه توزی
: گاهی اصل قضیه را انکار می کنیم، و از راه دشمنی و کینه توزی وارد می شویم احساس کوچکی ما، ما را از اندیشیدن و واقع نگری باز می دارد.

سه - ستایش بیش از اندازه:
  قلم فرسایی می کنیم که آنها چنین و چنانند.

چهار تقلید کورکورانه و سطحی:
در صدد آن بر می آییم که هر چه آن ها هستند، ما دست کم شبیه آن را درست کنیم
به این خیال که اگر شهرمان شبیه آن ها بشود یا لباس ما شبیه آنها بشود،یا زبان ما شبیه آن ها بشود مشکل را حل کرده ایم.

پنج - خودزنی و عیب جویی بیش از اندازه :
  در پی عیب جویی از خود بر می آییم، هر رفتاری را زیر ذره بین می گذاریم و می گوییم که این دلیل پسرفت ما و پیشرفت آنهاست، بی اینکه حتا ذره ای در درست و راستی و حقیقت این واکاوی به ظاهر اندیشمندانه و در واقع تهی و پوچ شک کنیم

شش - ناامیدی:
با دیدن پیشرفت های رقیب، به کلی از خود قطع امید می کنیم و به زندگی بخور و نمیر راضی می شویم.

هفت - تقلید گام به گام :
شاید قدری بیشتر اندیشه و مطالعه کنیم، و با آگاهی از مسیر آنها، سیصد سال به عقب بر گردیم، و تلاش کنیم که مسیر آنها را از سیصد سال پیش به اینطرف گام به گام دنبال کنیم.


خواننده می تواند، با قدری اندیشیدن و بررسی پی ببرد، که هیچیک از واکنش های بالا مشکل فاصله میان ما و آنها را حل نمی کند، حتا اگر خود را وقف واکنش هفتم کنیم، اگر کار و تلاش ما ده برابر یا بیشتر آنها نباشد، این احتمال هست، که تا وقتی خودمان را به امروزِ آنها برسانیم، آنها در جایی باشند که هنوز فراسوی ماست.

تنها راه درست راهی است که در آینده می تواند این فاصله را از میان ببرد. نه تنها در واقعیت، بلکه در پندار هم.
چه بخش بزرگی از این عقب افتادگی در اندیشه ماست و ما نه تنها باید فاصله واقعی را از میان ببریم بلکه باید، آن شکافی که ما گمان می کنیم داریم و تبلیغات استادانه غرب به ما قبولانده نیز در اندیشه و پندار خود از میان ببریم.

در این راه، باید از گزافه گویی و راه گزافه رفتن خودداری کرد، چرا که گنجینه های ما بی کران نیستند، و زمانی که داریم بی نهایت نیست.

شاید برخی از هم میهنان ما، بیاندیشند که نیازی نیست که ما با غرب پیشرفته رقابت کنیم بدبختانه تجربه تاریخی ما نشان می دهد ما گریزی از این مهم نداریم. غرب روی همکاری و خوش رفتاری ندارد و خود را در رقابت با همه دنیا می بیند، در راه بدست گرفتن همه چیز است، «رکورد» می سازد و «رکورد» می شکند، برتری خودش را و حتا نابرتری خودش را به رخ می کشد، فروتنی و همدردی را نمی شناسد، در حالیکه هر چیزی که در غرب ساخته می شود، مالکی دارد که اصرار می ورزد بر این که به او پولی داده شود ما صدها سال است که اندوخته ها و آموخته های خود را به رایگان به دنیا داده ایم. حتا سپهرهای آسمانی را از آن خود می داند، بر ماه پرچم می زند و به دنبال گشایش سپهرهای بهرام و ناهید است.  در برابر یک چنین مهمان ناخوانده ای که برای هر چیزی یک «نام» دارد و هر چیز پیش پا افتاده ای را «ملک» و «دارایی» و قابل خرید و فروش می داند، باید چه کرد؟ 

داروهای آنها نام های «خارجی» و حفاظت شده با پیمان های فراکشوری دارند، و داروهای ما در هر عطاری در کیسه ها تل انبار شده اند، زعفران را شما می توانید در کیسه بخرید ولی همان زعفران در اسپانیا و انگلیسی چنان در بطریهای شیشه ای می رود که انگار اکسیر جوانی است و از آسمان آمده، در برابر یک چنین شیادی گسترده ای، چگونه باید از خود و داشته های خود محافظت کنیم؟

غرب با پول و با گرفتن و داشتن شوخی ندارد، غرب به سی سال و صد سال آینده نگاه می کند، اگر با کسی روبرو بودید که حد و مرز می شناخت می گفتید که باشد بگذار آنها سهم خودشان را داشته باشند، ولی آنها تمام دنیا را سهم خودشان می دانند و اگر ما به فکر «سهم خودمان» نباشیم ،بزودی هیچ نخواهیم داشت.

رقابت ما برای نمره گرفتن نیست، برای «ماندن» هست، اگر خودمان را بصورت همتای غرب در نیاوریم و اگر غرب آغاز به ضعیف شدن و افول نکند (چیزی که نمی شود روی آن حساب کرد) بزودی نابودی شهرآیین و تمدن ما، نابودی فرهنگ ما و اندیشه ما و راه زندگی ما و روش نگرش ما به دنیا و نابودی حرفی که ما برای زدن در دنیا داریم و داشته ایم، تضمین خواهد شد.

ما یک بار در برابر «عرب» کوتاه آمدیم ، نتیجه این شد که معماری ما، شد معماری اسلامی، دانشمندان ایرانی، شدند دانشمندان اسلامی، نام های ایرانی ما شدند، نامهای عربی و اسلامی و از بیخ شناسار و هویت ما به عنوان یک کشور و یک ملت از میان رفت و سرمایه های ما به نام دیگری سند خورد.

گفته می شود که دانش به دنیا تعلق دارد، و فرقی نمی کند که چه کسی کشف می کند. سخنی سخت نیک است که در باور به آن، ما ایرانیان به گونه دردناکی تنها هستیم. تقریبن هیچ کس به این گونه عمل نمی کند، همه در پی چسباندن یک پیشرفت به خود و کشور خود و زبان خود و نژاد خود هستند (1)

در این شرایط ما چاره ای نداریم غیر از این که در مهمانی دنیا به گونه ای استوار و مصمم شرکت کنیم، و سهم خودمان را از دنیا بگیریم وگرنه کلاهمان بر باد می رود.

در این باره باز هم در همین جا سخنانی را خواهیم آورد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) نمونه این رفتار را می توانید در نحوه پوشش خبری کشف های بزرگ و جایزه نوبل ببنیند، در یک جایی به کسانی که کشفی در زمینه «گرافین» کرده بودند، جایزه نوبل داده شد. این دانشمندان در روسیه زاده شده بودند ، و در کشور اروپایی الف درس خوانده بودند و در دانشگاه ب کار خود را انجام داده بودند که در کشور اروپایی جیم قرار داشت. روزنامه های روسی آنها را دو دانشمند روسی خواندند، روزنامه های کشور جیم، آنها را از کشور خود قلمداد کردند، شهر و کشور و دانشگاه آنها هم، همه آنها را به خود چسباندند، یک نفر نگفت دو انسان از نژاد انسانی ، کشفی برای بشریت کردند. همه از بالا تا پایین در پی پیدا کردن یک راه بودند که آنها را به خود نسبت بدهند. 


درباره من

Read my notes here, you'll know all you need to know.