یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۶

آفرینش ۲

آفرینش
گر ویدال

Image result for creation gore vidal

از پنجاه سال پیش که شاهنشاه داریوش بزرگ به دین زرتشتی گِرَوید، خانواده سلطنتی همیشه خانواده ما را گرامی داشته اند، و این همیشه به من این احساس را داده که من یک بزرگمرد تقلبی هستم، چرا که بستگی من با زرتشت بزرگ که به انتخاب من نبوده، هیچ کس نمی تواند پدربزرگش را خودش برگزیند.

جلوی در اُدیون، توسیداد جلوی من را گرفت. توسیداد مرد آرام و میان سالی است که رهبری گروه محافظه کارها را از زمانی که پدر زن معروفش سیمون مرد، به عهده گرفته است. در نتیجه او تنها رقیب پریکِل رهبر حزب مردمسالار است.

برچسب های سیاسی اینجا ناپرسونند ( نادقیقند) رهبران هر دو حزب درواقع اشرافی گرایند اما برخی از اشرافی ها چون سیمون جانب زمینداران ثروتمند را می گیرند، و برخی دیگر چون پریکِل با مردم عوام محل نرد مهر می بازند، این پریکل انجمن بدنام مردم لات محل را قدرت بخشیده، در ادامه کارهای آموزگار سیاسی خود ایفیالِت که یک رهبر سیاسی تندرو بود که ده دوازده سال پیش به گونه اسرارآمیزی به قتل رسید.
طبیعی بود که محافظه کار ها مقصر قتل شناخته شدند. اگر کار آنها بوده باید به آنها تبریک گفت، هیچ گروهی از مردم لات را نباید در مقام تصمیم گیری برای یک شهر گذاشت، تا چه رسد به یک امپراطوری.
به یقین اگر پدر من از یونان و مادر من از ایران بود ( به جای وارون این ) من باید عضو حزب محافظه کار میشدم، حتا اگر آن حزب همواره باید از ایران انگیزه ای برای ترساندن مردم می ساخت.
با اینکه این سایمون همیشه اسپارتا ها را دوست می داشت و از ما متنفر بود، من دوست داشتم که او را از نزدیک می شناختم.
همه در اینجا می گویند که خواهرش اِلپینیس در شخصیت و منش بسیار به او ماند، او زنی ستودنی و از دوستان وفادار من است.
این دموکریت با احترام به من میگوید که از موضوع خارج شدم و من به او یادآوری میکنم که بعد از آنهمه ساعت که به حرفهای هرودوت گوش کردم، دیگر نمی توانم با یک منطقی از یک موضوع به موضوع مرتبط دیگر بروم. این هرودوت مثل پرنده ای که از این شاخه به آن شاخه می پرد می نویسد، من هم از او پیروی میکنم.

توسیداد در صحن اودیون به من گفت : «گمان کنم یک رونوشت از هر چه اینجا شنیدیم به شوشه فرستاده خواهد شد»
من با بی حوصلگی گفتم چرا نه ؟ شاهنشاه بزرگ از داستان های شگفت انگیز خوشش می آید، او به قصه های  افسانه ای علاقه دارد.
به نظر می امد که این جمله را با بی تفاوتی کامل نگفته بودم چون انگار که توسیداد و گروهی از محافظه کاران که آنجا بودند خوششان نیامد.
رهبران حزب ها  در اتن از ترس کشته شدن کمتر تنها در بیرون میگردند، دموکریت به من می گوید که هر گاه او گروهی از مردان پر سروصدا را می بیند که در مرکز آن یک «پیاز کلاه خود دار» یا یک «ماه نارنجی» ایستاده اند، اولی پریکل است و دومی همیشه توسیداد. میان پیاز کلاه دار، و ماه نارنجی، شهر به گونه آزاردهنده ای تقسیم شده است.
امروز روز ماه نارنجی بود، به یک دلیلی پیاز کلاه دار در مراسم خواندن حاظر نشده بود. آیا می تواند دلیل این غیبت این باشد که پریکل از نحوه پخش صدا در اودیون شرمسار است؟ ولی من فراموش کردم که شرم، احساسی است که برای آتنیان شناخته شده نیست.

جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۶

بهتر است.


با صدای بوسه ها آهنگ سازی بهتر است با دل خونین سحرگه عشق بازی بهتر است
ور تو آیی و به اشعارم بنازی بهتر است بهتر آن باشد کنون من شعرها سازم ز شوق
هر سحر ویرانه دل را باز سازی بهتر است گر تو ویرانم کنی هر شب به یک لبخندِ خوش
آهن دل را به چشمانت گدازی بهتر است هر زمان از چشم تبدارت بیافشانی شرر
بعد از آن بر نعش بی جانم بتازی بهتر است گر بیایی و جداگردانی ام سر عیب نیست
گر نگهداری به دل از عشق رازی بهتر است ور بگویی سر عشق جان گدازم را به شهر


پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۶

بیایید یک .... بسازیم !

بیایید یک دانشگاه بسازیم ولی نه هر دانشگاهی، جایی که دانش نه آموخته بکه آفریده میشود، جایی که سخن های تازه گفته میشود وارهیده از حد و کران، بی حد و اندازه به پیش می رود. جایی که دانشجو، به دنبال همه دانستنی ها می رود، و مسیرش با بن بست این حرفه و آن حرفه روبرو نمی شود، جایی که دور از ترس و زور و فروتنی های ساختگی است و به مردم گستاخی و قویدلی نوآفرینی، نوگرایی، آینده گرایی آموخته میشود، نه یک مشت چیزهای از برکردنی، جایی که هیچ چیز سد راه نیست، نه سن، نه جنس ، نه پول، نه روز، نه شب، درهایش همیشه باز است و هر کس تا هر جا خواست می تواند برود تنها کرانِ افق تو، خود تویی، تو خود حجاب خودی و دیگر هیچ.
جایی که همه چیز شُدَنی است، جایی که به «ناممکن» می خندد، جایی که به کسی «احترام» نمی گذارد، و تنها «بزرگ» ما، ارزشهایی چون دانشجویی، کنجکاوی و نوآفرینی هستند. جایی که کسی استاد نیست، همه دانشجو هستند. 
جایی که دانشگاه است، نه آموزشگاه، هر کسی می تواند بپرسد، و از هر چیزی، و می تواند به آزمایشگاه برود و هر فرضی بکند و آن را بیازماید جایی که دانستنی ها را در بند نکرده اند، هرکسی می تواند بداند، و از هر چیزی. ویژه کاری در میان نیست. اگر چیزی می خواهی که نیست، میتوانی آن را بسازی. همه چیز نو است، هر چیزی که در جای دیگر کهنه شده، در آن جا، نو سازی شده، هیچ چیز کهنه نمی شود. آن جا هر روز، هر سال، هر ماه خودش را نوسازی میکند، همچون بافتی زنده و بالنده. 
جایی که پاسخ درخواست ها بله است، جایی که پذیرفته میشوی، انچه به تو نه میگوید قانون طبیعت است، نه قانون های من درآوردی ما. تشویق بسیار است، همسنجی و سنجش در جریان، ولی منفی بافی و سرکوب پیدا نمیشود. 
جایی که مغزها از آن نمیگریزند، جایی که مغزها به آن پناه نمی آورند، جایی که مغزها در آن خودشان را پیدا میکنند ،جهان را در می یابند، جایی که دانشجو می آیی، و دانشجوتر می روی !
جایی که پرسیدن به خودی خود زیباست، و پژوهیدن به خودی خود ارزشمند است، پاسخ پرسش هایت را خودت باید پیدا کنی، جعبه سیاه نیست، جعبه سپید هم نیست، ماشین نیست، که چیزی به آن بدهی و چیزی از آن بگیری،

گستره «امکان» هاست، سفره همیشه پهن فرصت هاست. 

جایی که همه راه های تاریخ بشریت، در کنار هم گذاشته شده، هر کس چیزی برای یاد دادن دارد، می آید، هر کسی می خواهد چیزی یاد بگیرد، می آید، هر کس پرسشی دارد می آید، هر کس پاسخی دارد می آید.

جایی است برای آینده، نه گنجینه ای برای گذشته، دروازه ای است همیشه باز، کتابخانه باز، آزمایشگاه باز، کارگاه باز، جایی است برای در دسترس بودن، دستان تو دیگر کوتاه نیست، بزرگترین کتابخانه دنیا، جایی برای بودن، باشگاهی برای همه کسانی که به دنبال ساختن آینده ای نو برای خودشان و دیگران هستندد. آزادی که بروی، بدوی، بخزی، پرواز کنی، شیرجه بروی، 
بپرسی، ببینی، بشنوی، بگویی، دورخیز برداری، حتا آزادی که درجا بزنی، در اندیشه غرق شوی، به یک نقطه خیره بشوی
از خودت صدا دربیاوری، به صداهای دیگران گوش بدهی، آزادی که بشنوی، بسوهی ، ببویی، بسوزی ، بسوزانی، بپری، بپرانی، بخوانی، بنویسی، بِکِشی، بکشانی، ، بچشی ، بچشانی، بپرسی ، بنالی، بدوشی، بِهیسی یا بفریادی، بنازی،بسازی، بدوزی، خراب کنی، آباد کنی، بجویی، بیابی، گم کنی، دور بزنی، آهسته بروی، پیوسته بروی، تند بروی، خسته بروی، تنها باید رفت، به پیش، به پس، به کنار، به بالا، به پایین، هر روز باید دید، ریزتر، درشت تر، دورتر ، قبل تر، بعد تر، گران تر، ارزان تر، بزرگ تر، خرد تر، کلان تر،

همه ایده ها خوبند، هیچ پرسشی احمقانه نیست، هیچ کار نویی بد نیست، «بد» کینه است، «بد» درد است، «بد» افسردگی است، رفتن خوب است، آسمان سقف نیست، زمین کف نیست ....


یکشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۵

ایران پیشرفته، توسعه یافته، ثروتمند، بزرگ

فاصله ایران با یک کشور پیشرفته چون آلمان چقدر است؟ 

شاید بگویید بسیار زیاد، من می خواهم بگویم که فاصله ما با آلمان یک اندیشه است، یک باور، همین که باور کنیم که می توانیم، اگر تلاش کنیم، می توانیم حجم کاری را که باید بکنیم اندازه بگیریم، نیروهایمان را برای این کار بسیج کنیم. 
همین که در این مسیر قرار بگیریم، سرنوشت خودمان را رقم زده ایم. 

اگر امروز بجنبیم، یک روز نزدیک تر شده ایم. ما باید تولید ناخالص ملی مان هر روز از روز پیش بالاتر ببریم. 
ما باید از یک یک مردم مان برای تولید بیشتر استفاده کنیم،

حتا یک نفر از دانشجوهای ما نباید، حتا به فکر رفتن به خارج باشد. ما باید در ایران تولید کنیم، در ایران بسازیم، در ایران بفروشیم و در ایران بخریم. 

این کار شُدَنی است. چگونه ؟ 

هر چیزی که بشر می سازد آن را به کمک ابزار می سازد، و آن ابزار اکنون، یک ماشین، یک دستگاه است، این دستگاه ها را می شود خرید، می شود ساخت، می شود دوباره ساخت،می شود از نو طراحی کرد، می شود در شمار بسیار ساخت، یا تنها یک نسخه. این کار شدنی است. 

باید این کار را کرد، باید خودرو و همه قطعات آن در ایران ساخته شود، باید پوشاک و همه مدل های ان در ایران دوخته شود، باید یخچال، تلویزیون، گاز، ماشین لباسشویی، ماشین ظرفشویی، وسایل خانه، نوشت افزار، سخت افزار ، نرم افزار در ایران ساخته شود. 

دولت ایران باید از مردم ایران بخواهد، به دنبال ساخت و تولید باشند، نه به دنبال وارد کردن و مصرف کردن. 

فرهنگ تولید و فروش باید جا بیافتد، تنها یک اندیشه، تنها یک باور، فاصله ما تا پیشرفته بودن است، باید هر چه نیاز داریم، از سوزن خیاطی تا موتور هواپیما را خودمان بسازیم. 

برای این که این کار انجام شود، باید کودکانمان را با این فرهنگ بار بیاوریم، باید در مدرسه به آنها کار هایی بدهیم برای ساختن
 و اگر خواستند، چیزی را خودشان بسازند، آنها را تشویق کنیم. اگر دانشجوی ما دنبال این افتاد که دستگاهی را خودش بسازد باید از اولین مرحله تا آخرین مرحله کمکش باشیم و تشویقش کنیم. 

باید کار گروهی را تشویق کنیم، و به مردم یاد بدهیم که نمی توانند همه کارها را خودشان به تنهایی انجام بدهند و وقتی در یک گروه قرار گرفتند باید نقش خودشان به بهترین شکل ایفا کنند و گمان نکنند که یکی دارد از آنها بهره برداری میکند یا به نام خودش درمی آورد. 

بدون راستگویی و راستکرداری و رعایت عدل و انصاف نمی توانیم به آینده روشن برسیم، بدون فداکاری و گذشتن از نفع زودهنگام برای رسیدن به سود جمعی و دراز مدت نمی توانیم به هدف برسیم. 

ایرانی باید نیازهای ایرانی را تامین کند.  باید تنها به فکر ساختن و نوآوری و فرآوری و بهسازی کالاهای مورد نیاز باشیم. باید از مصرف آنچه دیگران ساخته اند ننگ داشته باشیم. باید به فکر همه کشور باشیم نه به فکر خودمان و خانواده خودمان. 

باید آغاز کنیم وگرنه تماممان  میکنند.

جمعه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۵

کارواژه سازی

ما استنباط می کنیم، استخراج می کنیم، استفراغ می کنیم، استیناف میکنیم، استرداد میکنیم. گاهی هم
اخراج میکنیم، اسهال داریم، اعلام میکنند، ارضا می شویم، ابقا می کنند، امضا می گیریم، ادغام می کنند، ادرار می کنیم.

پرسشی که در ذهن من هست، این است که کدام نابغه ای در هزار و دویست سال گذشته گمان کرد که این جور فعل یا کاروازه درست کردن کار درست و مناسبی است؟ آیا این قاطی کردن ها که بیشتر از روی تنبلی و ناآشنایی با زبان فارسی و ساختارهای واژه سازی و کارواژه سازی بوده، به ناتوان کردن و بیمار کردن زبان انجامیده یا به توانا کردن آن؟
به عنوان نمونه، اگر بخواهیم اسم مفعول بسازیم از فعل استنباط کردن، آیا باید بگوییم «استنباط کرده شده» یا باید باز دست به دامان زبان عربی ببریم و بگیم «مُستَنبِط» ؟ در کجا این زخمی کردن زبان فارسی خواهد ایستاد.

من که کاره ای نیستم، ولی همچنان حق داشتن باور را دارم، و باور من این است که ما باید دورخیز برداریم و پیشرفت کنیم، و در کنار ملت های اروپایی و غربی باشیم نه دنباله رو آنها ، یا اینکه در گذر زمان، ملتی بیچاره و پایین دست خواهیم شد، و وقتی که نفتمان خریدار نداشته باشد، مشکلهای اقتصادی ما به شدت بحرانی خواهد شد و ما را به خاک و خاکستر خواهد نشاند.

رستاخیز و دوران نوزایی ما نخواهد آغازید، مگر اینکه زبان ما بتواند از خود نوزایی و نوآفرینی نشان دهد و تا وقتی که ابزار این نوزایی را از زبان دریغ می کنیم آب در هاون میکوبیم.

دوشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۵

تا کی ؟

  • تیر ۱۳۹۵ اتوبوس سربازان از کرمان به شیراز به دره نی ریز می افتد، نوزده سرباز جان خود را از دست می دهند. 
  • ۰۷ فروردين ۱۳۹۳ اتوبوس کودکان راهیان نور واژگون می شود، یازده نفر قربانی می شوند.
  • ۱۹ آبان ۱۳۹۴ اتوبوس کاروان راهیان نور دانش آموزان دختر که از کرمان عازم منطقه شلمچه خوزستان بود، در کمربندی شیراز واژگون شد.
  • اسفند ۷۶ اتوبوس حامل دانشجویان ریاضی شرکت‌کننده در بیست و دومین دوره مسابقات ریاضی دانشجویی که از اهواز راهی تهران بود (مسابقات ریاضی دانشجویی) به دره سقوط می کند.
  • ۱۵ آذر ۱۳۹۱ ۲۹ دانش‌آموز دختر مدرسه دخترانه روستای شین‌آباد در آتش‌سوزی دچار سوختگی شدند که دو نفر از آن‌ها بر اثر شدت جراحات واردە فوت کردند. همچنین انگشتان سه تن از دانش‌آموزان به دلیل شدت سوختگی و عدم قبول پیوند قطع شد.
  • ۲۴ تیر ۱۳۸۸ پرواز شماره ۷۹۰۸ هواپیمایی کاسپین به مقصد ایروان سقوط می کند ۱۶۸ سرنشین هواپیما شامل ۱۵۳ مسافر و ۱۵ خدمه آن جان باختند.
  • ۶ فروردین ۱۳۹۵:در پی سقوط یک فروند بالگرد اورژانس در نزدیکی دریاچه مهارلو در اطراف شهرستان کوار استان فارس تمامی ۹ سرنشین این بالگرد جان باختند
  • ۱۹ مرداد ۱۳۹۳: آنتونوف-۱۴۰،، متعلق به شرکت سپاهان ایر با ۴۸ مسافر و خدمه بود، سرنگون شده، همه سرنشینان جان می بازند.
  • ۱۹ دی۱۳۸۹: پرواز شماره ۲۷۷ ایران‌ایر سرنگون می شود. ۷۸ نفر از ۱۰۵ مسافر و خدمه آن کشته شدند

جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۵

درها را به روی هم باز کنید

کینه و تنگ نظری و تاریکی هوا را مسموم کرده. از زیبایی نباید ترسید حتا اگر از ان بهره ای نداریم. از تیزهوشی و کامیابی نباید دلگیر شد حتا اگر به آن دست نیافته ایم. 

رشک بردن، آسمان را تاریک کرده، به تکاپو افتاده ایم که آماج رشکمان را در دل خاک پنهان کنیم، در حالیکه چشمان قهوه ای درخشانش یک لحظه بسته نشده اند. هر صدای خوشی را خاموش می خواهند شهرهارا زشت، روی ها را سوخته و آش و لاش، فقر را در همه جا در پرواز می خواهند. از همه رنگ ها، سیاه را می پرستند، 

در ها را باز کنید، یک آهنگی بزنید با نی و عود، همه جا آینه بگذارید، رنگ بپوشید، سرود بشنوید، آبِ به رنگ آغشته بنوشید.

سیاه رو ها را از شهر بیرون کنید، کلید شهر را به خنیاگران بدهید.

خدا ما را در درد نمی خواهد، خدا می خواهد، ما از دنیایش بهشتی زمینی بسازیم تا ما را سزوار بهشت الهی خود کند.

خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. هر چه زیبایی بیافرینیم به خدا نزدیک تر شده ایم.


شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۴

زنده باد زندگی، مرگ بر مرگ،

زنده باد زندگی، نو آوری، آبادی، نو آفرینی  زیبایی و زیباگردانی
  مرگ بر مرگ، کهنه گرایی، ویرانی و زشتی، زشت کردن
.
باید به فکر حل مشکل ها بود، نه مشکل سازی.
هر وقت به جای آزار دادن مردم، به دنبال  تسکین دردهای آنها بودیم  حال و روزمان بهتر می شود.
حالا به هر انگیزه ای، حتا به خاطر انگیزه مادی، البته انگیزه معنوی بهتر است. تنها تفاوت ما و آنها همین است.  آبادکردن همیشه سخت تر از ویران کردن است. گروهی به ساختن افتخار می کنند و گروهی به ویران کردن.
یک گروه افتخار می کند که با یک شیشه اسید زیبارویی را زشت رو کرده، یک گروه افتخار می کند که با یک عمل جراحی بیست و شش ساعته، صورت یک جوان را به یک مرد پیوند زده و او را از زندگی دردناکی که داشته نجات داده.
یک گروه افتخار می کند که با یک قوطی نوشابه یک هواپیمای مسافربری با ۲۲۴ انسان، هر یک با یک دنیا زندگی و امید را سرنگون کرده ،
یک گروه دیگر افتخار میکند که یک وسیله ساخته که انسان ها را به چابکی و با خیال راحت هزاران فرسنگ جابجا میکند.
برویم دنبال ساختن، برویم دنبال نو آفرینی، برویم دنبال مشکل حل کردن، دردها را از میان بردن، زشت ها را زیبا کردن. 
زنده باد زندگی، مرگ بر مرگ.

و کدام ملت از ایرانی سزاوارتر از پیروزی در این راه است ؟ ملتی که از آغاز تاریخ خود، آبادانی و دادگری را راه و روش اهورایی خواند و ماموریت مینوی خود را یاری دادن اهورا در این راه دانست.


                                                                                                                                                  
آقای هاردیسون  چپ ، که پس از یک رویداد در حال انجام وظیفه در آتش نشانی سر و صورتش سوخت آقای هاردیسون راست پس از پیوند صورت آقای رودبا به او


پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۴

اعلام خطر !

زمانی که آنها فن آوری نیمه رساناها را می ساختند، ما در کوچه ها بحث انگلس و مارکس را می کردیم،
زمانی که آنها فن آوری رفتن به ماه را بنیانگذاری می کردند، ما تازه سخن از تمدن بزرگ می زدیم
زمان که آنها لیزر و فن آوری لیززی را می یافتند و در می نهادند ما ... 

داستان روشن است، ما خوابیم، گیجیم، حالیمان نیست که فن آوری دانش بنیان، حرف اول را می زند، کارهای مان جدی نیست، 
ما مهندس تربیت می کنیم ولی مهندسان ما یاد نگرفته ند نوآوری کنند، یا اصلن چیزی بسازند هزاران هزار مهندس مکانیک داریم ولی هنوز قطعات ماشین را از فرانسه وارد می کنیم و سرهم می کنیم. 

هزاران هزار مهندس الکترونیک داریم ولی یک رادیوی درست و حسابی هم نمی توانیم بسازیم

فن آوری درحال نو شدن است و ما حرف می زنیم، 

هنوز هم نیمی از درآمد های دولت از طریق نفت است، قیمت نفت پایین امده، چرا؟ بخشی از آن به خاطر فن آوری جدیدی است که از دل سنگهای ژرفای زمین نفت بیرون می کشد، شکاندن آبی صخره های زمین و تزریق بخارآب زیر فشار و داغ. 

هنوز فن آوری انرژی های نوپذیر، قادر به تامین بخش عمده ای از کاروژ و انرژی دنیا نیست ولی پیشرفت دارد به سرعت انجام می شود ، هزینه باتریهای خورشیدی دارد کم می شود و سهمشان دارد بالا می رود. 

ما در حال از دست دادن منابع اندک سرمایه خود هستیم ، ما در حال فقیرتر شدن هستیم  و آنها دارند آینده ای را پایه گذاری می کنند که در آن از نفت ما و ما در آن نشانی نیست. 

خطر سخت است و سهمگین،
ما باید بدون اینکه خود را نگران، چیزهای پیش پا افتاده، و فلسفی کنیم، تمام سرمایه و هوش و زمان و امکانات خود را وقف بدست آوردن فن آوری نو بکنیم، باید به سرعت باد بگیریم چطور در کشور خود رادیو، تلویزیون، ماشین حساب، خودرو ، هواپیما و میلیون ها کالای دیگر را که به آن نیاز داریم بسازیم

دلارهای نفتی دارد ته می کشد دست از اندیشه های پست و احمقانه برداریم، مردم را در امور پیش پا فتاده زندگی و کارهای شخصی به حال خودشان بگذاریم و انسان های شایسته و هوشمند را پیدا کنیم و آنها را به کارهای شایسته بگماریم بدون وقت تلف کردن در صدد بدست آوردن فن آوری ساخت کالاهای مصرفی باشیم. 


سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۴

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

بعد از ماجراهای سال ۱۳۵۷ به نظر می رسد که وجدان گروهی جامعه ایران به این نتیجه رسید که دگرگونی در کادر سیاسی کشور، راه گشا نیست و دگرگونی واقعی باید در اندیشه انسانها صورت بگیرد، و این جمله میلیون ها بار در مهمانی های شب جمعه ها و گپ زدن های تو صف ها و تاکسی ها گفته شد و می شود که :«اول باید فرهنگ مردم درست بشه»
این نویسنده پیش از سفر به جاهای دیگر دنیا و خواندن درباره ملل و کشورهای دیگر متمایل به همین نظر بودم ولی بعد از اینکه با تاریخ و اوضاع کشورهای دیگر آشنا شدم، دلایل بسیار دیدم مبنی بر این که می شود پیشرفت اقتصادی، صنعتی ، مالی و دانشی داشت پیش از اینکه همه مردم ثروتمند و دانشمند و فرهنگ مند بشوند.
البته به نظر می رسد که این عقیده خلاف نظر نود درصد مردم ایران است همان طور که به نظر می رسد نود درصد مردم ایران بر این باور هستند که زبان پارسی معرَب شده مان (ف ارسی) مشکلی ندارد و نیازی به نوآوری نیست و چند ده هزار واژه عارسی و فَرَبی  (فارسی و عربی)
که قانون های چندینه کردنشان (جمع بستنشان) هم با هم سازگاری ندارد می توانند به خوبی از پس لشکر یک میلیونی و رو به افزایش واژه های انگلیسی بربیایند.

به هر حال و به هر روی مشکل فرهنگی مردم ایران در حال حل شدن است این را می شود در هر گوشه ای و در هر کوی و برزنی دید.

از کسانی که محکوم به اعدام شده اتد و در پای دار بخشیده می شوند تا جنبش آزادیهای یواشکی، تا هزاران سازمان مردم نهاد (NGO) تا تقدیر هایی که از انسان های نیکوکار می شود، تا کارهای دلیرانه ای که زنان برای گرفتن حق خود می کنند، تا گفتگوهایی که درباره تلاش برای جلوگیری از ستم به هم میهنان افغانی می شود تا جنبش ها و کارزارهایی که برا پاکیزه کردن محیط زیست صورت می گیرد تا تب پژوهش و مقاله نویسی و دکترا گرفتن و کتاب نویسی و کتاب خوانی می شود تا
کسانی (آتنا فرقدانی) که برای گرقتن حق کودکان کار به زندان می روند.
تا زنانی که برای گرفتن حق رفتن به ورزشگاه به زندان می روند تا ... هزاران نمونه دیگر.

مردم به راه افتاده اند که فرهنگ ایرانی را بهتر کنند ،مردم کوچه و بازار، نه روشنفکرها و هموندان فرهنگستان ایران ی استادان دانشگاه
مردم ! کاش بودم و من هم نقشی هرچند کوچک در این نوزایی و بالندگی فرهنگی ایران عزیز ایفا می کردم.

در هر صورت اگر در عقیده اول مجبور به بازنگری شده ام ، در عقیده دوم به نظر می رسد که حق با این نویسنده بوده ،  در واقع درآمدن ده ها واژه بیگانه و ناآشنای انگلیسی به زبان فارسی وضع زبانی را آشفته تر کرده و مردم هم انقدر که به قضیه فرهنگ رویکرد و توجه داشته اند به قضیه زبان بی توجهی کرده اند آنچه تا کنون دیده ام مرا متقاعد نکرده که واژه سازی و واژه آفرینی بی اهمیت است بلکه بیشتر باور من را بر اهمیت بنیادین واژه ها استوار تر کرده .

یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۴

آفرینش ۱

 

آفرینش

 گُر ویدال 

بدبختی من کامل نبود، پس با اینکه از بینایی محروم شدم،
از شنوایی محروم نشدم، به این خاطر مجبور شدم 6 ساعت تمام به سخنان یک نفر که خودش را تاریخ دان می داند و از آنچه آتنی ها دوست دارند، آن را جنگهای ایرانیان بدانند سخن می گفت، گوش بدهم. این سخنان یک چنان یاوه هایی بود که اگر این چنین پیر و ناتوان نشده بودم، از جای خود در اودیون برمی خواستم و همه آتنیان را با پاسخ دادن به یاوه های او رسوا می ساختم

اما، پس از این همه، این من هستم که سرچشمه جنگهای «یونانیان» را می دانم ،
چگونه او می تواند چیزی از این داستان بداند؟ چگونه هیچ یک از این یونانیان می تواند این داستان را بداند. این من بودم که بیشتر عمرم را در بارگاه ایران گذراندم و حتا هم اکنون در هفتاد و پنجمین سال زندگی خود هنوز من در خدمت پادشاه بزرگ هستم همان گونه که به پدرش و دوست گرامی ام خشایارشا خدمت کردم و پدر او پیش از او ، قهرمانی که حتا یونانیان نیز او را به نام داریوش بزرگ می شناسند.

زمانی که خواندن دردناک این «تاریخدان» ما به پایان رسید - خواندنی که صدای یک نواخت و لحجه خشن دوریانی او، آن را خسته کننده تر کرده بود، خواهر زاده هجده ساله من دموکریت می خواست بداند آیا من حاظرم بمانم و با آن مرد سخنی بگویم.

به من می گفت که من باید با او صحبت کنم، چراکه همه به من خیره شده اند، و آنها می دانند که تو باید خیلی خشمگین باشی. دموکریت اینجا در آتن فلسفه می خواند پس این به این معنی است که از بحث و مجادله لذت می برد. «دموکریت ! بنویس اینها را، چرا که به خاطر درخواست تو است که من این گزارش از چگونگی و چم گواگیِ جنگ های یونانیان به تو بر می خوانم ، و من از هیچ کس نخواهم گذشت حتا از تو، کجا بودم؟،  اودیون ! »

در این هنگام لبخند دردناک یک نابینا بر صورتم نقش بست. دردناکی اش را یک شاعر ناوارد یک بار از روی حالت چهره انان که نمی توانند ببینند توصیف کرده بود.  البته من به نابینایان زمانی که خود بینا بودم توجه چندانی نداشتم. اما از سوی دیگر من هیچگاه انتظار نداشتم آنقدر عمر کنم که به پیری برسم چه برسد به کوری ! اما سه سال پیش وقتی که ابرهای سپیدی که  روی شبکیه چشمم جا خوش کرده بود کِدِر شد،  آخرین چیزی که دیدم چهره تار شده خودم بود در آینه سیمین. این در شوش بود در کاخ شاهنشاه بزرگ. در آغاز گمان کردم اتاق پر دود شد ولی در آن هنگام تابستان بود و آتشی در کار نبود.یک لحظه خودم را در آینه دیدم و دیگر نتوانستم خودم را ببینم دیگر هیچ ندیدم هرگز. 

در مصر پزشکان عملی که قرار است ایرها را به بیرون بفرستد انجام می دهند اما من پیرتر از آن بودم که به مصر بروم. از این فراتر من به اندازه بسنده دیده ام. دیگر بس است. آیا مگر آتش سِپند را که روی اهورا مزدا ، خدای خرد است ندیده ام؟
من ایران و هند و کَتای را هم دیده ام. هیچ کس دیگر به کشورهایی که من رفته ام نرفته است.
آه از حرف خود دور شدم و این عادت پیران است. پدربزرگم در سال هفتاد و پنجمی خودش ساعتها سخن می گفت بدون اینکه یکی از موضوعاتش به دیگر پیوستی داشته باشد. سخنانش همه پرت و پلا بود. اما، البته او زرتشت بود پیامبر راستی و همانگونه که خدای یگانه ای که او خدمتش می کرد در هر زمینه آفرینش دست اندرکار بود، همانگونه زرتشت پیامبرش. نتیجه برانگیزاننده بود اگر می توانستی از آنچه که می گفت سر در بیاوری

دموکریت از من می خواهد که آنچه روی داد زمانی که ما اودیون را پشت سر می گذاشتیم بنویسم. باشد، این انگشتان تو خواهد بود که خسته خواهدشد، صدای من خاموش نخواهد شد و نه حافظه ام به تاریکی خواهد گرایید

وقتی هرودوت هالیکارناسسی توصیف خودش را از «شکست» ایرانیان در سالامیس در سی و چهارسال پیش تمام کرد، صدای کف زدن حاضران گوش آدم را کر می کرد. در ضمن صداپراکنی تالار اودیون بسیار بد است. به نظر می رسد من تنها کسی نیستم که تالار موسیقی جدید را ناکامل می یابد. حتا آتنیانی که از موسیقی چیزی سر در نمی آورند می دانند که اودیون عزیزشنان  یک عیبی دارد. . این تالار جدید را به تازگی به فرمان پریکل سر هم بندی کردند و پریکل هزینه اش را با پولی که از شهرینهای یونان برای پدافندیدنشان گردآوری کرده بود پرداخت کرد. خود ساختمان در واقع تقلیدی است سنگی از چادر خشایار که در میان آشوب آخرین نبرد ایران در یونان به دست یونانیان افتاد آنها از ما متنفراند  ولی از ما تقلید می کنند. 


در حالیکه دموکریت دست مرا گرفته بود و به تالار موسیقی رهنمون می شد، من از هر گوشه می شنیدم که مردم می گفتند ، فرستاده ایران!سفیر ایران!

این حرف ها چنان به گوش من برخورد که گویا  تکه های شکسته سفالینی بودند که آتنیان آنچنان که عادتشان است هر از چند گاه بر آن ها نامهای کسانی که ناراحت یا خسته شان کرده اند، می نویسند. کسی که بیشترین رای را دراین گزینش و برون رانش، میگیرد باید شهر را به مدت 10 سال ترک گوید، و چه قدر خوشبخت میشود !

بگذارید چندی از چیزهایی که سر راهم به گوشم خورد برایتان بگویم:
  «شرط می بندم از چیزهایی که شنید زیاد خوشش نیامد»
  «یکی از برده های خشایارشا است، مگر نه»
   « نه او از مغان است»
   «آن دیگر کیست»
   « کشیش ایرانی، آنها سگ و مار می خورند» 
   «و با مادر و خواهر و دخترشان هم خوابه میشوند»
    «پس پدر و برادر و پسرهایشان چه ؟»
 «گلوکان ! تو از گفتن این حرفها سیر نمی شوی !»
   «مغان همیشه کور هستند،باید باشند،  آیا او نوه اش است؟»
    « نه معشوقه اش است»
« نه گمان نکنم،  ایرانیان مانند ما نیستند»
      «البته ! آنها در جنگ ها می بازند، ما می بریم»
       «تو از کجا می دونی، تو وقتی که ما خشارشا را فرستادیم به خانه اش در آسیا، هنوز بدنیا نیامده بودی»
       «پسرک خوشگل است»
      «یونانی است، باید باشد، هیچ پسر بربری نمی تواند انقدر خوشگل باشد»
      «او از اَبدِرا می اید،  نوه مگاسِرون.»
      «از خانواده آنها؟ اَه، آشغالِ زمین»
       «آشغال ثروتمند، مگاسرون مالک نیمی از معدن های سیم در تِرِیس است»

    از دو حس باقیمانده دیگرم، لمس و بویایی بگویم، از آن نخستین حرف بسیاری نتوانم گفت، چه با تمام توان بازوی دموکریت را چنگ زده ام، و چیزی را نمیتوانم لمس کنم ،ولی از آن چه حس بویایی ام دریافت میکرد می توانم گزارش کنم.
مردم آتن در تابستان کم به حمام می روند و غذای آنها پیاز و ماهی مانده است، ( احتمالن مانده از زمان هومر ) و در زمستان و این روزها که هفته ای است که کوتاه ترین روزسال در آن است - اصلن به حمام نمی روند.
  مرا هول دادند، یک نفر بازدم خودش را به صورتم فرستاد، به من ناسزا گفتند.
 البته من آگاهم که موقعیت من به عنوان سفیر پادشاه بزرگ در آتن موقعیت خطرناکی است و نه تنها آن، بلکه بسیار دو پهلو و مبهم است. خطرناک به این خاطر که در هر لحظه این مردم پرجوش و خروش ، می توانند یکی از آن انجمن هایشان را که در آن تنها مرد ها می توانند سخن بگویند و بدتر از رای دهند را بر پا دارند.  در آنجا مردم پس از شنیدن سخنان یکی از شارلاتان های  فاسد یا کم خرد این شهر، به خوبی می توانند از پس داغون کردن یک پیمان مقدس بربیایند. کاری که چهارده سال پیش کردند وقتی گروهی را فرستادند که استان ایرانیِ مصر را تسخیر کنند. آنها به تمامی شکست خوردند. این ماجراجویی در واقعی دوبرابر برای انها سرافکننده بود، چرا که شانزده سال پیش از آن سفارت خانه ای در شوش بر پا شده بود برای آتن و صلح دایمی با ایران را در دستور کار خود داشت. سفیر کبیر آن کَلیلاس، ثروتمندترین مرد آتن بود. در آن زمان پیمان نامه ای نوشته شد و در ضمن آن آتن حکومت شاه بزرگ بر شهرهای یونانی آسیای خُرد پذیرفت. در برابر پادشاه بزرگ هم پذیرفت که ناوگان نیروی دریایی ایران را از دریای اژه دور نگهدارد. پیمان نامه بسیار طولانی بود. در حقیقت من همیشه این باور را داشته ام که در طول تنظیم این پیمان نامه به پارسیک بود که من به چشمانم آسیب همیشگی وارد کردم. به یقین، آن ابرهای سپید در آن ماه هایی که من مجبور بودم هر یک از واژگانی که دبیران می نویسند بخوانم، کلفت تر شد.
پس از غایله مصر سفارت خانه دیگری در شوش برپا شد. پادشاه بزرگ بسیار عالی مقام بود و از این که آتنیان در کار پیمان پیشین با تجاوز به مصر پیمان شکنی کرده بودند گذشت. به جای آن، او به گرمی از دوستی خود با اسپارتا سخن گفت.
آتنیان دهشت کردند، و به درستی هم، آن ها از اسپارتا می ترسند.
به فاصله چند روز، موافقت شد، که پیمان نامه ای که هیچیک از دو طرف تا آن موقع نمی توانست به آن اقرار کند،  همچنان برقرار است. و برای نشان دادن اعتماد خودش به بندگان یونانی اش - که او گاهی یونانیان را چنین می خواند - او نزدیک ترین دوست پدرش خشایارشا را، کوروش اسپیتامه ، اینجانب را به سوی آنان می فرستد.
نمی توانم بگویم که که از این کار خوشنود شدم، من هیچگاه نمی توانستم تصور کنم که آخرین سالهای عمرم را در این مکان سرد و پر باد در میان مردمی که به سردی و پر بادی این مکان هستند خواهم گذرانید.
از سوی دیگر، و چیزی که میگویم تنها میان من و تو باشد، دموکریت ، در واقع این سخنان تنها برای تو است و می توانی پس از مرگ من که گمان کنم با این تبی که مرا از درون میگدازد و این سرفه هایی که گفتن این مطالب را به اندازه شنیدن ان ها دشوار میکند، در همین یکی دو روز باشد، تو میتوانی بعد از مرگ من از با این مطالب هر کار که میخواهی بکنی ... رشته افکارم از دستم رفت، چه می خواستم بگویم،
... اه بله از سوی دیگر پس از مرگ دوست عزیزم خشایارشا، و به تخت نشستن پسرش ارتاخشیر موقعیت من در شوش دیگر آسوده نیست. من آنقدر با تخت و تاج قدیم وابسته ام که بعضی از اشخاص جدید کمتر به من اعتماد میکنند، البته شاهنشاه بزرگ با من مهربان است. اگر هنوز می توانم اندکی تاثیر گذار باشم، این بیشتر به خاطر موقعیت مادرزادی من است.
من آخرین نواده پسری
زرتشت پیامبر بزرگ خدای یکتا، اهورا مزدا، در یونانی خدای خرد هستم. 



 

سه‌شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۴

سماق بمکید

مملکت هزار درد بی درمان دارد و دلاوری می خواهد که سینه سپر کند و رویین تن باشد و  از دسترس هوچیگران و سربازان گمنام و نام آور دور باشد و به دردهای مردم نزدیک. ریش انبوه داشته باشد، و قامت بلند و صدایی خفن و هم آن چیزی که در فرنگ به آن Charisma می گویند. ید بیضا و عصای موسا و فوت مسیحا و هوش ابن سینا می خواهد و باید که  کوروش وار و داریوش وار گام بردارد،
فر ایزدی و فیض روح القدسی و امداد غیبی و لطف الهی همراه او باشد از دروغ و ریا و دزدی و بیگانه دوستی پاک باشد و به او انگ خیانت نتوان زد.
خلاصه، کار هر بز نیست خرمن کوفتن، القصه آن دوستان که به کلید زنگار زده نگاه کردند و برگه رای در صندوق پلاستیکی ریختند حالا چاره ای ندارند جز این که هم قسم حضرت عباس را باور کنند و هم دم خروس.



فعلن سماق بمکید تا نوبتتان برسد. یک روزی می آید آن مردی یا بانویی که همه ایرانیان باز بتوانند به او «اعتماد» کنند، کسی که
هر چند رویش در ماه دیده نمی شود ولی روی ماهش را می شود دید، کسی که دستگیر شدنی نیست، گلوله ای نیست و ساخته نشده که بتواند صدایش را خاموش کند نیازی به یار و همیار و منشی و کارچاق کن و جاده صاف کن و رسانه ندارد.
بی بزک چهره اش نورانی است.

بعضی که ضریب هوشیشان بالاتر از خوانده هایشان قرار گرفته، می گویند به رهبر و راهبر و قهرمان و کهرمان و این چرت و پرت ها  نیازی نداریم، خودمان خودجوش می جوشیم و می آییم بالا، نفرین به کسی که انکار کند توانایی شما را ! من که باشم که جز این بگویم ! ولی بازده سی و پنج سال گذشته تان  چنگی به دل نمی زند و کارنامه چندان درخشانی نیست.
تا بلند می شوید می کوبند بر سرتان و می اندازنتان گوشه هلفدونی و چون کسی از بالا و چون آتشی زیر این دیگ نیست، جوششتان سرد می شود و می رود پی کارش.

فردا که بهار آید صد لاله به بار آید.  

یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۴

فرهنگ شهادت طلبی ما ؟

متن زیر را یکی از دوستان نوشتند، من از ایشان اجازه خواستم که این متن را چون بسیار صادقانه  نوشته شده بود و آشکارا از دل برآمده بود و ناگزیر بر دل نشست، ، در وبلاگ خودم بازگو کنم. ایشان با مهربانی به من اجازه دادند. این متن شاید تجربه و احساس و حرف دل بسیاری از ایرانیان باشد.
-----------------------------------------------------------------------------------
سال تحصیلی 59 و 60 بود و من محصل دوره ی راهنمایی بودم. دقیقا اوج دوران شروع جنگ و بزن بزنهای حزب های داخل ایران و بنی صدر و مجاهدین و خلاصه جوگیری های اول انقلاب بود، تو این گیر و دار مدیر مدرسه ی ما که از اون آدم های شیش تیغه ی دوران قدیم با یک کت همیشه اتو کشیده و ضرب دستی قوی بود از مدرسه کنار گذاشته و مدیر جدیدی اومد که فامیل اش " شهادت " بود.
این آقای شهادت از اون تجربه های جدید برای ما نسل ما بود ، مدیری با ریش آنچنانی و کت و شلوار مندرس و اتو نشده .برای آقای مدیر جدید ما صاف و منظم تو صف ایستادن مهم نبود ، اجازه می داد بچه ها زنگ تفریح توی راهرو بمونن و البته بر خلاف مدیر قبلی خیلی هم بچه ها رو کتک نمی زد و زنگ تفریح ها هم بین بچه ها توی حیاط راه می رفت و حرف می زد و حتی به دانش آموزان دست می داد، ولی از اون طرف چیزهایی می گفت که برای ما تازگی داشت ، اینکه بایستیم و آنقدر شعار بدیم تا صدامون به واشنگتن برسه ، اینکه همکلاسی هامون رو زید نظر داشته باشیم و برای رضای خدا هر چی راجع بهشون می دونیم به مدیر و ناظم لو بدیم ، اینکه هر روز سر نماز جماعت ظهر تو حیاط مدرسه از گناهان خودمون به درگاه خدا استغفار کنیم و از این جور جوگیری ها.... خلاصه ما هم که تو اون زمان برخلاف نوجوان های امروزی نمی دونستیم کجای دنیا چه خبر هست تغییر مسیر دادیم و یک ساله مدرسه ی ما تبدیل شد به یک پایگاه فکری مذهبی از اون نوع آقای شهادت.
یادمه اون سالها با عده ای از همکلاسی ها کلکسیون تمبر داشتیم و روزی توی حیاط یهو از آقای شهادت پرسیدم : "آقا تمبر جمع کردن اشکال داره؟" و اون هم با همون حالت با وقار همیشگی گفت:" اگر این کار در راه رضای خدا باشه آره ، ولی وقتی شما کلکسیون جمع می کنی بیشتر از خدا حواست به کلکسیون هست و ممکنه نمازت قضا بشه!"
، خلاصه این صحبت تاثیر گذار آنچنان در من اثر گذاشت که تا مدتها هر وقت به یاد آلبوم تمبر می افتادم عذاب وجدان می گرفتم.یک بار هم که همراه بچه های سرود با ملودیکایی سرود خمینی ای امام رو می زدم به من گفت :" مواظب باش با این ساز به جز این آهنگ ها چیزی نزنی" و بعد چیزهایی راجع به اون دنیا و سرب داغ تو گوش ریختن گفت که تا مدتها جرات نمی کردم تو خونه مون حتی آهنگ تولدت مبارک رو بزنم.
خلاصه این جناب شهادت که این روزها شدیدا به فامیلی اش هم مشکوک هستم و فکر می کنم از آن اسامی بوده که بعد از انقلاب مثل فامیلی " شاه پسند" به شهادت تغییر کرده یک نظام عجیب غریب فکری رو توی هم نسلی های من شروع کرد که کم شباهت به نظام کنونی داعش نیست، یادمه حتی تو اون سالها برای ما که تشنه ی هیجان بودیم کلاس آموزش رزمی و اسلحه هم در مدرسه می گذاشت.
حالا که بیش از ثلث قرن از اون سالها می گذره می بینم که هیچ کدوم از ما اون طور که آقای شهادت می خواست دانش آموزان متعهدی نشدیم! نیمی از همکلاسی ها کوچیدند و علی رغم تحصیلات شان به همان جایی رفتند که سالها نامش را با مرگ فریاد می زدند ، نیمی دیگر هم بر خلاف توصیه ی جدی آقای شهادت یا هنرمند شدند و یا ورزشکار و یا کاسب و یا معلم .
خلاصه اون سالها و جو اون سالها گذشت و به جز این خاطرات مشترک در ذهن هم نسلهای ما چیزی به جا نمونده ... تنها چیزی که برای من سوال است اینکه آقای شهادت الان چکار می کند؟ آیا او بر خلاف ما عوض نشده و هنوز زندگی فقیرانه و با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش را دارد؟یا اینکه مدیر یکی از کارخانجات تخصصی و پردرآمد خودرو سازی است ؟ آیا الان تو همون محله ی جنوب تهران زندگی می کنه یا سفیر و کاردار در یکی از کشورهای اروپایی است ؟ و اینکه هنوز فامیلی اش شهادت است یا چیز دیگه!!! و اینکه این فرهنگ شهادت طلبی نسل ما با این همه تلاش مدیران چه شد ؟؟؟

یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۴

ما و آنها

ما چه بخواهیم و چه نخواهیم در دنیایی زندگی می کنیم که در آن یک رقابت تنگاتنگ در جریان است. در واقع نه تنها یک رقابت که در هر سپهری و در هر زمینه ای رقابتی هست در هر مسابقه ای برندگانی و بازندگانی هستند. 
باید به یاد داشت که نه برنده بودن همیشگی است و نه بازنده بودن که گفته اند گهی پشت به زین و گهی زین به پشت. 

وقتی با کشوری یا منطقه ای روبرو میشویم که ازما در بعضی عرصه ها جلو افتاده، واکنش های گوناگونی میتواند رخ دهد.

یک - جا خوردگی
: در این جا ما یکه می خوریم و از این که آنها از ما پیشی گرفته اند، احساس پستی ناگهانی به ما دست می دهد

دو - انکار، دشمنی و کینه توزی
: گاهی اصل قضیه را انکار می کنیم، و از راه دشمنی و کینه توزی وارد می شویم احساس کوچکی ما، ما را از اندیشیدن و واقع نگری باز می دارد.

سه - ستایش بیش از اندازه:
  قلم فرسایی می کنیم که آنها چنین و چنانند.

چهار تقلید کورکورانه و سطحی:
در صدد آن بر می آییم که هر چه آن ها هستند، ما دست کم شبیه آن را درست کنیم
به این خیال که اگر شهرمان شبیه آن ها بشود یا لباس ما شبیه آنها بشود،یا زبان ما شبیه آن ها بشود مشکل را حل کرده ایم.

پنج - خودزنی و عیب جویی بیش از اندازه :
  در پی عیب جویی از خود بر می آییم، هر رفتاری را زیر ذره بین می گذاریم و می گوییم که این دلیل پسرفت ما و پیشرفت آنهاست، بی اینکه حتا ذره ای در درست و راستی و حقیقت این واکاوی به ظاهر اندیشمندانه و در واقع تهی و پوچ شک کنیم

شش - ناامیدی:
با دیدن پیشرفت های رقیب، به کلی از خود قطع امید می کنیم و به زندگی بخور و نمیر راضی می شویم.

هفت - تقلید گام به گام :
شاید قدری بیشتر اندیشه و مطالعه کنیم، و با آگاهی از مسیر آنها، سیصد سال به عقب بر گردیم، و تلاش کنیم که مسیر آنها را از سیصد سال پیش به اینطرف گام به گام دنبال کنیم.


خواننده می تواند، با قدری اندیشیدن و بررسی پی ببرد، که هیچیک از واکنش های بالا مشکل فاصله میان ما و آنها را حل نمی کند، حتا اگر خود را وقف واکنش هفتم کنیم، اگر کار و تلاش ما ده برابر یا بیشتر آنها نباشد، این احتمال هست، که تا وقتی خودمان را به امروزِ آنها برسانیم، آنها در جایی باشند که هنوز فراسوی ماست.

تنها راه درست راهی است که در آینده می تواند این فاصله را از میان ببرد. نه تنها در واقعیت، بلکه در پندار هم.
چه بخش بزرگی از این عقب افتادگی در اندیشه ماست و ما نه تنها باید فاصله واقعی را از میان ببریم بلکه باید، آن شکافی که ما گمان می کنیم داریم و تبلیغات استادانه غرب به ما قبولانده نیز در اندیشه و پندار خود از میان ببریم.

در این راه، باید از گزافه گویی و راه گزافه رفتن خودداری کرد، چرا که گنجینه های ما بی کران نیستند، و زمانی که داریم بی نهایت نیست.

شاید برخی از هم میهنان ما، بیاندیشند که نیازی نیست که ما با غرب پیشرفته رقابت کنیم بدبختانه تجربه تاریخی ما نشان می دهد ما گریزی از این مهم نداریم. غرب روی همکاری و خوش رفتاری ندارد و خود را در رقابت با همه دنیا می بیند، در راه بدست گرفتن همه چیز است، «رکورد» می سازد و «رکورد» می شکند، برتری خودش را و حتا نابرتری خودش را به رخ می کشد، فروتنی و همدردی را نمی شناسد، در حالیکه هر چیزی که در غرب ساخته می شود، مالکی دارد که اصرار می ورزد بر این که به او پولی داده شود ما صدها سال است که اندوخته ها و آموخته های خود را به رایگان به دنیا داده ایم. حتا سپهرهای آسمانی را از آن خود می داند، بر ماه پرچم می زند و به دنبال گشایش سپهرهای بهرام و ناهید است.  در برابر یک چنین مهمان ناخوانده ای که برای هر چیزی یک «نام» دارد و هر چیز پیش پا افتاده ای را «ملک» و «دارایی» و قابل خرید و فروش می داند، باید چه کرد؟ 

داروهای آنها نام های «خارجی» و حفاظت شده با پیمان های فراکشوری دارند، و داروهای ما در هر عطاری در کیسه ها تل انبار شده اند، زعفران را شما می توانید در کیسه بخرید ولی همان زعفران در اسپانیا و انگلیسی چنان در بطریهای شیشه ای می رود که انگار اکسیر جوانی است و از آسمان آمده، در برابر یک چنین شیادی گسترده ای، چگونه باید از خود و داشته های خود محافظت کنیم؟

غرب با پول و با گرفتن و داشتن شوخی ندارد، غرب به سی سال و صد سال آینده نگاه می کند، اگر با کسی روبرو بودید که حد و مرز می شناخت می گفتید که باشد بگذار آنها سهم خودشان را داشته باشند، ولی آنها تمام دنیا را سهم خودشان می دانند و اگر ما به فکر «سهم خودمان» نباشیم ،بزودی هیچ نخواهیم داشت.

رقابت ما برای نمره گرفتن نیست، برای «ماندن» هست، اگر خودمان را بصورت همتای غرب در نیاوریم و اگر غرب آغاز به ضعیف شدن و افول نکند (چیزی که نمی شود روی آن حساب کرد) بزودی نابودی شهرآیین و تمدن ما، نابودی فرهنگ ما و اندیشه ما و راه زندگی ما و روش نگرش ما به دنیا و نابودی حرفی که ما برای زدن در دنیا داریم و داشته ایم، تضمین خواهد شد.

ما یک بار در برابر «عرب» کوتاه آمدیم ، نتیجه این شد که معماری ما، شد معماری اسلامی، دانشمندان ایرانی، شدند دانشمندان اسلامی، نام های ایرانی ما شدند، نامهای عربی و اسلامی و از بیخ شناسار و هویت ما به عنوان یک کشور و یک ملت از میان رفت و سرمایه های ما به نام دیگری سند خورد.

گفته می شود که دانش به دنیا تعلق دارد، و فرقی نمی کند که چه کسی کشف می کند. سخنی سخت نیک است که در باور به آن، ما ایرانیان به گونه دردناکی تنها هستیم. تقریبن هیچ کس به این گونه عمل نمی کند، همه در پی چسباندن یک پیشرفت به خود و کشور خود و زبان خود و نژاد خود هستند (1)

در این شرایط ما چاره ای نداریم غیر از این که در مهمانی دنیا به گونه ای استوار و مصمم شرکت کنیم، و سهم خودمان را از دنیا بگیریم وگرنه کلاهمان بر باد می رود.

در این باره باز هم در همین جا سخنانی را خواهیم آورد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) نمونه این رفتار را می توانید در نحوه پوشش خبری کشف های بزرگ و جایزه نوبل ببنیند، در یک جایی به کسانی که کشفی در زمینه «گرافین» کرده بودند، جایزه نوبل داده شد. این دانشمندان در روسیه زاده شده بودند ، و در کشور اروپایی الف درس خوانده بودند و در دانشگاه ب کار خود را انجام داده بودند که در کشور اروپایی جیم قرار داشت. روزنامه های روسی آنها را دو دانشمند روسی خواندند، روزنامه های کشور جیم، آنها را از کشور خود قلمداد کردند، شهر و کشور و دانشگاه آنها هم، همه آنها را به خود چسباندند، یک نفر نگفت دو انسان از نژاد انسانی ، کشفی برای بشریت کردند. همه از بالا تا پایین در پی پیدا کردن یک راه بودند که آنها را به خود نسبت بدهند. 


شطرنج و تخته نرد.




در روزگاری که فرهنگ ما ایرانیان دستخوش بازی باختریان گردیده ، بد نیست مردم به یاد بیاورند که روزگاری ما بازی های سرگرم کننده به میان می آوردیم.
داستان در نهادن شطرنج در شاهنامه (۱) به شیوایی و زیبایی آمده، که زمانی خسرو انوشه روان فرستاده ای به پادشاه هند فرستاد و از او باژ خواست، در برابر این درخواست پادشاه هند فرستاده ای می فرستد
و فرستاده پادشاه هند با خود یک تخته بازی شطرنج می آورد و در خواست می کند که پادشاه نام، جایگاه و حرکت هر مهره ای را دریابد و به او بگوید و اگر چنین کرد، او به پادشاه ایران باج خواهد داد.
و اگر دانشمندان ایران زمین را یارای پاسخ به این تاو را نباشد، نه تنها نباید از هند باژ و ساو بخواهند بلکه باید به آنها باژ نیز بدهند.
پادشاه ایران از او یک هفته زمان می خواهد و موبدان و دانشمندان ایران زمین را به یاری فرا می خواند، از آن میان بزرگمهر پیش می آید و می گوید که او شطرنج را به جای خواهد آورد و پس از یک روز و یک شب، بازی را در می یابد و مژده به پادشاه می فرستد سپس پادشاه همه را فرا می خواند و در برابر آن هندی و همه موبدان، بزرگمهر بازی را آشکار می کند.
اما بزرگمهر به این در نمی ماند، بلکه تخت نرد را به اندیشه می آورد.
پادشاه ایران آن هندی را می خواند و نامه ای به پادشاه هند می نویسد و درخواست می کند که این بار هندیان تخت نرد را به جای آورند، و اگر نتوانند باید باژگزار ایران شوند.
زمانی که این سخن به پادشاه هند می رسد، روی پادشاه هند زرد می گردد و هفت روز زمان می خواهد و همه برهمنان و اندیشمندان را فرا می خواند، اما تا روز نهم کسی نمی تواند از این بازی سر در آورد، در این هنگام بوذرجمهر سر می رسد و می گوید که زمان به پایان رسیده و بیش از این شاهنشاه ایران را نمی توان منتظر نگه داشت و در برابر همه، بازی را آشکار می کند، سپس همه برهمنان او را با پرسش هایی به چالش می کشند و او همه آنها را پاسخ می گوید
ازو خیره شد رای با رای‌زن - ز کشور بسی نامدار انجمن
همه مهتران آفرین خواندند - ورا موبد پاک دین خواندند
ز هر دانشی زو بپرسید رای - همه پاسخ آمد یکایک به جای
خروشی برآمد ز دانندگان - ز دانش پژوهان وخوانندگان
که اینت سخنگوی داننده مرد - نه از بهر شطرنج و بازی نرد
نه تنها بزرگمهر چالش پادشاه هند را پاسخ می گوید بلکه ، او را در رزمگاه اندیشه به زانو در می آورد و در بازی خودش بازنده می سازد.
به راستی چه جایگاهی برای ایران و ایرانی می توان دید، اگر ایرانی به خود آید، و خود را در برابر دیگران نبازد؟
و نه تنها این بازی نوآورانه بود،بلکه در زمینه روابط میان کشوری نقش مهمی بازی کرد و آبرو و سربلندی ایران را به همراه آورد.
(۱) http://ganjoor.net/ferdousi/shahname/anooshirvan/sh6

جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۳

نوروز بر شما فرخنده باد


نوروز بر شما فرخنده باد

 شعر از فردوسی ، خط نویسی از
http://tahrirgar.com

چهارشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۳

استر و پوریم، از افسانه بابلی تا تبدیلش به تاریخ قوم یهود!

امروز میزبان گفتاری از گروه خلیج فارس هستیم
که نادرستی و خیالی بودن داستان استر و پوریم را نشان می دهد.
به ویژه آنکه در تاریخ هایی که از یونانیان و بابلیان به ما رسیده این داستان هیچ پشتیبانی نشده، و تنها بن مایه این داستان همان کتاب هایی است که یهودیان برای خود نوشته اند:


استر و پوریم، از افسانه بابلی تا تبدیلش به تاریخ قوم یهود!
Persian Gulf
از قدیم گفته اند، اگر دروغی را برای خود بارها و بارها تکرار کرده و بخود بقبولانید که حقیقت است، بتدریج آن دروغ، مبدل به یک واقیعت خواهد شد! یکی از این دروغ های بزرگ در تاریخ که امروزه برای بسیاری مبدل به واقیعت شده است، داستان "استر و پوریم" است، که در اصل یک افسانه بابلی بوده و در سده یکم پیش از میلاد وارد متون مذهبی و برای کلیمیان جهان مبدل به یک رخداد تاریخی و واقیعت شده است و حتی آرمگاهی که بنام استر و مردخای در همدان وجود دارد، در زمان ایلخانیان بنا شده و بطور کل جعلی و ساختگی می باشد!
بیگمان بسیاری بویژه ایرانیان از افسانه ی "استر و پوریم" که مبدل به یک رخداد تاریخی شده است آگاه می باشند، که ما در اینجا چکیده آنرا ذکر می کنیم و سپس با بهره وری از پژوهش های باستانشناسان و تاریخنگاران نامی جهان، نشان خواهیم داد، که این یک افسانه ی بابلی بوده که برخی با تکرار آن، این افسانه را مبدل به یک واقیعت تاریخی ساخته اند؛ بگفته ای ساده تر، نه زنی بنام "استر" وجود خارجی داشته است که روسپی دربار و مورد علاقه خشاریارشاه شود، نه "هامان" وزیر و نه "مردخایی" در کار بوده و مهمتر، "پوریم" هرگز رخ نداده است!
.
داستان استر و پوریم براساس کتاب 'تنخ' [تورات عبری]
"کتاب اِستِر" که بخشی از 'کتاب تنخ' یا 'تورات عبری' است، داستانی را می گوید که در آن شاهنشاه ایران بنام 'اخشورش' ("اهشوارش" در عبری)، که بسیاری آنرا خشاریارشا (فرزند داریوش بزرگ و نوه دختری کورش بزرگ) می دانند،[1] همسر خود بنام 'وشتی' را طلاق داده و در زمان جستجو برای همسری تازه که شایستگی ملکه گی شاهنشاهی او را داشته باشد، به دختری یتیم و بی سرپرست عبری بنام اِستِر بر میخورد، که تحت سرپرستی عمویش، مردخای، زندگی می کرده است! بنابر کتاب استر (۱۱:۲)، مردخای که یکی از خادمین دربار خشایارشا بوده است، به استر سفارش می کند تا نژاد و دین خود را از شاهنشاه پنهان نگاه دارد تا بتواند ملکه ایران شود.
کتاب استر ادامه میدهد، که استر پس از به همسری خشایارشا در آمدن و ملکه شدن، مردخای نیز مشاور شاهنشاه میشود، ولی نخست‌وزیر دربار هخامنشی، که یک فرد غیرایرانی، از سرزمینی [ناشناخته] بنام Agagite (یاجوج!) بوده است، با مردخای سر دشمنی را می گذارد، زیرا مردخای از سجده کردن به او خودداری کرده بوده است (کتاب استر۳:۵). هامان پس از توهین مردخای، در صدد برمی آید تا همه یهودیانی که در قلمرو شاهنشاهی ایران می زیستند را قتل‌عام کند! برای این امر، به خشایار شا می گوید که یهودیان قصد شورش بر ضد او و شاهنشاهی را دارند و خشایار به او پروانه کشتار همه یهودیان را می دهد! هامان فرستادگانی به تمام ساتراپی ها (استان ها) ایران می فرستد و دستور می دهد تا در روز ۱۳ آدار همه ی یهودیان کشته شوند!
مردخای زمانی که از فرمان‌ خشایارشا و هامان آگاهی یافت، از استر می خواهد که در نزد پادشاه برای یهودیان میانجی‌گری نماید. استر به شاهنشاه اعتراف می کند که خود او یک عبری و دینش یهودی است و هامان قصد دارد همه یهودیان را در شاهنشاهی ایران قتل عام کند، بخاطر آنکه مردخای به او سجده نکرده است! چون شاهنشاه به این دروغ و دسیسه هامان پی‌ می برد، به خشم آمده و دستور می دهد که بجای کشتن یهودیان، هامان، خانواده‌ او و افراد قومش را بکشند. بر اساس کتاب استر، در شهر شوش، هامان بهمراه ۵۰۰ تن از جمله ده تن از پسرانش کشته و به درخواست استر، پیکرهای مرده آنان در سراسر شهر به دار آویزان میشوند!
.
چرا این داستان دروغ است؟!
پیش از پرداختن به ریشه این افسانه، علت اینکه این داستان نمیتوانسته است در زمان خشایارشا و حتی در ایران هخامنشی رویداده باشد، بقرار زیر می باشد:
۱ - در میان ملل باستان که انگشت شمار می باشند، از جمله در ایران هخامنشی، ازدواج های شاهنشاهان و خاندان سلطنتی، 'خونی' و 'سیاسی' بوده است و حتی تا یکصد سال پیش در بسیاری از جوامع که سامانه سیاسی آنها پادشاهی بوده از جمله کشورهای اروپایی، این سنت ادامه داشته است!
ازدواج های 'خونی'، بخاطر مستحکم ساختن روابط خانوادگی، از جمله ازدواج داریوش بزرگ با 'اوتَئوثَه' (آتوسا)، دختر کورش بزرگ، که نتیجه آن خشایارشا و ملکه ایران بوده است؛ و ازدواج های سیاسی، دوباره همانند ازدواج های داریوش بزرگ، که با برخی از دختران شش تنی که او را به پادشاهی رساندن یاری کرده بودند، را می توان نمونه آورد. پس خشایارشا، نیز از این سنت مستثنی نبوده است و نمیتوانسته است که یک دختر ناشناس که حتی اصلیت عبری و یهودی بودنش بر او پنهان بوده، به همسری خود برگزیده و به ملکه گی شاهنشاهی هخامنشی در آورد! براساس این داستان، استر درحقیقت یک دختر بی نام و نشان یا به بگفته عوام "بی سرپا" یا بی اصل و نسب بوده است و در عقل هیچ انسان عاقلی نمیتواند بگنجد که شاهنشاه تنها امپراتوری جهان، بدون آگاهی از اصل و ریشه ملکه آینده با او ازدواج کرده و نیز بزرگان نظامی و کشوری (خاندان های پارسی و مادی) برضد او نشورند!
۲ - خشایارشا اگر امروز زنده بود او را یک نژاد پرست میخواندند! خشایارشا، همانند پدر خود به پارسی بودن و ایرانی/آریایی نژاد بودنش افتخار می ورزید و در سنگنبشه های نقش رستم (DNa.14)، تخت جمشید (XPh.13) و شوش (DSe.13) که هنوز بجای مانده است، اینگونه خود را معرفی میکند:
" . . . من یک پارسی هستم، فرزند یک پارسی؛ من یک ایرانی، متعلق به نژاد ایرانی (آریایی) هستم![2]
اکنون شاهنشاهی که تا به این اندازه بر پارسی بودن و ایرانی/آریایی نژاد بودن خود تکیه کرده و تعصب می ورزد، به هیچ رویی نمیتوانسته بپذیرد که ملکه شاهنشاهی و مادر فرزندانش، یک غیر ایرانیِ، و آنهم بی اصل و ریشه باشد - بویژه آنکه هرودوت گزارش می دهد که شاهنشاهان هخامنشی همسران خود را از میان هفت خاندان پارسی بر می گزیده اند![3]
۳ - هیچکدام از تاریخنگاران که هم زمان با هخامنشیان می زیستند و درباره هخامنشیان بطور مفصل نوشته اند، از جمله هرودوت، کتزیاس، پلوتارک و گزنفون، هیچکدام هیچ اشاره ای به چنین ملکه ای یا رخداد دستور کشتار یهودیان و غیره نکرده اند و نام ملکه ایران و همسر خشایارشا، که مادر اردشیر یکم بوده است را 'آمستریس' ('آماستری'، بچم 'زن نیرومند') دختر 'اتانس' (هوتن) ضبط نموده اند.[4]
۴ - هیچ اشاره ای به استر، مردخای و رویداد پوریم در تورات عهد عتیق نشده است. نیز نویسنده کتاب استر ناشناخته و این متن برای نخستین بار در حدود ۱۵۰ پیش از میلاد وارد متون مذهبی یهودی میشود![5]
۵ - هامان، یک غیرایرانی از سرزمین "ماجوج" که تا به امروز روشن نیست در کجا واقع بوده، نمیتوانسته نخست وزیر خشایار و شاهنشاهی هخامنشی بوده باشد! ساختار سیاسی و نظامی شاهنشاهی هخامنشی و بزرگان کشوری و لشکری بدون استثا ایرانی نژاد، بویژه از دو قوم پارس و ماد بوده اند. البته بدون هیچ گمانی مشاورین غیر ایرانی ساکن شاهنشاهی در دربار هخامنشیان بوده اند تا شاهنشاه را در مورد مسایل سرزمین های خود آگاه سازند، ولی اینکه یک غیر ایرانی نخست وزیر شاهنشاهی شود، این ادعا بدان اندازه مضحکانه است، که کسی مدعی شود ملکه ویکتوریا که امپراتوری بریتانیا را بنا گذاشت، یک هندی را نخست وزیر کشورش ساخته بوده است - هرچقدر هم شایسته این مقام بوده باشد (بگذاریم که انگلیسیها در زمان ویکتوریا هندی ها را انسان بشمار نمی آوردند!)
.
اصل و ریشه این داستان
در اینکه استر، هامان، کشتار یهودیان و پوریم یک افسانه بوده و هیچ پایه اساس تاریخی نداشته است، اکثر تاریخشنسان نامی جهان، با یدگیر در این باور همسو و همراه می باشند، ولی درباره ریشه و اصل این افسانه و نیز در چه زمانی کتاب استر نگاشته شده است، باورهای گوناگونی وجود دارد.
‍'امیلی کورت' (Amélie Kuhrt) هخامنشی شناس آلمانی مقیم بریتانیا که یک اروپامحور است و برخی بر این باورند که او یک ایرانستیز و پان-هلنیستی می باشد[6]، بر این باور است که کتاب استر در دوره سلوکیان نوشته شده است، زیرا تصویری که از دربار هخامنشی در کتاب ارائه استر داده شده است، همانند با آن چیزی است که در نوشته‌های یونانی دیده می‌شود.[7] ولی 'شائول شاکد' استاد ارشد دانشگاه عبری اورشلیم و پژوهش‌گر رشته تاریخ یهودیت، زبان پهلوی و فرهنگ باستانی ایران، بر این باور است که این کتاب در زمان اشکانیان و سده دوم یا سوم پیش از میلاد توسط یک یهودی ایرانی یا بابلی نوشته شده است.[8] پروفسور ویلیام دیویس در کتاب تاریخ یهودیت دانشگاه کمبریج، نویسنده کتاب استر هیچگونه آگاهی از چگونگی جغرافیایی کاخ شاور در شوش و نیز مسایل سیاسی دربار ایران هخامنشی را نداشته‌ است و بخاطر این اشتباهات کل کتاب زیر پرسش میرود. او بر این باور است که انگیزه نگارش کتاب استر بدان شوند (علت) بوده تا پوریم، که یک جشنی کهن بوده است را توجیه و جنبه یهودی بدان بخشد![9] و بهترین واشکافی را پرفسور سموئل کندی درباره کتاب می‌نویسد:[10]
"کتاب استر سرشار از اندیشه‌ها و تصوراتی است که از ادبیات اساطیری بابل سرچشمه گرفته است. چرا که اندیشه غلبه یک زن بر پادشاه بیگانه بیشتر با روحیه بابلیان سده پنجم پیش از میلاد مناسبت دارد تا با تفکر یهودی. علاوه بر این، نام هیچ یک از قهرمانان کتاب استر یک اسم واقعی یهودی نیست. به استثنای شاه اخشورش (خشایارشا) بقیه، نام خدایان بابلی و عیلامی دارند. نام استر معادل «ایشتار» است. بانوی قهرمان داستان حتی در باب دوم، آیه هفتم، هدسه خوانده می‌شود که از القاب خاص رب‌النوع بابلی است. استر و مردخای بابلیانی هستند که نقاب یهودی به چهره زده‌اند. دشمن آنها، هامان می‌توان بر مبنای زبانشناسی با هوما یک خدای عیلامی برابر دانست. وشتی، ملکه پارس هم، به همین ترتیب، می‌توان با مشتی یک رب‌النوع عیلامی تطبیق داد. از این رو کندی معتقد است اساس کتاب استر در عهد عتیق، یک افسانه بابلی قرن پنجمی است می‌باشد که کشمکش مرافعه مردوخ و ایشتار را با اخشورش بیان می‌کند. همانندی‌ها هم آن قدر زیاد است که نمی‌توان آن را بر تصادف حمل کرد.
از سال ۱۹۴۷ تا ۱۹۵۶ حدود یکصد قطعه از طومارهای بحرالمیت در قمران یا اسفار متعدد عهد عتیق یافت شده‌اند، همگی به جز کتاب استر با عهد عتیق تطابق دارند. تومار بحرالمیت مربوط به گروه اسنیان از یهودیان است که هم اکنون ترجمه این مخلوطات نیز به چاپ رسیده و دسترس همگان است. دیگر آنکه در عهد جدید، هیج نقل قول یا اشاره‌ای به کتاب استر نشده است."
همچنین، بین النهرین شناس و یهودی شناس آمریکایی بنام پرفسور آمریکایی 'رابرت ج. لیتمن' (Robert J. Littman)، که به طور مفصل در اصل و ریشه داستان استر پژوهش کرده است، پژوهشهایش همانند سموئل کندی است! او نیز پس از مطالعه و بررسی متون بابلی/اکدی به این نتیجه رسیده است که داستان استر در حقیقت یک داستان بابلی بوده است.[11] البته بایستی اذعان داشت که نخستین پژوهشگری که بر بابلی بودن افسانه استر آگاه شد، میانرودان شناس آلمان 'یوهنسن' بوده است که دیگر پژوهشگران نامی کار او را ادامه داده اند.[12]
نیز پژوهش های 'تئودور گَستر' (Theodore Gaster) یهودی شناس آمریکایی نشان میدهد، که جشن پوریم در حقیقت "جشن نوروز" ایرانیان بوده است که یهودیانی که بابل و قلمرو شاهنشاهی هخامشنی میزیستند، آنرا پذیرفته و بخشی از سنت و آداب و رسوم خود ساخته بودند ولی در سده های دیرتر، نویسنده کتاب استر، با بهره گیری از افسانه بابلی، بدان رنگ یهودیت بخشیده تا آنرا یک جشن خالص عبری سازد! دقیقا همان کاری که مسیحیان با کریسمس که یک آئین میترایی و زادروز میترا بوده است، انجام داده و با افسانه سازی مدعی می شوند که عیسی در ۲۴ دسامبر زاده شده بوده است؛ و یا یک سنت دیرنیه کشاورزی هندوایرانی را که مردمان عبری مبدل به یک مراسم یهودی ساخته و آنرا "پسح" (Passover) نامگذاری کرده اند![13]
.
آرامگاه خیالی استر و مردخای در همدان!
در شهر همدان آرامگاه یا بُقعه ای بنام "اِستِر و مردخای" وجود دارد که جزء مهم‌ترین زیارتگاه های یهودیان ایران بشمار میرود، ولی یهودیان غیر ایرانی این سنت را باور ندارند و در تلمودهای بابلی یا اورشلیمی هم اشاره ای به این ساختمان نشده است!
باستان شناس نامی آمریکایی ارنست هرتسفلد پس از بررسی بر روی این ساختمان، کهنترین بخش این ساختمان را زیرزمین آن شناسایی کرده و آنرا به دوران ایلخانیان نسبت داده بود. او نیز این ساختمان را در آرامگاه بودن استر و مردخای را رد کرده است.[14] این گمان وجود دارد که این ساختمان در زمان ایلخانیان و صدارت رشیدالدین فضل‌الله همدانی، وزیر یهودی ایلخانیان ساخته شده باشد.
در پایان پرفسور بیکرمن در کتاب خود بنام "چهار کتاب عجیب و غرب انجیل" یادآورد میشود، که استر و مردخای و هامان، قهرمانان افسانه ای همچون افسانه های هزار و یکشب هستند و تنها رنگ یهودیی این افسانه اینست که مردخای یهودی خوانده شده و نبایستی این افسانه یا رمان را جدی گرفت![14]
نوشته ادمین خلیج فارس*
اگر بیـنی که نابیــنا و چاه است - اگر خاموش بنشینی گناه است!
اشتراک گذاشتن = روشنگری و روشنسازی = بیداری و رهایی از اسارت
خواهشمندیم به اشتراک بگذارید.
یاری نامه (منابع، ارجاعات و توضیحات)
________________________________
1 - Law, G. R. "Identification of Darius the Mede", USA: Ready Scribe Press (2010), pp. 94–96.
2 - Dr Oric Basirov, "The Origin of the Pre-Imperial Iranian Peoples", CAIS SOAS (http://www.cais-soas.com/…/Oric.…/origin_of_the_iranians.htm).
3 - Herodotus, Histories III, 84
4 - Herodotus, vii. 61, 114, ix. 108—113
و نیز - Schmitt, R., "AMESTRIS", Encyclopaedia Iranica, http://www.iranicaonline.org/articles/amestris-gr
5 - Netzer, A., “FESTIVALS vii. JEWISH”,Encyclopædia Iranica. vol. 9. New York: Bibliotheca Persica Press (1999). pp. 555-560. http://www.iranicaonline.org/articles/festivals-vi-vii-viii…
6 - Farhid, T., "Anti-Iranian Campaign during American Tour and Exhibition of Cyrus the Great Cylinder", http://iranian.com/posts/view/post/15105
7 - کورت، آملی، "هخامنشیان"، برگردان مرتضی ثاقب‌فر، تهران (۱۳۹۱)، برگ ۱۹.
8 - Shaked, Sh., "The Book of Esther", Encyclopaedia Iranica, http://www.iranicaonline.org/articles/esther-book-of
9 - Davies, W. D., et al, 'The Cambridge history of Judaism', Cambridge University Press (1990) pp. 366-367.
10 - به نقل قول از: شاکر، م. و فیاض، م.. "هامان و ادعای خطای تاریخی در قرآن!"، قرآن شناخت، بهار و تابستان، ش. ۵ (۱۳۸۹): ۱۴۵ تا ۱۶۴
11 - Littman, R. J., The Religious Policy of Xerxes and the "Book of Esther", The Jewish Quarterly Review, New Ser., Vol. 65, No. 3. (Jan., 1975), pp. 145-155.
12 - Jensen, P., "Wienev Zeitschvift fziv die Kunde des Movgenlandes" , 6
(1892) 47ff., 209 ff.
13 - Theodore Gaster, Puvivn and Hanukkah (Kew York 1950), Julius
Lewy, "The Feast of the 14th Day of Adar," HUGA 14 (1939) 127-151.
14 - Netzer, A., “Esther and Mordechai, Encyclopaedia Iranica.
http://www.iranicaonline.org/articles/esther-and-mordechai
15 - E. Bickerman, "Four Strange Books of the Bible", New York (1967), pp. 202-203.
.
* -ایرانی بودن؛ امانت داری، اخلاق مداری
All Rights Reserved - تمام حقوق محفوظ میباشد.
این نوشته و تصویر توسط ادمین و برای تاربرگ خلیج فارس نوشته و ساخته شده است. رونوشت برداری از این نوشته و تصویر با نامبردن "تاربرگ خلیج فارس" همراه با لینک (www.persian-gulf.net) و بدون دستبردن چه در نوشته و یا تصویر آزاد میباشد! بکارگیری نوشته ها بدون نامبردن مأخذ و نقل مطالب دزدی ادبیست، که اگر صرف وقت و کسب دانش و نوشتن را تبدیل به پول کنیم، همان دزدی مال میشود!
.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
به خلیج فارس در رسانه های اجتماعی بپیوندید:
.
تارنوشت: http://www.persian-gulf.net
.
تویتر: https://twitter.com/PersianGulf_fb
.
گوگل پلاس: https://plus.google.com/+PersiangulfNetForever
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
Persian Gulf Forever
.


_

شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۳

سپندار مذ گان بر شما خجسته باد


و اسفندارمذ فرشته موکل به زمین است و نیز بر زنهای درست کار و عفیف و شوهر دوست و خیرخواه موکل است و در زمان گذشته این ماه به ویژه این روز عید زنان بوده است و در این عید مردان به زنان بخشش می نمودند و هنوز این رسم در اصفهان و ری و دیگر بلدان پهله باقی مانده و به فارسی مردگیران می گویند .
"ابوریحان بیرونی، آثار الباقیه، برگ 335"
از http://goo.gl/WD0jId

سه‌شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۳

گرامیباد سالروز گُواکی آریوبرزن


گرامیباد سالروز گُواکی[1] آریوبرزن، یوتاب و سربازان گارد جاودان در راه مام ایران.



هر آنکو شود کشته ز ایران سپاه - بهشت برینش بود جایگاه

در چنین روزی بیست و نهم دیماه سال ۳۹۸ ایرانی[2] (۲۰ ژانویه سال ۳۳۰ پیش از میلاد)، یک گردان ۷۰۰ نفری از بازماندگان سربازان گارد جاویدان به فرماندهی سپهبد آریوبرزن، توانست سپاه نیرومند ۱۰،۰۰۰ نفری اسکندر مقدونی را در دربند پارس (تنگه خاش امروزی) بمدت ۳۰ روز از حرکت بسوی تخت جمشید باز نگهدارد.

پس از سی روز پایداری، بر اثر خیانت یک محلی که راهی پنهانی به مقدونیان نشان داده بود، موجب کشته شدن نیمی از سربازان آریوبرزن، بهمراه خواهر جنگجوی او سروان "یوتاب"، (در جنگ تن به تن) شد.[3]

آریوبرزن همراه با سواره نظام خود بسوی شهر پارسه (تخت جمشید) حرکت نمود تا واپسین پایداری را آنجا انجام دهد. ۵۰۰ تن بازمانده از سربازن گارد با دلاوری و جانبازی یکایک برزمین افتاده و سرانجام آریوبرزن همراه با ۴۰ سواره نظام که واپسین سربازان بازمانده او بودند، با تمام نیرو به قلب سپاه دشمن یورش برده تا پیش از کشته شدنشان تا آنجایی که بتوانند دشمنان را از پای در آورند.

پس از کشته شدن آریوبرزن، اسکندر و سپاه وحشی وی، به شهرپارسه وارد و پس از تجاوز، چپاول و کشتار مردمان، کاخهای باشکوه هخامنشی را به آتش کشاندند.

بگفته آریان، تاریخنگار یونانی از قول اسکندر نقل میکند، که اگر او با آریوبرزن در گوگمل رویارو شده و پیکار کرده بود، بدون هیچ گمانی شکست خورده بود؛ و اگر چنین رخداده بود، مسیر تاریخ کشورمان امروز گونه ایی دیگر رقم خورده بود.

سپهبد آریوبرزن یک شاهزاده پارسی و نوه ی دختری اردشیر دوم و نخستین و واپسین ساتراپ پارسه (تخت جمشید) بود، که داریوش سوم این پست را ویژه او درست کرده بوده است.

پدر او "آرتابازو" ساتراپ هلسپونت پسر "فرنابازو" از اشراف پارسی و مادرش "آپامه"، دخت اردشیر دوم بوده است.[4] ساتراپ کل پارس "اروکسین" نام داشته که نیای او کورش بزرگ بود و در نبرد گوگمل کشته شد. پس از مرگش بگمانی مسئولیت ساتراپی نیز به دوش آریوبرزن نیز بوده است. استان کهگیلویه و بویراحمد امروزی بخشی از آن ساتراپی بوده است!

پس از کشته شدنش اسکندر دستور میدهد سنگی بر روی خاک او گذاشته و بر روی آن نوشته شود: "بیاد لئونیداس"!

یاد و نام آریوبرزن، یوتاب، سربازان گارد جاویدان و همه ی فرزندان پاک ایرانزمین که جان خود را فدای مادرمان "ایران" کرده اند، همواره زنده و روان پاکشان شاد و بهشت برین جایگاهشان باد.

نوشته: ادمین خلیج فارس

*‌ - این رونوشتی از نوشته ی سال پیش میباشد: http://www.persian-gulf.net/2014/01/1.html

پانوشت:
-------------

1 - گُواکی در زبان پهلوی اشکانی و ساسانی (پارسی میانه) به معنی، "جانباختن یا کشته شدن در راه باور، دین و میهن" بوده که برابر آن در زبان عربی "شهادت" و در زبان انگلیسی Martyr می باشد.

2 - سرآغاز گاهشماری ایرانی بایستی از بنیانگذاری نخستین دولت ایرانی در سال ۷۲۸ پیش از میلادی توسط پادشاه بزرگ ایران، دیااکو باشد. بکارگیری گاهشماری اسلامی (عربی) در ایران نادرست است، زیرا که اسلام دین اکثریت ملت ما میباشد، نه هویت و ملیتمان که ایرانیست! همچنین امسال بخاطر آنکه در گاهشماری ایرانی سال کبیسه است، بیستم ژانویه برابر با ۳۰ دیماه شده است! دودیگر، شوربختانه در زمان نظام پیشن و تغییر گاهشماری هجری خورشیدی به یک گاهشماری ایرانی، سرآغاز گاهشماری را تاجگذاری کورش بزرگ در سال ۵۵۹ پیش از میلاد انتخاب کردند، که با آنکه انگیزه آن روشن بود و بخاطر منش آزادیخواهانه و منشور آزادی کورش بزرگ بوده است، ولی با اینکار، عملا و ندانسته بیش از ۱۶۹ سال از تاریخ ایران و دودمان مادها را گاهشماری کشور حذف کردند!

3 - Farrokh, K., "Shadows in the desert: ancient Persia at war", Osprey Publishing (2007), p.106

4 - http://www.iranicaonline.org/articles/ariobarzanes-greek-form-of-old-iranian-proper-name-arya-brzana

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به خلیج فارس در رسانه های اجتماعی بپیوندید:

تارنوشت: http://www.persian-gulf.net/

تویتر: https://twitter.com/PersianGulf_fb

گوگل پلاس: https://plus.google.com/+PersiangulfNetForever

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Persian Gulf Forever

یکشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۳

میانه روی ، تندروی

در این صفحات این نویسنده درباره پیشرفت ایران، مهاجرت مغزها ، شرق در برابر غرب و نکته های دیگر از این دست داد سخن داده. 

تمام این ها برای این هست که شکافی که در ثروت و دانش و نوآوری میان ایران و کشورهای پیشرفته هست ، برای من آزاردهنده است. این شکاف باعث میشود که ایران بهترین مهندس ها، شیمی دان ها و فیزیکدان ها را تربیت کند ولی نتواند از آن ها در ایران بهره بگیرد. این شکاف باعث می شود که ایران هر روز فرصت های بزرگ را برای از میان بردن فقر و بالا آوردن سطح زندگی مردم از دست بدهد و این شکاف باعث میشود که روز به روز واژه های انگلیسی و عربی به جای واژه های پارسی بکار روند و از قدرت بیان زبان پارسی بکاهند. 

ولی آیا این به این معنی است که من احساس بدی نسبت به کسانی که برای بهبود زندگی خود، یک تصمیم شخصی برای کوچیدن از کشوری که در آن راهی برای تحقق آرزوهایشان نیافته اند، دارم؟ البته که نه ! در حالیکه خودم از آن ها بودم و هستم. 

تنها زمانی این امکان برای دگرگونی شرایط در ایران رخ می دهد که گروه زیادی از مردم فرهیخته ایران، با هم و با همکاری هم به این نتیجه برسند که شرایط را باید دگرگون کنند، این گروه می تواند در درون ایران باشد یا در بیرون، یا از همکاری بخشی از ایرانیان درون مرزی با بخش دیگر در بیرون از مرزهای ایران به وجود بیاید. 

تمام تلاش من این است که قدمی هر چند کوچک در راه به فکر انداختن مردم بکنم، تلاش من این است که بگویم این کار انجام شدنی است، بیایید در این باره چاره اندیشی کنیم. 

این کار نیاز به آماده سازی فکر ها دارد، نیاز به گفتگو و همکاری و هم اندیشی دارد ولی شدنی است ما باید به هم اعتماد کنیم و با هم کار کنیم. 

در این راه چه کاری میانه روی و چه کاری تندروی است؟ 

من باور دارم که تندروی این است که آدم بی جهت محکوم کند، و یا راه حل های زوری که همه را با یک چوب می راند بتراشیم ولی این که با حرارت یک نقطه نظر را اعلام کنیم تندروی نیست، این کاری است که نیاز به اشتیاق دارد نیاز به حرارت دارد. 

ایران کشور زیبایی است ! ایران روزگاری سرآمد جهان بوده، نسل آینده ایرانیان در راه هستند، آنها از ما خواهند پرسید 
چه اندیشه ای برای ما کردید؟ چه برنامه ای برای ما دارید؟ چه کشوری را از پدران خود به میراث بردید و چه کشوری را می خواهید برای ما به میراث بگذارید؟ 

در این راه تنها کاری که از من بر می آید این است که آنچه می دانم و آنچه می اندیشم را با دیگران در میان بگذارم

بیایید برای کشوری تلاش کنیم که پدرانمان برای ما به جای گذاشتند، کشوری که در آن نشو و نما کردیم، کشوری که دوستش داریم و کشوری که امیدواریم فرزندانمان در آن نشو و نما کنند و به آن بر خود ببالند. 

برای ایران.

جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۹۳

از خواب گران، خواب گران، خواب گران خیز





نخبگان ایران به عمد سلاخی می شوند : برنامه این است خالی نمودن ایران از فکر ، تسخیر و غارت سرمایه ها به دستی مشتی مزدور خائن که حاضرند فقط برای پول هر خوش رقصی برای استعمارگران کنند . ببینید که چگونه ایران در حال خالی شدن از مغزهای متفکر ، تولید سرمایه ، محصولات کشاورزی ، تکنولوژی و هرچیزی که فکرش را بکنید است . پولداران مشغول خرید و فروش ملک و شهرند ، بی پولها پای برنامه های سرگرم کننده ماهواره نشسته اند . فراموش کردید که شبکه فارسی 1 با مستهجن ترین سریالهای آمریکای جنوبی در حالیکه تنها تبلیغش مجموعه تفریحی متعلق به سپاه بود درست در اوج درگیری های سال 88 بدون پارازیت راه اندازی شد ؟! آن اندک کارخانجات زمان شاه نیز به پایان بهره وری خود نزدیک می شوند . جز ویرانه ای برایمان نمانده ... کی به خود می آییم ؟ فکر کردید تنها راه نجات فرار به کانادا برای شهروند درجه 2 شدن است ؟
این نکته را یکی از دوستان من اشاره کرد، نکته ای که سالهاست دغدغه من است،  نکته ایی که مردم ما در غفلت کامل به سر می برند
بر کسی پوشیده نیست که اگر دنیای غرب از ما پیشی گرفته، این تنها و تنها به کمک یک ابزار انجام شده و آن دانش و فنآوری نوین هست
من دیگر توان عصبی این که به برنامه های تلویزیون و رادیوی ایران توجه کنم ندارم چون یکی دو بار که این ها را دیدم متوجه شدم که رهیافت آنها برای این مشکل عقب ماندگی و پس ماندگی یکی از دوتا کار زیرین است
1 - یا سراسر به ستیزه با دانش می پردازند و اشخاصی که تفکر پاد-دانشیک و ستیزه جویی دارند را به تلویزیون و رادیو و میدان کتاب نویسی و مقاله نویسی می آورند و اینها با مطرح کردن خرافات و تعبیر های بی خردانه و خرافی در صدد این بر می آیند که مردم را از دانش اندوزی زده کنند.

2 - یا تلاش می کنند که با دروغ گویی و صحنه سازی و تقلید های ناشیانه و صرف هزینه های نابخردانه وانمود کنند که در واقع در دانش و فنآوری هم سرآمد زمان شده اند و نیازی به نگرانی نیست.

وافعیت ستیزی و دانش ستیزی اروپای قرن 15 را به زانو در آورد
در سده بیستم نازی های آلمان به ستیزه با آنچه «دانش یهودی» می نامیدند،
نابودی خود را رقم زدند و آلمان را هم تکه تکه و نابود کردند
در حالیکه اروپا و آمریکا همچنان به جلو بردن مرز های توانایی خود هستند
و کره جنوبی و ژاپن و به تازگی چین سالهاست سوراخ دعا را پیدا کرده اند
در صدد پیشتازی و هماوردی با همتایان غربی هستند، ایران و خاورنزدیک که مهد دانش، و نقطه برآمدن توانمندی بشری بوده ، به دانش ستیزی و کشتن همدیگر و ترساندن و فراری دادن و به کناره راندن نخبه ها و دانشمندان
خود هستند

یک آموزش کارشناسی (لیسانس) در آمریکا میانگین چهل هزار دلار در سال هزینه بر می دارد کشور ما که یک شانزدهم تولید ناخالص ملی آمریکا را دارد کشوری که درامد سالانه اش کسر کوچکی از کانادا یا آلمان به شما می رود
سالها هزینه یک دانشجو میکند (از حقوق استادو هزینه دانشگاه گرفته تا هزینه های دیگر) این اقتصاد بیمار و فرتوت و مردنی، بهترین و خلاق ترین نیروی های خودش را که با هزینه بسیار از همین اقتصاد ناچیز پرورده ، دو دستی و با کلی آفرین پیشکش اقتصادهای چاق و فربه و پویای آمریکا و اروپا می کند

زبان فارسی کنونی دیگر توانایی بیان هیچ مفهوم نویی ندارد و به همان اندازه که از واژگان عربی پر شده و آسیب دیده ، اکنون دارد از واژگان انگلیسی آکنده می شود و کم کم رسم های دویست ساله آمریکایی و جشنواره های آمریکا که خودشان تنها برای سرکیسه کردن مردم و بدون هیچ معنا و مفهوم فلسفی درست شده اند، خودشان را جانشین رسم های هزاران ساله ژرف ایرانی کرده اند.

معمار حرم باز به تعمیر جهان خیز
از خواب گران، خواب گران، خواب گران خیز

جمعه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۳

پسرک چشم آبی

(این جستار از نویسنده پیمانه نیست ، ما در اینجا میزبان جستاری از یکی از دوستان که معمار هستند و سالهاست در ایران زندگی می کنند هستیم) 
پسرک چشم آبی
از آن زمان که برخی خود علامه خواندگان با خواندن یک کتاب از انقلاب فرانسه یا شنیدن رویای مارکسیسم مملکت را سنگسار کردند تا این زمان که مشابه همنام خارجی قوانین حقوق بشر اسلامی و حمایت از خانواده داریم کار ما ایرانیان یکسره همین بوده است که بدون هیچ تولید فکری و یدی یک چیزی را که می شنویم حقیقی یا مجازی واردش کنیم و یا از آن همان استفاده ای را کنیم که دوست داریم یا یک چیزی را که از قبل انجام می دادیم در غلاف آن دوباره بفروشیم . ماحصل آنکه لحظه به لحظه در باتلاق جهل و عقب ماندگی فرو رویم اما تا آخرین نفس خرخره ادعای پیشروی و مدیریت جهانی کنیم . در هیچ زمینه ای از جمله معماری این امر مستثنا نیست و حالا پس از رهیافتهای خیالبافانه در معماری ایرانی – اسلامی و برداشتهای جعلی از انواع فلسفه ها و کانسپت های غربی و مدرن و خود پیشرو خواندن و خود خلاق خواندن بالاخره نوبت به معماری پایدار هم رسید . همکاران واقعا سعه صدر به خرج دادند که چند صباحی صبر کردند و چون دیدند مطالعه اصول معماری پایدار و از آن مهمتر عملی کردن آن بسیار سخت است و با وجود نفت ارزان هیچکس پیشقدم نمیشود بالاخره به روال معمول روی آوردند و حالا از جایزه بگیر همیشگی مسابقات معمار که طرحش حتا جوابگوی اصول متقن و بدیهی مقررات ملی ساختمان نیست تا چه رسد به مسائل اقلیمی تا خودمحقق خوانده خارج نشین که فکر می کند کیلو کیلو چنار را می توان بر طره ۳۰ سانتی کاشت تا حسن آقا چلوکبابی همه مدعی ایجاد معماری پایدار شده اند !
چه اشتباه کردم من و چه راست می گفت آن دوستی که مرا محکوم میکرد به تلاش بیهوده برای نقد و اصلاح که " بوی تعفن این جسد معماری نام همه جا را فراگرفته و تو با دشمن کردن همه این معمار نامان با خود هنوز میپنداری بیماریست که می توان نجاتش داد ! "
باید بتوانم جور دیگر ببینم : آری با عرضه آن است که بتواند این چنین دروغهای خودش را هم باور کند . باغ های همسایه را هم بخرد و کج و کوله بسازد و ادعای پایداری هم بکند و مجلات خود تخصصی خوانده هم تبلیغش را کنند . زرنگ آن است که بتواند از اینها کار بگیرد و رزومه بسازد . معمار واقعی آن است که بتواند بناهای ۱۵ ساله را بکوبد و ساختمانی سست تر اما با نمایی متفاوت برای جایزه معمار گرفتن بسازد . عقل آن است که بر تمام آثار تاریخی پاساژ بسازی . چه کسی میفهمد باغهای تهران را تا هفت طبقه زیر زمین زیر و رو کن و نامش را بگذار برج – باغ ! حتا اگر یک درخت هم نداشته باشد ، مگر آب و برق مجانی شد که برج ما باغ داشته باشد ؟! اقتضای زمانه این است که بتوانی از زخمهای این جسد خوب تغذیه کنی . ما در حریم آثار باستانی نسازیم ، ما نما رومی مشتری پسند نسازیم ، ما بر گور درختان شهر نسازیم ، ما زیر هر نقشه بسازبفروش را امضا نکنیم ، ما با شهرداری تبانی نکنیم ، ما به جای نماینده مهندسان در سازمان بودن بار خود را نبندیم ، ما ترجمه آثار دیگران را تالیف خود ننامیم و ما مخاطب را احمق فرض نکنیم یکی دیگر این کار را می کند !!! و اگر ما نکنیم فقط ما بازنده ایم و واقعا هم که باید دست و قلم این مهندس و دکترهایی را که الان چنین میکنند طلا گرفت که آن کیلویی ها که در راهند روی اینها را سفید خواهند کرد . از همه هم زرنگتر آنها هستند که در تورنتو نشسته اند و بدون آنکه بدانند در کدام محله بر گور چند صد درخت با ظرفیت چند نفر طرحهای روشنفکرانه می دهند و فقط برای دریافت جایزه می آیند و واقعا هم باید با دهان باز درحالیکه حسرت موقعیتشان را داریم پای فخرفروشی شان بنشینیم و بیاموزیم ، چون اینها عرضه دارند !!!
دبستان بودم که کتابی داشتم با نام پسرک چشم آبی . پسری در دهی بود که بر خلاف همه مردم چشم سیاه با چشمان آبی متولد شده بود و تنها این نبود مسئله این بود که دیگران همه چیز را سیاه میدیدند اما او رنگها را میدید . همه از آنچه او می گفت وحشت کردند در حالیکه او صرفا درباره واقعیت سخن می گفت . او را بیمار دانستند و هر کاری کردند که درمانش کنند تا او هم بتواند برای آسوده زیستن سیاه ببیند . بعدها که کتابهای کودکیم را در انبار گذاشتند هر وقت که به آنجا کارم می افتاد اما عنوان آن کتاب مثل یک کابوس برایم بزرگنمایی می شد ، شاید در ته دل از آینده ای مشابه می ترسیدم ...  فردا به حکم دیدن و البته بر زبان آوردن آنچه می بینی به محکمه می روی . ای تنها کسی که دیده های من را هم به تحریر آوردی ، من هم مانند تو میبینم ... چه کنم که نبینم ؟ خوب شوم ؟ با عرضه شوم ؟

درباره من

Read my notes here, you'll know all you need to know.